Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

davodabadi's description

(Page 1) | 2 | 3 | .... | 19 | newer

    0 0

    سرهنگ خلیل المنصوری علت احتمالی فوت پسر محسن رضایی در دبی را خودکشی اعلام کرد.
    به گزارش موج، سرهنگ خلیل المنصوری، رئیس پلیس تحقیقات جنائی دبی (CID) در مصاحبه با روزنامه انگلیسی زبان نشنال چاپ امارات علت فوت احمد رضایی، فرزند ۳۱ ساله محسن رضایی که جنازه وی در یکی از هتل های دبی یافت شده بود را خودکشی اعلام کرد.

    المنصوری در این خصوص تصریح کرد: بر اساس گزارش پزشکی قانونی دبی، هنگام کشف جسد احمد رضائی حدود ۱۲ ساعت از فوت وی می گذشت.

    المنصوری همچنین ضمن رد احتمال قتل احمد رضایی تصریح کرد: هیچ مدرکی مبنی بر سوء قصد به جان وی یافت نشده است و به نظر می رسد که او خودکشی کرده باشد.

    در ضمن پلیس دبی اعلام کرده است که احمد رضایی چهار ماه پیش به قصد تجارت به دبی سفر کرده بود و نزدیک به ۲ ماه بود که در هتل اقامت داشت.
    منبع: البرزنیوز


    0 0

    شاید بچه های قدیمی سپاه این نام و خاطره برایشان آشنا بیاید.
    یک راست می روم سر اصل مطلب:

    سال 1367 که خدا توفیق داد و بعد از پایان جنگ در کسوت مقدس و ارزشمند سپاه درآمده بودم، در بین یک دوره آموزش کاری، فیلمی را برای مان پخش کردند که طی این 23 سال، هیچگاه تصویر و گفته های آن از مقابل چشمم محو نشده است. و امروز خیلی بیشتر آن چهره و بیانات و بدتر از آن، سرنوشتی که وی به آن دچار شد، از مقابل دیدگانم رژه می روند.

    همه فیلم، خاطراتی بود که به عنوان اعترافات یک متهم قبل از اعدام، ضبط شده بود.
    بگذارید نامش را نیاورم. شما فرض کنید او هم اسم من بود: حمید.
    حمید در حالی که با قیافه ای شکسته، خسته و پشیمان مقابل دوربین نشسته بود، شروع کرد به شرح زندگی خود، و این بخشی از چیزی است که از حرف های حمید در ذهنم مانده:

    مادرم سخت مریض بود. حقوقم فقط ماهی 3 هزار تومان بود. 15 هزارتومان پول لازم بود تا در بیمارستان عملش کنند. به هر دری زدم پول جور نشد. بدجوری قاطی کرده بودم. به هر کسی رو زدم، ولی نشد که نشد. آن موقع در پرسنلی یکی از پایگاه های سپاه مشغول کار بودم. یکی از روزها داشتم از میدان جمهوری رد می شدم که یک نفر از روبه رو به من نزدیک شد و با سلام و احوالپرسی گرم، مرا در آغوش گرفت. اصلا حوصله کسی را نداشتم. او که ظاهرا دوست دوران دبستانم بود، با دیدن قیافه گرفته من تعجب کرد و پرسید که چی شده؟
    من هم سر دلم را برایش باز کردم و ماجرای مریضی مادرم و بی پولی ام را گفتم که او با تعجب گفت:
    - آخه این که مبلغی نیست. فردا همین موقع بیا همین جا، خودم برات ردیف می کنم.

    فردا نمی خواستم بروم. ولی گفتم می روم شاید چیزی شد. سر ساعت رفتم همان جا. او که داشت از روبه رو با چهره خندان به طرفم می آمد، با رسیدن به من، دوباره مرا در آغوش گرفت و بسته ای پول از جیبش درآورد، داد به من و گفت:
    - ببین حمید جون، ببخشید دیگه من بیشتر از این نتونستم جور کنم. فعلا کارت رو راه بنداز، چند روز دیگه باز برات جور می کنم.

    پول را که شمردم، با تعجب دیدم 20 هزار تومان است. یعنی 5 هزار تومان بیشتر از نیاز من. وقتی به او گفتم:
    - آخه تو روی چه حسابی این مبلغ زیاد رو به من میدی، من 15 تومن بیشتر نیاز ندارم.
    که خندید و گفت:
    - عزیز من، پس رفاقت برای چی خوبه؟ همین موقعاست که باید به داد هم برسیم. برو خرج بیمارستان مادرت رو بده. تو حالیت نیست. بعد عمل هم کلی خرج هست که با بقیه این پول انجام بده.

    هفته بعد دوباره او را در همان جا که مسیر همیشگی رفتنم به خانه بود، دیدم. دست کرد در جیبش و دوباره 20 هزار تومان دیگر داد. هر چه خواستم قبول نکنم، مریضی مادرم را بهانه کرد و مجبور شدم بپذیرم.

    وقتی فهمید در پرسنلی سپاه کار می کنم و آمار نیروهای اعزامی به جبهه و ... دستم است، با همان خنده پرسید:
    - راستی حمید، امروز چند نفر از پایگاه شما رفتند جبهه؟
    و من هم خون سردانه تعداد را گفتم.

    این کار همین طور تکرار شد. هر دفعه او مبلغی به من می داد و من هم به سوالات او که برایم پیش پا افتاده می آمد، جواب می دادم. مثلا تعداد شهدای بسیج و سپاه در عملیات مختلف در جبهه. تعداد نیروهای اعزامی و هر چیزی که به نوعی به جنگ ربط داشت.

    یک بار سوالات حساس و مهمی پرسید که دیگر شک کردم. وقتی از او پرسیدم:
    - این سوالایی که تو می کنی خیلی بو داره. پاسخ اینا به چه درد تو می خوره؟
    که گفت:
    - من عضو واحد اطلاعات "حزب توده ایران" هستم و این اطلاعات رو برای اونا می خوام.

    یک دفعه جا خوردم و ترسیدم. گفتم:
    - یعنی تو جاسوس حزب توده مزدور کمونیستای شوروی هستی؟
    خندید و گفت:
    - مزدور چیه؟ ما داریم به مملکت خدمت می کنیم. سعی اتحاد جماهیر شوروی و ما اینه که زودتر این جنگ و خونریزی تموم بشه. این به نفع ملت ایرانه.

    وحشت کردم. داشتم با یک جاسوس شوروی حرف می زدم. گفتم:
    - من دیگه نمی تونم با تو حرف بزنم. تو یه جاسوس کثیفی. من تو رو لو می دم. به سپاه می گم تو کی هستی. وطن فروش مزدور ...
    که بیشتر خندید و گفت:
    - اولا که تو هیچ رد و نشونی از من نداری. دوما اگه به مزدوری و جاسوسی باشه تو از من بدتری. می دونی تا امروز چقدر اطلاعات درباره جنگ به من دادی و در عوضش چقدر پول گرفتی؟

    جا خوردم. پول در قبال اطلاعات و جاسوسی؟ که او ادامه داد:
    - بله. تو فکر کردی من اون همه پول رو برای رضای خدا به تو دادم؟ من خیلی وقت بود که مراقب تو بودم و دنبال فرصتی می گشتم تا بهت نزدیک بشم که شدم. همه اون پول هایی هم که تا امروز بهت دادم، بابت اطلاعات ارزشمندی بود که تو بهم دادی و اون پول ها همه مال حزب توده بود نه من.

    آرم حزب خائن توده

    القصه اینکه:
    از آن روز دیگر آقا حمید شد جاسوس حزب توده ای که مستقیما اطلاعات خود را درباره جنگ، به اتحاد جماهیر شوروی سابق (روسیه امروز) می داد و آنها هم همه آن اطلاعات را به صدام حسین می دادند که او هم در مقابله با عملیات ما، از آنها استفاده می کرد.

    هنگامی که آن عضو اطلاعاتی حزب توده همراه گروهی دیگر از مزدوران و جاسوسان شوروی در ایران دستگیر شد، اولین اسمی را که داد، نام حمید به عنوان بهترین منبع اطلاعاتش بود.

    آخر فیلم حمید گریه کرد و گفت:
    خودم خوب می دونم چه خیانتی کردم و مجازاتی هم جز اعدام ندارم، ولی ای کاش همون رو که مادرم مریض بود ...


    0 0

     متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.
    پلیس دبی دلیل مرگ پسر محسن رضایی را مصرف بیش از اندازه داروی ضدافسردگی اعلام کرد.

    به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری رسمی امارات (وام) ، "ضاحی خلفان" رئیس پلیس دبی در بیانیه ای درباره مرگ احمد پسر محسن رضایی در یکی از هتل های دبی اعلام کرد: متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.

    حاجی "تام جی اندرسون" با هویت گذرنامه و تابعیت آمریکایی یا همان احمد رضایی در کنار آقامحسن 

    وی اضافه کرد: نتیجه بررسی ها در آزمایشگاه های جنایی نشان می دهد دلیل مرگ احمد رضایی  35 ساله، مصرف بیش از اندازه از داروی ضد افسردگی بود. در این وضعیت بعد جنایی این ماجرا  منتفی می شود.

    رئیس پلیس دبی اضافه کرد : مدیریت هتل گلوریا وضعیت مرگ احمد رضایی  در طبقه 18 هتل را پس از گذشت دو ساعت از تلاش برای ارتباط با وی به پلیس گزارش داد.
    منبع: سایت عصر ایران


    0 0

    "سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
    سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی جمعه وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
    به گزارش «تابناک» به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی هرچند پلیس دبی تاکنون درباره علت درگذشت مشکوک احمد رضایی دو بار بصورت ضد و نقیض اظهار نظر کرده ، اما بر اساس دستور قاضی پرونده از دادن مدارک و مستندات به خانواده رضایی و سفارت جمهوری اسلامی خودداری و بیان شده است تا قبل از اتمام تحقیقات، ارائه مدارک و مستندات مقدور نیست.
    بر اساس این گزارش، طبق اطلاعیه خانواده رضایی، مراسم تشییع ایشان روز شنبه {28/8/90} ساعت 8:30 صبح از شهرک شهید دقایقی آغاز خواهد شد.
    مراسم یادبود وی نیز رور دوشنبه {30/8/90} در مسجد حضرت ولی عصر(عج) واقع در خیابان خالد اسلامبولی(وزرای سابق) از ساعت 14:30 تا 16:30 برگزار می شود."

     به گزارش مشرق، ساعت 22:30 دقیقه امشب جسد احمد رضایی با یک فروند هواپیما وارد فرودگاه امام شد.

    ما که حتما به استقبال خواهیم شتافت تا خدایی ناکرده از فیض تشییع جانمانیم!
    چشم خانواده شهدای کربلای چهار روشن!
    چشم دلیرمردان و غیرتمندان خوزستانی روشن!
    چشم همه پدر و مادران مفقودینی که هنوز کوچکترین خبری از جگرگوشه شان نیامده روشن!

    در این جا از مسئولین دلسوز و کلیه دست اندرکاران دیپلماسی کشور ضمن تشکر فراوان برای تلاش های شبانه روزی برای بازگرداندن پیکر خادم فداکار و جان نثار ملت حاجی "تام.جی اندرسون" به خاک وطن و آغوش همیشه گرم خانواده تقاضا داریم گوشه چشمی به شهدای مفقود داخل خاک عراق بیندازند بلکه چشم مادران شان بعد بیست سی سال روشن شود.

    همین طور از دکتر متعهد "امیدوار رضایی" اخوی گرام آقا سبزوار (همان آقا محسن خودمان) که این گونه غیرتمندانه برای چنین موضوع بزرگ امنیتی کشور شتافتند و سرانجام آن را حل کردند کمال تشکر را داریم.

    راستی آقا امیدوار شما که جسد را رویت فرمودید نگفتید عوامل موساد چگونه باعث مرگ وی شدند؟ به وسیله برق؟ داروی ضدافسردگی؟ رگ زنی؟ یا ...

    داشت یادم می رفت! از آقای "علی رضایی" اخوی مظلوم "تام.جی اندرسون" (همان احمد رضایی با هویت شخصیت گذرنامه و تابعیت آمریکایی) یه سوال کوچولو داشتم:
    با یک حساب سرانگشتی به راحتی می شود فهمید اقامت حداقل دو ماهه در هتل پنج ستاره گلوریای دوبی بدون هزینه شام و ناهار آن چنانی حداقل شبی 300 دلار می شود یعنی 18000 دلار معادل تقریبی 24 میلیون تومان ناقابل. حتما این مبلغ را با هتل حساب کرده اید دیگر؟ نکند آبرویمان جلوی عزیزان اماراتی برود!

    راستی چه جوری فهمیدید آن که در هتل گلوریا فوت کرده نه "تام.جی اندرسون" که همان احمد رضایی است؟
    و هزاران سوال دیگر که فعلا بهتر است بگذاریم برای بعد!


    0 0

    آن که فهمید:
    6-5-4-3-2-1
    یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
    قد و نیم قد.
    کوچیک و بزرگ.
    یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
    اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

    تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
    تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

    عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

    مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
    من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

    - شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
    آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

    امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
    حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
    - داود جون ... این قدر تند نرو.
    - ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
    خندید و گفت:
    - ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
    - خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
    - خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
    - کجا بریم؟
    - هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
    - به به مبارکه بابا بزرگ.
    - ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
    - ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
    - صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
    - بفرما بابا بزرگ.
    - ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

    آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
    - صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
    من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

    دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
    - این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
    و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

    ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

    یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
    حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

    چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
    - چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

    شهید عزیز حسین ارشدی

    آن که نفهمید:
    بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
    بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
    بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
    آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
    مثل بچه‌ی حضرت نوح!

    بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
    بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
    بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
    بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
    بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

    بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
    ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
    بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
    بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
    بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

    بعضی پدرها بدجوری باختند.
    بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
    بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

    بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
    بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
    بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
    بعضی ها شدن مصداق این که:


    "بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

    بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
    بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
    مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
    (با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

    بگذریم.
    بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
    ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
    بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

    بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
    خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

    من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

    اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

    براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

    شاید یکی از علت هاش این بود که:
    حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
    استغفرالله ربی و اتوب الیه


    0 0

    این شهید گران‌قدر که در سال ۱۳۷۷به سرزمین موعودش، آمریکا، پناهنده شده بود، و همش با رسانه‌های معروف بی‌.بی.‌سی و صدای آمریکا مصاحبه می‌کرد، بالاخره در ۱۳۸۴ به ایران بازگشت و به کمک پدرش که کلی توی نظام بروبیا دارد و همه تحویلش می‌گیرند، در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشغول خدمت به دولت تابعه‌اش، آمریکا، شد. او پس از انجام وظایف قانونی‌اش، در سال ۱۳۸۸دوباره بلیط هواپیمایی دبی را خرید و از آنجا به مملکت خویش، آمریکا شتافت و به انجام وظایفش پرداخت که از طریق هژبر یزدانی و سیا و موساد به او ابلاغ می‌شد.

    ایشان که گویی به شغل شریف بازرگانی روی آورده بود و پس از ازدواج‌های مختلف با ملیت‌های مختلف آمریکایی و کره‌ای، زندگی در هتل خیلی باکلاس گلوریا در دبی را پسندید و در آن‌جا مستاجر شد. او می‌دانست که نباید به دنیا دل ببندد و با اینکه می‌شد با بخشی از پول کرایه هتل، خانه خوبی هم در دبی خرید، ترجیح داد که برای کارگران و صاحبان هتل شغل‌آفرینی کند و با زندگی در هتل، لااقل به چند نفر نان حلال برساند.

     در یکی از شب‌ها که زندگی خیلی تکراری شده بود، «تام» سعی کرد با مصرف مواد مخدر، به خلسه‌ای عرفانی برود و موفق هم شد. ولی نه خودش و نه هیچ‌کس دیگری نتوانست او را از این خلسه عرفانی بیرون بیاورد و بنابراین به فیض عظیمی نائل شد.

     پدرش که تا حد مرگ او را دوست داشت، زنگ می‌زند به هتل، اما کسی پاسخ‌گو نیست. سراغ «تام» را از ریسیپشن هتل می‌گیرد. ریسیپشن پس از چاق‌سلامتی که البته یا به زبان انگلیسی بوده، یا عربی، می‌گوید: «اوه یس، اوری دی، هو اند وان نیو گیرل، کامینگ تو د هتل. هی ایز وری گود من.»

    ریسیپشن نتوانست با اتاق «تام» ارتباط بگیرد. یک کارگر را می‌فرستد طبقه هجدهم هتل که از تام، خبری بیاورد.

    خبر خیلی بد بود. تام افتاده بود وسط اتاق و قرآن و مفاتیج هم کلی سجاده و تسبیج هم ریخته بود کنارش. گویا او تا آخرین لحظه داشت درباره تفاوت‌های بهاییت و اسلام می‌اندیشید.

    حالا دیگر پلیس هم سررسیده بود و داشت تحقیق می‌کرد که چه خبره و چی شده. و خیلی هم تعجب می‌کرد از اینکه چند تا ایرانی دنبال کارهای «تام» هستند. همش هم می‌گفت: بابا جون، این تام، همه‌چیزش آمریکاییه، اسم و گذرنامه و... ایناش؛ شما چرا می‌خواید ببریدش ایران آخه. مگه سروصاحاب نداره؟!»

    شهید "تام جی اندرسون" در کنار پدرش

    اینها هم هر چی قسم و آیه می‌خوردند که «تام» باید به ایران بیاد و در قطعه شهدای بین‌الملل بهشت زهرا دفن بشود، پلیس توی گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت و حتی توهم توطئه هم پیدا کرد که نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد.

    اما بالاخره پس از کلی زحمت و دردسر و تلاش جهادگران مجمع تشخیص مصلحت نظام، و وزارت امور خاجه آمریکا، قرار شد پیکر آقازاده جاسوس فراری، شهید «تام جی اندرسون» به میهن اسلامی‌مان بازگردد و در میان انبوهی از غم تشییع گردد.
    منبع:

    وبلاگ قمقمه

    سایت دیار رنج


    0 0

    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی، درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی را به وی تسلیت گفتند.
    متن پیام به این شرح است:

    بسمه تعالی
    جناب آقای دکتر محسن رضائی دامت توفیقاته
    مصیبت درگذشت فرزند عزیزتان را به شما و همسر محترمه و دیگر بازماندگان صمیمانه تسلیت میگویم و از خداوند متعال صبر و آرامش برای شما و رحمت و آمرزش برای آن مرحوم مسألت مینمایم.
    سیدعلی خامنه‌ای
    28 آبان 90

    منبع: پایگاه اینترنتی مقام معظم رهبری


    0 0

    بنام احکم الحاکمین
    می خواستم پس از انتشار پیام تسلیت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ولی فقیه زمان، به خانواده محسن رضایی، آن را به عنوان ختم کلام پذیرفته و دیگر در این رابطه چیزی ننویسم؛ متاسفانه به دلیل این که برخی افراد حساسیت و غیرت امثال بنده را اشتباه برداشت کرده اند، لازم دیدم فقط همین چند خط را بنویسم و دیگر این پرونده تلخ را ببندم:

    همین که کسی نتوانست آقازاده ای را به نام "شهید" به خورد تاریخ بدهد و در کنار مرقد امام راحل و یا گلزار مقدس شهدای بهشت زهرا (س) دفن کند، خداوند سبحان را شاکرم.

    حال این که قیمت یک قطعه قبر ویژه در امام زاده صالح (ع) چند ده میلیون تومان است و یا اگر یک شهروند عادی که نه آقازاده است و نه شهردار با پدرش رفیق فابریک است، فوت کند، به سادگی می شود او را در آن جا دفن کرد، سوالات دیگر است! که حضرات خود دانند!

    به قول شهید عزیز مصطفی کاظم زاده:
    "بگذارید پیکر تکه تکه ام در کربلاهای جنوب و غرب کشور با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند، به دست امام عصر (عج) به خاک سپرده شود؛ زیرا که اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد."

     و مهم، اعمال انسان است و آن چه که با خود به پیشگاه عدل الهی می برد؛ نه آن چه دیگران برایمان تصویر کنند و بنگارند!
    و از همه مهمتر عاقبت بخیری است، که امیدوارم خداوند به همه عنایت فرماید.

    خداوند سبحان همه عاشقان واقعی دین و دل بستگان پیامبر (ص)، حضرت زهرا (س) و ائمه طاهرین (ع) را رحمت و غفران عنایت فرماید.

    پیام تسلیت حاج صادق آهنگران هم بسیار مهم و حاوی نکات بسیار ارزشمندی است:
    محمد صادق آهنگران مداح اهل‌بیت طی پیامی خطاب به محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصحلت نظام، درگذشت فرزند وی را تسلیت گفت.
    متن این پیام به این شرح است:

    بردار ارجمند جناب آقای دکتر رضایی
    خبر درگذشت فرزند عزیزتان موجب تاثر و تعلم گردید. با شناختی که از روحیه صبور جنابعالی در دوران هشت سال دفاع مقدس دارم مطمئن هستم از این آزمایش سخت و دردناک با پیروزی عبور خواهید کرد و با تأسی به سیره نورانی اهل بیت علیه السلام در مصائب و بلاها صبر جمیل خواهید نمود.

    کاروان اصحاب سیدالشهدا عازم کربلاست قلب شکسته و اشک گرم خود را نثار شهیدان بزرگترین مصیبت تاریخ نمایید.

    ابنجانب از طرف خود و جامعه مداحان خوزستان مصیبت وارده را به شما و دیگر بازماندگان تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن عزیر از دست رفته طلب غفران و رحمت الهی دارم.
    محمد صادق آهنگران


    راستی!
    نظرات همه خوانندگان محترم که بر مطالب قبلی نوشته و می نویسند، بسیار جالب و قابل تامل است. بد نیست نگاهی بیندازید و شما هم نظرتان را بنویسید.
    از انتقاد و راهنمایی تان بسیار ممنون می شوم.


    0 0

     

    حوصله نداشتم. ریخته بودم به هم. خودتون بهتر می دونید چرا!
    در همان اوضاع و احوال، یک اس.ام.اس کوچول برام اومد که عینهو بنزین، روی آتش دلم پراکنده شد و شعله اش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.

     

     

     

     

    این هم طبقه ۱۸ هتل پنج ستاره گلوریا دوبی!!!

     

    دوست عزیز آقا "سهیل کریمی" چند شب پیش اینو برام فرستاد.
    هیچی نمی گم. فقط این رو با خیلی چیزا که حداقل توی این چند روز گذشت، مقایسه کنید:

     

    "یکی از جانبازان اعصاب و روان آسایشگاه سعادت آباد (خلبان عباسی) به دلیل آزار و اذیت های پرسنل آسایشگاه، شب گذشته در حین فرار از دیوار محل نگهداری خود، سقوط کرد و به شهادت رسید.
    این پنجمین شهید این آسایشگاه است."

     

     

    و چه زیبا به ما و بازیهای امروزمان می خندند ...

     

     

    و خدایی که در این نزدیکی است ...

     

    و باور کنید این عزیز نمی خواسته فرار کند تا به آمریکا برود، نام و هویت خود را عوض کند، تابعیت آمریکایی بگیرد و در رادیو آمریکا ...

     

    حتما که او هم پدر خانواده ای بوده و از جان و دل عاشقشان بوده و برای پدر و مادر خودش نیز خیلی عزیز بوده است!
    روحش شاد و یاد غیرتمندی هایش بخیر

     


    0 0

    بعد از انتشار عکس و نوشته "یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم ..." برخی دوستان نکات جالبی برای آن نوشتند که بدون هرگونه توضیح اضافی، آنها را منتشر می کنم:

    نویسنده: بهمن
    منم بابام بیمار اعصاب و روان بود (خدا رحمتش کنه) همش قرص می خورد، اگه یه ذره غذاش دیر می شد، حال خرابش چند برابر می شد . من که تازه پام به مسجد و هیئت ها باز شده بود، دائم سرزنشش می کردم که این قرصها و این ادا اطوارا چیه درمیاری، پاشو دو رکعت نماز بخون، یه دعای کمیل بخون، همه چی حل می شه.
    الان خودم دچار استرس و التهاب شدید شدم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. تا حالا چند تا دکتر هم رفتم ولی ...
    همتونو قسم می دم بیمارای اعصابو خیلی دعا کنید.
    چون اولین دردشون اینه که هیج جای بدنشون درد نمی کنه، ولی همه جای بدنشون به طور وحشتناکی درد می کشه و کلافه اند. داروها و درمان های موجودف هم گرونند هم خیلی ابتدایی و پیشرفت علمی زیادی نکردند.


    نویسنده: خرابات گریه
    سلام
    گندت نزنه؛ بگم خدا چیکارت نکنه !!!
    از شب یلدای سال 1378 (یعنی طولانی ترین شب غم) که بابام شهید شد، از این فضاها و بیمارستان های بچه های اعصاب و روان دور بودم ...

    بیمارستان بقیة الله!
     اگر اشتباه نکنم طبقه هفتم بود ... یه بار بابام رو تشنج گرفت با صورت رفت تو نرده های به اصطلاح دیوار حفاظتی؛ دندونش شکست ...

    بیمارستان نورافشار توی نیاوران!
    با در بازشده یه کمپوت، پیشونی خودش رو جر داد ... حداقل 15 متر ارتفاع قفسی بود که وسط اون جنگل سبز براشون درست کرده بودن که یه وقت فرار نکنن ...

    همیشه بهم میگفت:
    - از این بالا تهرون رو ببین؛ ببین خونه رو پیدا میکنی!!!
    اون موقع "واوان" می نشستیم. منم توی عوالم بچگی، فقط می گشتم ... شب ها گنبد حضرت امام (ره) معلوم بود  ...

    اون اواخرم توی بیمارستان صـــــــــــــــدر بود ...
    خدا بگم چیکارت نکنه ... یه وزنه گذاشتی سر دلم؛ هزار کیلو ... به سنگینی تمام سالهایی که بابام رو ندیدم ...

    ول کن بابا ... سرت رو درد آوردم ... ولی خداوکیلی خیلی خیلی خیلی خیلی توی غربت وحشتناکی هستند ... هیچ کس درکشون نمی کنه  ...

    من که ادعام می شد؛ الآن می بینم خداوکیلی در حقش جفا کردم ... امیدوارم ازم بگذره  ...
     با همه این دردا؛ وقتی با مادرم تصویر آقارو توی تلویزیون که می بینیم، همه چی تسکین پیدا می کنه  ...

    راستی تا یادم نرفته بگم: بابام گواهی شهادت بنیاد رو هم نداره  ...

    یه بار که رفته بودم بیمارستان نورافشار عیادت بابام، زمستون بود و برف شدیدی اومده بود و حداقل فکر کنم 50 سانت برف بود. پیش بابام نشسته بودم. توی محوطه یه مردی بود حدودا 40 یا 50 ساله، دستاشو از پشت گرفته بود و سرشو انداخته بود پائین و با پای برهنه توی برف راه می رفت و اصلا انگار روی زمین نبود و پا و بدنش سرمای هوا و برف رو حس نمی کردن ...

    وقتی از بابام پرسیدم:
    - بابا این بنده خدا چشه؟ چرا این جوریه؟
    بابام گفت:
    - توی نیروی هوایی خلبان بوده و هواپیماشو زدن! مجبور به اجکت می شه و سقوط آزاد ... از اون به بعد موج گرفته اش و صبح تا شب کارش همینه و با کسی هم کاری نداره ...

     خدای عزیز مارو مدیون شهدا، شهید نکن!
     اوه اوه ببخشید دارن اذان میدن مزاحم نمیشم و التماس دعا دارم ...

     

    بابائیم برام تعریف می کنه:
    وقتایی که بابابزرگ سردرد می گرفت، یه روسری ورمی داشت دور سر بابابزرگ می بست و یه سرش رو بابائیم می گرفت و اون طرفشم عمه ام می گرفت و شروع میکردن به کشیدن تا تحت اون فشار روسری، یک مقدار حال بابابزرگم بهتر بشه ...

    پدرم می گه :
    پدربزرگ من قهرمان شنای استان کرمانشاه بوده و خیلی زور توی بازوش بود و وقتی تشنج می گرفت هیچکس جلودارش نبود!!! خدا می دونه چقدر ضرب شصت می خوردیم تا یه کار کنیم سرش به لبه دیوار نخوره ...

    وقتایی که قرصاش رو می خورد، از یه بچه بچه تر می شد و با همه و همه لج می کرد ...

    می خواست با نمکدون در حلب 5 کیلوئی روغن رو باز کنه! مگه می تونستی بهش حالی کنی که بابابزرگ اونی که دست شماست چاقو نیست "نمکدونه" ...

     حلیم رو می خواست با چنگال بخوره و وقتی مزه می کرد، می گفت: این عدسیه؟ پس عدسش کو؟!

     یادش بخیر کتک هایی که به ما می زد!
    ای کاش بود باز مارو کتک می زد ولی سایه اش بالا سرمون بود ...

     مابقیش بماند!
    فقط نمی دونم چرا وقتی بابائیم از بابابزرگ می گه، خیلی وقتا قایمکی چشماشو تمیز می کنه ...

     من فقط 2 سالمه و بابابزرگم الآن 13 ساله که توی قطعه 50 ردیف 13 شماره 16 خوابیده!
    ولی نمی دونید که خدا می دونه چقدر دوست داشتم بود و من رو می برد پارک تا با هم بازی کنیم ... آخه بابائیم همیشه بهم می گه:
    - عیب نداره منم بابابزرگم رو ندیدم ...

    www.amirdarbandi.blogfa.com


    0 0

    یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند 1364
    ادامه عملیات والفجر 8 ، جاده فاو - ام القصر
    قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی"، فرمانده گردان حمزه و حاج رضا دستواره معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف بگیردشان. بی‌پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک‌تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم: حاجی جون مواظب باش ... این‌جا تک‌تیرانداز زیاد داره ...
    دستواره خندید و گفت: غلط کردن که بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

     

    جمعه بیست و یک فروردین 1366
    عملیات کربلای 8 ، شلمچه
    بر سینه‌ی خاکریزی که در کنار آن یک سنگر سرپوشیده قرار داشت، دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم. کمی آن طرف‌تر، حاج امینی، فرمانده گردان حمزه، با چهره‌ی بشاش و خونسرد همیشگی، روی سینه‌‌کش خاکریز ایستاده بود و تحرکات نیروهای خودی را در خاکریز مقابل زیر نظر گرفته بود. بین بچه‌های مخابرات که داخل سنگر نشسته بودند، بحثی درگرفته بود و می‌گفتند در جیب یکی از اسرای عراقی، برگه‌ی کد و رمز مخابرات لشکر خودمان را پیدا کرده‌اند.
    حاج امینی، بی‌تفاوت و بی‌اهمیت به آن‌چه در پیرامونش می‌گذشت، مراقب کار بود. صدای گرومپ گرومپ خمپاره‌ی شصت، مثل ریتمی موزون، در گوش‌مان می‌نواخت و ما سعی می‌کردیم برای جلوگیری از تلفات، حتی¬‌الامکان فاصله‌مان از یکدیگر بیشتر باشد.
    این بار هم مثل دفعات قبل و عملیات گذشته، لج‌بازی و شاید تنبلی‌ام باعث شده بود که کلاه‌آهنی‌ام را در سوله‌ی عقبه جا بگذارم. با وجود آن‌که چندین بار، ضرورت وجود کلاه‌آهنی را در جنگ حس کرده بودم، اما باز هم تحمل چیزی شبیه «دیگ مسی» را نداشتم که هنگام دویدن روی سرم لق بخورد و هنگام تنفس بندش زیر گلو را کیپ کند. گوشه و کنار سنگر و اطراف خاکریز را به دنبال کلاه گشتم، اما دست از پا درازتر و با قیافه‌ای مضطرب، برگشتم. حاج امینی با لبخندی شیرین گفت: چی شده؟ دنبال چی می‌گردی؟
    سعی کردم غرورم را حفظ کنم. گفتم: هیچی.
    وقتی فهمید کلاه‌آهنی می‌خواهم، خنده‌ای کرد و کلاه‌آهنی‌اش را از سر برداشت و با خونسردی به طرفم دراز کرد. هر چه امتناع کردم، قبول نکرد و با اصرا کلاه را در دست‌هایم گذاشت و بدون کم‌ترین اضطراب و هراسی به طرف خاکریز رفت.
    چند لحظه بعد، حاج امینی از بریدگی سینه‌ی خاکریز گذشت و سعی کرد با داد و فریاد، چند نفر از نیروهای خاکریز مقابل را متوجه اشتباه‌شان کند. گویا آنان ناآگاهانه در مسیری انحرافی به طرف مواضع دشمن می‌رفتند، اما در میان غرش خمپاره‌ها و کاتیوشاها، صدا به صدا نمی‌رسید. حتی سوت زدن هم فایده‌ای نکرد.
    حاج امینی بلافاصله دست در جیب شلوارش برد و یک تیر و کمان سنگی از جیب بیرون آورد. سنگی میان قلاب گذاشت و کش آن را تا آن‌جا که جا داشت کشید. در آن لحظه، چهره‌ی خندانش به کودکی می‌مانست که با شیطنت، تیر و کمان را به سمت گنجشک‌های روی درخت نشانه رفته باشد. سنگ از قلاب رها شد، به یکی از بچه‌های خاکریز مقابل خورد و به دنبال آن صدای خنده‌ی نیروها بلند شد. بچه‌ها ایستاده بودند و حاجی را نگاه می‌کردند که هنوز تیر و کمان در دستش بود. هر کس چیزی می‌گفت:
    - حاجی مواظب باش تیرش تموم نشه!
    - حاجی بردش چقده؟
    - حاجی ساخت کجاس؟
    حاج امینی با لبخندی شیرین‌تر از قبل، تیر و کمان را در جیب گذاشت. با این کار توانسته بود نیروها را از پیش رفتن در مسیر انحرافی و اشتباه باز دارد.

    خداوند او را که همچنان برای ما بسیجی های دیروز، سرداری مخلص و گوش بر فرمان ولایت، آماده جان فشانی در راه اسلام و انقلاب است، حفظ کند.

    این هم نشانی ۱۷۰ عکس ناب از آلبوم حاج امینی در سایت ساجد:

    گالری تصاویر حاج امینی


    0 0

    "ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


    "قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
    مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
    هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
    حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
    ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.


    0 0

    با اجازه شما، عزیزان بسیجی استان ها و شهرستان ها از دانشگاه های مختلف که بسیار لطف دارند و بنده را همچنان بسیجی ای در خط می دانند، تماس می گیرند و برای سخنرانی به مناسبت های مختلف دعوت می کنند. و این یکی از الطاف خداوندیست که بعد از پایان جنگ نصیبم گشته که با ذکر خاطرات دوستان شهید و حماسه آفرینی آن عزیزان، یاد و راه شان را گرامی بدارم.
    گاهی در این مراسم اتفاقات جالبی هم می افتد که تصمیم دارم چندتایی از آنها را برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ و امروزی شدن خاطرات، بنویسم.
    این هم اولین خاطره قشنگ و عجیب!

    هفته بسیج چند سال پیش، از طرف بسیج دانشگاه آزاد امیدیه خوزستان دعوت شدم. جمع واقعا زیادی در سالن حضور داشتند که تعدادی هم بیرون مانده بودند؛ و صد البته اینها از هواداران من نبودند و برای سخنرانی من نیامده بودند!

    مجری رفت بالای جایگاه و پس از خواندن چند خطی شعر درباره حماسه سازان دفاع مقدس، مقدمه ای چید و سپس در معرفی بنده اعلام کرد:
    "هماکنون از سردار بزرگ جبهه ها، استاد دانشگاه، دکتر حمید داودآبادی، دعوت می کنم تا برای ایراد سخنرانی به بالای سن تشریف بیاورند ..."

    شک کردم! مگر حمید داودآبادی دیگری غیر از من هم دعوت شده؟ ولی کسی نرفت طرف جایگاه. با اشاره مجری متوجه شدم منظور او فقط من هستم. جا خوردم. رنگم پرید. حالا باید چیکار می کردم؟ من که هیچ کدام از این چیزهایی که او گفت، نیستم!
    مثل همیشه در این گونه موارد، از حضرت زهرا (س) مدد گرفتم، صد تایی صلوات نذرش کردم که خراب نکنم و عزت بسیجی را حفظ کنم.

    وقتی پشت میکروفون قرار گرفتم، بعد از بسم الله و سلام و احوال با حضار، گفتم:
    "ببخشید ظاهرا این دوست مجری مون اشتباهی بنده رو خدمت شما معرفی کردند که خودم اون رو درست می کنم.
    من حمید داودآبادی فقط و فقط یک بچه بسیجی هستم و هیچ گونه درجه و رتبه سرداری ندارم. اتفاقا بالاترین درجه برای ما همون بسیجی است که امام به آن افتخار می کرد."

    جمعیت کمی خندید. ادامه دادم:
    "مشکل این جاست که بنده اصلا استاد دانشگاه نیستم. اتفاقا دانشگاه میرم، اونم دانشگاه تهران. میگن: حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت. بنده فقط جمعه ها به دانشگاه تهران میرم اونم برای نماز جمعه."

    جمعیت بیشتر خندید. مجری بیچاره حالش گرفته شده بود؛ چون همیشه از پاچه خواری های بیجا بدم می آید، تیر خلاص را زدم و گفتم:
    "و اتفاقا دکتر زیاد میرم البته برای مداوای مریضی ولی اصلا دکتر نیستم. بذارید یه چیزی بگم که خیلی بخندید. مدرک تحصیلی بنده "سیکلانس" است."

    همه با دهان باز و چشمان متعجب نگاه کردند که گفتم:
    "قدیمیا میگن حرف مرد یکیه. منم همون سال 60 که درس و مشق رو ول کردم و رفتم جبهه، دیگه لای کتابی جز قرآن رو باز نکردم و تا همین امروز هم به همون مدرک سیکل خودم می نازم."

    جمعیت نمی دانستند بخندند، تعجب کنند یا ... که یک دفعه زدند زیر خنده و کف زدند.
    من هم شروع کردم به ذکر خاطرات، که در انتها با استقبال بیش از حد حضار مواجه شد.


    0 0
    0 0

    از همان سال 60 که با نام حاج "اسدالله لاجوردی" و قاطعیت و شجاعتش در برابر عملیات وحشیانه تروریست های منافق آشنا شدم، دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. همه از او می گفتند که چگونه سد راه جنایتکاران شده و برای منافقین نیز کابوسی شده که خواب راحت از چشم آنان گرفته بود.

     شهید لاجوردی_36

    دست بر قضای روزگار، سال 69 در قوه قضائیه استخدام و در "هیئت مرکزی گزینش" مشغول به کار شدم. بعد از مدتی به گزینش دادستانی مستقر در ساختمانی مقابل زندان اوین منتقل شدم. طی زمان کوتاهی که در آن جا مشغول بودم، گاهی برای انجام امور اداری به ساختمان اداری وسط زندان اوین رفت و آمد می کردم. در همان جا بود که چندین نوبت با چهره مومن و باصفای حاج اسدالله روبه رو شدم.

    شهید لاجوردی_122 

    حاج اسدالله لاجوردی همراه همرزمان و همکارانش در جبهه

    بچه ها راست می گفتند که:
    "هیچکس نمی تونه در سلام کردن، بر حاج اسدالله پیشی بگیره ..."
    با بچه ها سر این موضوع قرار گذاشتیم و گفتم که من می توانم.
    من که او را می شناختم، ولی او اصلا مرا نمی شناخت و حتی نمی دانست در آن ساختمان چه کار دارم. یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای وضو گرفتن رفتم طرف دستشویی. ناگهان حاج اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار زیبا، نگاهی انداخت و گفت:
    - سلام عزیزم، چطوری ... خوبید شما؟

     شهید لاجوردی_82

    حاج اسدالله لاجوردی در گفتگو و رفع مشکلات خانواده زندانیان

    فقط این بار نبود. دفعات بعد هم همین طور شد.
    بچه ها راست می گفتند. اصلا نمی شد در سلام کردن بر حاج اسدالله پیشی گرفت.
    تازه، فقط سلام نبود. هر کس که بودی، کارمند، پاسدار، خانواده زندانی، و حتی خود زندانی، همین که مقابل دیدگان حاج اسدالله قرار می گرفتی، اولین کسی که سلام و احوال پرسی می کرد او بود.

     شهید لاجوردی_101

    حاج اسدالله لاجوردی و والیبال بازی با زندانیان در زندان اوین

    شهید لاجوردی_119

    شهید لاجوردی_35

    حاج اسدالله لاجوردی در نماز جماعت همراه با زندانیان اوین

     

    گفتم زندانی، یکی از نکات جالب حاج اسدالله این بود که با زندانی ها که بیشتر هم منافقین و چپی بودند، آن قدر راحت بود که گاهی با آنها والیبال یا فوتبال بازی می کرد. گاهی نیز به سلول آنها می رفت و غذایش را در جمع آنان می خورد. و البته این کار با مخالفت شدید بچه های حفاظت روبه رو می شد، ولی لاجوردی وقتی به کسی اطمینان می کرد، دیگر کسی نمی توانست به او بگوید این قدر راحت به میان زندانیان نرو، هر چه باشد تو رئیس کل زندانها یا دادستان و ... هستی!
    در اتاق خودش هم که بود، همان غذایی را می خورد که برای زندانیان می بردند.

     شهید لاجوردی_106

    حاج اسدالله لاجوردی در حال جارو زدن نمازخانه زندان اوین

    چند وقتی می شد که حاج اسدالله سیستم جدیدی برای امور اداری زندان اوین راه اندازی کرده بود.
    دیوارهای طبقه دوم ساختمان را برداشتند و سالن بزرگی ایجاد کردند. چندین میز اداری چیدند و همه مسئولین سازمان زندان ها در پشت آن میزها مستقر شدند.
    هر کس از پله ها بالا می آمد، درست مقابل رویش میزی می دید که سه نفر پشت آن نشسته بودند.
    غالبا در اولین برخورد فکر می کردی مثل همه اداره ها میز اطلاعات و راهنمای مراجعین است. چه بسا همین طور هم بود.
    جلو که می رفتی، مرد مسنی با لبخندی بسیار زیبا سلام و احوال پرسی می کرد و با همین لحن می پرسید:
    - چیه عزیزم با کدوم قسمت کار داری؟
    نامه ات را می گرفت، زیر آن چیزی نوشته و امضا می کرد، بلند می شد و از همان جا مسئول مورد نظر را صدا می زد و می گفت که کارت را راه بیندازد.
    و اگر شکایتی داشتی، نامه ات را می گرفت،  خودش بلند می شد همراهت می آمد تا میز مربوط و دستور می داد که مشکلت را رفع کن.
    و چه بسا اکثر مراجعه کنندگان که خانواده زندانیان بودند، متوجه نمی شدند آن که این گونه دنبال کارشان است، کسی نیست جز حاج اسدالله لاجوردی رئیس کل سازمان زندان های کشور!
    و چه زیبا بود وقتی دو سه بار به او مراجعه کردم و خودش بلند شد آمد دنبال کارم تا به نتیجه رساند و آخر سر خندید و گفت:
    - راضی شدی عزیزم؟

     شهید لاجوردی_117

    حاج اسدالله لاجوردی و بوسه زدن خالصانه بر دست جانبازان

    عکس منتشر نشده از شهید لاجوردی در کنار "محمدرضا سعادتی" از سران منافقین که به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد

    غالب جمعه ها که برای نماز جمعه به دانشگاه تهران می رفتیم، حاج اسدالله را می دیدیم که همراه با پنج شش نفر از بستگانش، داخل پیکان مدل پایین چپیده اند و به نماز می آیند.
    حاج "محسن رفیق دوست" دوست و همرزم قبل و بعد از انقلاب حاج اسدالله، خاطره زیبایی ازاو نقل می کرد. می گفت:
    - حاج اسدالله از قبل در بازار یک حجره کشبافی داشت. بعد که از سازمان زندانها رفت کنار، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، ولی همواره با یک دوچرخه 28 قدیمی، وسایل را در ترک آن می بست و از خانه شان می رفت طرف بازار. هر چه به او گفتم: آخه حاجی، منافقین و دشمنان این همه به خون تو تشنه اند و منتظرند تا فرصتی پیدا کنند و عقده شان را سر تو خالی کند. حداقل یه ماشین بخر. با دوچرخه، هم اذیت میشی هم خطرناکه. می خندید و می گفت:
    - حاج محسن، منو راحت بذارید. همین دوچرخه هم از سرم زیاده. منم که آماده شهادتم مگه چیه.

     شهید لاجوردی_43

    حاج اسدالله لاجوردی و آنان که همراه او قربانی کینه منافقین شدند

    عکس منتشر نشده از غسل دادن پیکر شهید لاجوردی

    حاج اسدالله لاجوردی، سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ درمحل کسب خود در بازار تهران و در حالی که هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، توسط دو نفر از تروریست های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
    روحش شاد


    0 0

    دیروز داشتم با "رضا مصطفوی" سردبیر فعال و پرتلاش "امتداد" چت می کردم.
    چیه تعجب کردین؟ ما هم بلدیم!
    تقصیر خودش بود. انگاری یه نیشتر تیز زد سر دلم و منم که از خدا خواسته تا یکی تلنگری بهم بزنه، بلکه یه ذره تکون بخورم و دردامو سر یکی آوار کنم، همین طوری گرفتمش زیر آتیش!
    به من چه؟ تقصیر خودتون بچه های نسل امروزیه.
    تازه، خیلی چیزای بدش رو حذف کردم. خیلی بدآموزی داشت!
    اینایی که می خونید خوب خوباشه.

    غمم را شهیدان رقم می زنند‬‫
    که در لحظه هایم قدم می زنند‬‫


    علی محمودوند،‬ دم عید خونوادش رو آورده بود فکه. ‬‫یه بچه ناقص داشت‬‫. بغلش کرده بود و می بوسیدش. ‬‫می گفت:
    - آوردمش فکه تا از این شهدا شفا بگیره‬‫ ...
    دو سه سال بعد شهادت علی، ‬‫اون بچه هم فوت کرد و همسر علی رو که یه تنه برای اون هم پدر بود هم مادر، تنها گذاشت و ... رفت پیش باباش.
    هیشکی به زنش نگفت حالت چطوره؟
    ‬‫مجید پازوکی وقتی شهید شد‬‫، سپاه هنوز حقوق مجردی به حسابش می ریخت‬‫؛ اونم با زن و دو تا بچه. ‬‫صداش درنمی اومد.

    ‬‫باید بودی و شب، همراه بچه های تفحص خونه علی محمودوند توی اندیمشک می خوابیدی‬‫، که صبح ببینی چطوری بچه معلولش رو می بوسه و با زن و بچه اش خداحافظی می کنه‬‫. اون قدر صحنه وداعش سخت بود که گریه ام گرفت.
    ‬‫اون زن تنها با بچه معلول، ‬‫هر لحظه منتظر بود خبر مرگ مرد خونه اش رو بیارن ... ‬‫و آخرش یک روز آوردند‬‫.

    حسابش رو بکن، ‬‫ما با زن و بچه مون سوار هواپیما میشیم میریم مسافرت؛ ‬‫میریم مشهد عشق و حال‬‫. بچه مون ذوق میکنه هواپیما سوار شده‬‫!
    اون شب تلخ، ‬‫وقتی زن محمودوند بچه رو بغلش زد و از هواپیما پیاده می شد، ‬‫از قسمت بار هواپیما‬‫، تابوت علی محمودوند رو به عنوان سوغات از فکه آوردند بیرون و تحویلش دادند.‬‫
    هیشکی تا امروز نگفت علی کی بود‬‫؟ بچه اش چی شد‬‫؟ هیچ سردار و رئیس و مرئوسی حالی ازشون نپرسید! مگه بچه اون آدم نبود‬‫؟


    شهید مجید پازوکی بعد از شهادت علی، تعریف می کرد‬‫:
    علی محمودوند همیشه می گفت‬‫: من با خودم فکر می کنم کجای جنگ کم گذاشتم‬‫ که خدا این بچه رو گذاشته توی کاسه من‬‫!
    مجید از قول علی می گفت:
    ‬‫رفته بودم مشهد چسبیده بودم به حرم و التماس می کردم که بچه منم شفا بدن. ‬‫توی عالم خواب دیدم آقا امام رضا (ع) اومد گفت: "‬‫اگه بهت بگم ما خواستیم اون همین طوری بمونه، ‬‫دیگه چی می گی؟"
    ‬‫از اون روز به بعد دیگه علی محمودوند هیچی نگفت.
    به خودم و زن و بچه هام نگاه میکنم، ‬‫من چه فرقی دارم با دیگرونی که هیچ سراغی از بچه های علی و مجید نمی گیرند؟! ... ‬‫منم یکی مثل همونا‬‫. منم دنبال منافع شخصی خودم هستم. ‬‫
    از مسلمونی، فقط یه نماز برام مونده!
    ‬‫از غیرت هم فقط حجاب زن خودم.
    ‬‫دیگه بی رگ بی رگ شدم‬‫!
    اعتراف میکنم‬‫، وصیت میکنم: ‬‫من از همشون بدتر و بی غیرت ترم‬‫!
    مقام وکیل و وزیر، شهردار و دکتر مهندس رو ندارم، ‬‫ولی توی ... از همشون جلوترم!

    ‫شهدا وقتی بخوان آدم رو نفرین کنن،‬ دعا می کنن توی دنیا بمونی و این چیزا رو ببینی! ‬
    گناه نسل امروز چیه که گیر ما افتاده؟‬‫
    در هر حال باید قربون صدقه ما بره، ‬‫ما رو بکنه الگو؛ ‬‫چرا؟‬‫
    چون مجید پازوکی و محمودوند مرده اند!
    ‬‫یا باید امثال من بشن الگوشون!


    0 0

    هر چه فکر کردم، نتوانستم درباره زندگی و وصیت نامه سردارشهید صادق مزدستان؛ فرمانده گردان صاحب الزمان و تیپ دوم لشکر 25 کربلا چیزی بنویسم.
    واگذار می کنم به خودتان.
    به قول امام عزیز:
    " این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند."

    فقط گوشه هایی اندک از یادداشت های این شهید عزیز را می آورم.
    متن کامل زندگی و نوشته های آن عزیز را در این سایت ارزشمند بخوانید:

    پایگاه خبری رزمندگان شمال

     

    مادرم، می دانم اگر سر بریده ام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب می کنی.
    برادرم! وقتی تابوتم از کوچه‌ها می‌گذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.
    هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.
    ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.
    بی من اگر به کربلا رفتید از آن تربت مشتی همراه بیاورید و بر گورم بپاشید، شاید به حرمت این خاک خدا مرا بیامرزد.
    بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.


    0 0

    کار دنیا چقدر عجیب است.
    نه! اگر انسان را بشناسیم و تاریخ را بخوانیم، و ببینیم چقدر مشابه اتفاقات امروز در گذشته وجود داشته، می فهمیم که عملکرد برخی حضرات بخصوص در جریان فتنه 88 زیاد هم عجیب نیست.

    یکی از این افراد به ظاهر عجیب، "محمد نوری زاد" است که چند صباحی از برنامه های دفاع مقدس تناول فرمود و امروز افتاده است به دریوزگی به پیشگاه غرب و فتنه گران و سینه چاک آنان شده.
    (ظاهرا ایشان با "علیرضا نوریزاده" ضد انقلاب فاسد مقیم خارج نسبتی ندارد!)

    نوری زاد

    نوری زاد دیروز در کنار شهید آوینی (نفر بالا ایستاده)

    نوری زاد در کنار دخترش

    نوری زاد

    نوری زاد در جمع فتنه گران سبز

    نوری زاد -

    کروبی در جمع خانواده نوری زاد تندرو ی افراطی دیروز

    همین نوری زاد که زمانی آن قدر تندرو بود که وقتی دیگران به او توصیه می کردند عاقلانه تر بنویسد و کار کند، آنان را تا حد تکفیر می کوبید.

    همین نوری زاد که با نام مستعار زنانه، در یکی از روزنامه های جناح راست مطالب تند می زد و همه اصلاح طلبان را به باد می گرفت و جالب اینکه به قول خودش کلی خواستگار هم پیدا کرده بود!

    و همین نوری زاد که در یکی ازمقالاتش "سیدمحمدعلی ابطحی" را به جرم اینکه در ساحل بیروت با شلوارک رفته و دست بر قضا آقای نوری زاد ایشان را زیارت فرموده، به باد تهمت و اهانت گرفت که چرا لباس مقدس روحانیتش را در ساحل آن چنانی بیروت از تن درآورده است!

    اواسط دهه 70 برنامه ای از تلویزیون پخش می شد به نام "حماسه خمینی". کارگردان و همه کاره آن برنامه که مستند و گفت وگو با افراد مختلف بود، با "محمد نوری زاد" بود.
    چند نوبت هم با بنده مصاحبه کردند در رابطه با تاثیر و نقش امام خمینی در بیداری شیعیان لبنان، که همان زمان ها پخش شد.

    تیتراژ آغازین آن برنامه، فیلمی بود به ظاهر مستند که مجروحی افتاده بر برانکارد را نشان می داد که فریاد می زد: "امام رو دعا کنید."
    آن زمان ایامی بود که عملیات تفحص و کشف شهدا در منطقه فکه و طلائیه جریان داشت و بچه های "روایت فتح" هم مدام در آن عملیات حضور داشتند و فیلمبرداری می کردند و تصاویر بکر و خوبی هم تهیه کرده بودند.

    بخشی دیگر از تیتراژ برنامه تولیدی آقای نوری زاد، تصویری بود از پیدا کردن چند تکه استخوان که مثلا باقی مانده پیکر شهداست و عکسی از امام خمینی که میان پاره های استخوان یافت می شود.

    هر چه بیشتر به این تصاویر نگاه می کردم، بیشتر شک می کردم.
    عین این دو تصویر را قبلا مستند در تلویزیون دیده بودم ولی اینها، آنی نبودند که به طور واضح و شفاف پخش می شدند.
    وقتی از یکی از دست اندرکاران برنامه آقای نوری زاد این ماجرا را سوال کردم که این تصویرها از کجاست و چرا با رنگ و لعاب آنها را غیر واضح کرده اید، پس از کلی قسم و آیه که صدایش را در نیاورم، گفت:
    - راستش این تصویرها اصلا مستند و مربوط به جنگ یا تفحص نیستند. بلکه در بیابان های اطراف تهران گرفته شده. آن رزمنده هم که مثلا مجروح شده، یکی از بچه های خودمان است.

    با تعجب بیشر پرسیدم:
    - خب پس اون استخوان های شهدا چی؟
    که خندید و گفت:
    - آقای نوری زاد تعدادی تکه پاره استخوان حیوانات را در بیابان پیدا کرد و آنها را گذاشتیم زیر خاک که عکسی هم از امام گذاشتیم لای آنها و به عنوان استخوان شهدا از آنها تصویر برداری کردیم.

    به همین سادگی:
    آقای نوری زاد استخوان های حیوانات را به جای بدن مطهر شهدا در برنامه هایش قالب می کرد.

    نوری زاد و دریوزگی به پیشگاه فتنه گران که توبه او را قبول کرده تا  درجمع خود بپذیرندش

    یکی ازکارگردانان مطرح سینما که چند صباحی با نوری زاد همکاری داشته، تعریف می کرد:
    - نوری زاد آدم ریاکار و متظاهری است. او به هر طریق ممکن از احساسات اطرافیانش سوء استفاده می کرد. بعضی وقت ها، دم ظهر که نوری زاد به محل کارش در موسسه شهید آوینی می آمد، کتش را آرام آویزان می کرد و خطاب به چند نفر جوان ساده که همواره دور و برش بودند و او را بسیار مخلص و ... می پنداشتند، می گفت:
    امروز صبح خدمت آقا بودم ... آقا به من اظهار لطف فرمودند و مرا بوسیدند. دست آقا بر شانه های کت من خورده ...
    و آن چنان تقدسی به کت خود می داد که آن جوانان ساده آن را می بوسیدند. 

    حالا آنهایی که بهتر خبر دارند و از بودجه چند میلیارد تومانی بیت المال برای ساخت برنامه "چهل سرباز" توسط همین نوری زاد که امروز بی حیا و گستاخانه بر همه کس و همه چیز می تازد، مطلع هستند، بیشتر برای مان بگویند.

    ببخشید!
    افراط و تفریط یعنی چه؟
    کسب مال حرام و لقمه حرام چه شکلی ست؟
    اینها کی اعتدال را در دوستی و دشمنی خواهند فهمید؟
    واقعا لقمه حرام باعث نمی شود آدم به این ضلالت و نفاق بیفتد؟!
    خداوند همه را عاقبت بخیر کند.
    الهی آمین

    نظر مهم و قابل توجه:
    دوست عزیز "حسین جودوی" از خبرنگاران فعال خبرگزاری فارس،‌ به نکته مهمی درباره محمد نوری زاد اشاره کرد که بهتر دیدم همین جا منتشر کنم:

    حاج آقا سلام
    سر پروژه ویژه نامه شهید آوینی که برای رسانه ای که خبرنگار اون هستم،‌ رفتم سراغ "ابراهیم کیهانی" (اولین تهیه کننده روایت فتح). خب همان طور که شما هم بهتر از من می دانید،‌ سر فیلم "خنجرو شقایق،" یک سری از همکاران آقا مرتضی علیه ایشان در مجله سروش مطلبی را نوشته و حتی زیر آن را با اسم خود امضاء کردند.
    در گفتگو با ابراهیم کیهانی رسیدیم به این جا که دلایل اختلافش با آقا مرتضی چه چیزهایی بوده؟
    کیهانی یکی از دلایل اختلاف را محبت و راه دادن آقا مرتضی به یک سری از افرادی می دانست که معتقد بود آنها با نظام مشکل دارند اما برای این که امورات زندگی شان بگذرد دارند ادا درمی آورند. برای اثبات حرفش،‌ نام همین آقای نوری زاد را هم آورد. می گفت من (کیهانی) به مرتضی ایراد می گرفتم که چرا این نوری زاد را تحویل میگیری؟ این ادم ظاهرش با باطنش فرق میکند.

    مرتضی هم در جواب می گفت:
    امثال این جور آدم ها را اگر ماها ول کنیم، اینها می روند توی دامن ضد انقلاب.

    راستش را بخواهی بعد از آن مصاحبه،‌ فکر می کردم کیهانی دارد غلو میکند،‌ ولی امروز به این جا رسیده ام که حرف او کاملا درست است.

    آقا مرتضی کجایی که این آدم به جایی رسیده که وقتی دیده از این حرف های انقلابی هیچ چیزی گیرش نمی یاد، رفته سراغ حرف های جدید تا بتواند برای خودش باز چیزی بدست بیاورد ...
    خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند

    * این گفتگو در اسفند 1387 تهیه شده و هنوز منتشر نگردیده است. فایل صوتی آن نیز موجود است.
    یا حسین


    0 0

    ده دوازده سال پیش که هنوز اون قدرها از پایان عاشقی جنگ دور نشده بودم و یه نمه حال و هوای اون روزهارو با خودم داشتم و جای تیر و ترکش های دوران خوب جبهه قلقلکم می داد، برای عمل جراحی، چند روزی در بیمارستان ساسان بستری شدم.

    در اتاق انتهای راهرو، یکی از اهالی باصفای شمال کشور که ظاهرا در عملیات کربلای 5 خیلی سخت شیمیایی شده بود، قرار داشت. نامش را که پرسیدم، خودش را "صادق روشنی" معرفی کرد. جوانی بسیار محجوب، مومن و پاک سیما که از همان لحظه اول به حال و هوایش غبطه خوردم.

    به روحیاتش غبطه خوردم، ولی از اینکه شدت مسمومیت و اوضاعش را تصور کنم، فراری بودم.
    نفس کشیدنش، اعصابم را خورد می کرد. توان نداشتم کنارش بنشینم.
    اصلا با خودم فکر نمی کردم روزی برسد از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم!

    آن قدر بریده بریده و تکه تکه نفس می کشید که من خسته می شدم. من که فقط نظاره گر بودم و ذره ای از حال و روزش را درک نمی کردم.

    همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می داد پایین، و تکه تکه برمی گرداند بالا.
    وققتی فهمیدم از سال 65 تا امروز همین طور سخت و سوزنده تنفس می کند، رنگم پرید.

    هنگامی که پرسیدم:
    - تنفس برای تو چگونه است؟
    گفت:
    - هنگامی که هوا را می دهم پایین، انگار یک گلوله آتشین می دهم پایین و وقتی می خواهم برگردانم، انگاری انفجاری عظیم در سینه ام رخ می دهد. کاشکی می شد این قدر سوزنده نفسم بالا و پایین نشود.

    همه اینها یک طرف، وقتی بهش گفتم:
    - خدا وکیلی درد و سوز هم داره؟
    خندید و با صدای گرفته اش گفت:
    - اون دیگه مال عشقشه ...


    و امروز صادق روشنی، با گذشت 25 سال از روزهای خوش کربلای 5 همچنان همان گونه تنفس می کند. با سوز و گداز و آتشین.
    دوست عزیز جانباز
    "غلامعلی نسایی" خاطرات برادر عزیز "صادق روشنی" را در کتابی با عنوان "زود پرستو شو بیا" جمع آوری کرده که توسط "نشر عماد" راهی بازار شده است.


    0 0


    شاید ده سالی از اون شب میگذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما!
    از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!!

    منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرمون که بریم بیمارستان.
    بیمارستان ساسان.
    دروازه بزرگ باغ شهادت!
    "ته خط" همه جانبازان.
    هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده.

    می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش.
    نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود!
    باهاش همرزم نبودم، همدین که بودم!
    وای از من و ما با این اخلاقمون.

    سوار بر موتور رفتیم بیمارستان.
    طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم!
    در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد.

    ساعت نزدیک 10 شب بود.
    آرام خفته بود در بستر.
    شیری آرام گرفته از گزند روزگار.
    همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده.
    به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟!

    همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر حاطره.
    می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟
    خودش می خواست.
    با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم.
    از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...
    از شهید حاج "محسن دین شعاری".

    اشک از گوشه چشمانش جاری شد.
    اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام!

    ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت:
    - بگو ... بازم بگو ...
    خنده ای ساختگی ساختم و گفتم:
    - دیگه از چی بگم؟
    و او باز گفت:
    - از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ...
    و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد.
    اشک های پاکش بالش را خیس کردند.

    دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم:
    - خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ...
    مچ دستم را گرفت و گفت:
    - بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ...
    و باز گفتم.
    برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم:
    - راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟

    انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده!
    رنگ به رنگ شد.
    اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند.
    فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد:
    - ولش کن ...

    چند روز بعد دوستان خبر آوردند:
    "غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد.


(Page 1) | 2 | 3 | .... | 19 | newer