Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

davodabadi's description

older | 1 | .... | 3 | 4 | (Page 5) | 6 | 7 | .... | 19 | newer

    0 0

    مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

    - چرا شهید نشدید؟
    داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

    - چرا؟
    داودآبادی: با آینده کار داشتم!

    - جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
    داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

    - پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
    داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

    - کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
    داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

    - تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
    داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

    - اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
    داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

    - موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
    داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

    - حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
    داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

    - با پای تو گچ می تونستید برید؟!
    داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

    - از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
    داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

    - همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
    داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

    - شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
    داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

    - دیگه کی؟
    داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

    - از میان کتابها چی؟
    داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

    - بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
    داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

    - اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
    داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

    - کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
    داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

    - از چی شوکه شدید؟
    داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
     
    - اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
    داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
    29/4/1391
    سایت خبری رجانیوز


    0 0

    آخرش منم فیس باز شدم! اینم نشونیش:
    www.facebook.com/h.davodabadi

    اگه به هر طریقی به فیس بوک دسترسی دارید، یه سر هم به صفحه بنده در آن جا بزنید. مطمئنا بدتون نمیاد.
    گذشته از آثار و نوشته هام، یه بخش بسیار جالب داره که توی وبلاگ نمی شد گذاشت:
    "آلبوم عکس"

    عکس های زیادی در آن جا گذاشتم که هرکدام در دل خود هزاران خاطره و ناگفته دارند.
    عزیزانی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو یا "یاد یاران" و "یاد ایام" رو خونده باشند، حتما با دیدن این عکس ها کلی خوش به حال شون میشه!

    به قول معروف: "صفحه پیشنهادی مخصوص سرآشپز!" آلبوم " دو نفری با شهدا" است که در آن همه پریده اند و رفتند، فقط یه نفر بدبخت جا مونده ...

    منتظرتون هستم.
    راستی! نظر هم بذارید. مخصوصا اگه انتقاد و راهنمایی داشته باشید، بیشتر خوشحال میشم. گیر هم خواستید بدید قدمتون روی چشم، فقط کف کفشتون رو خاک مال کنید!
    اگه شما تحویل بگیرید منم قول میدم تعداد عکس هارو بیشتر کنم.

    اینم نشونی صفحه آلبومها:
    www.facebook.com/h.davodabadi/photos

    صفحات مختلف و متنوع آلبوم ها:
    انتخابات در جبهه  10 عکس
    با دیگران  25 عکس
    تفحص شهدا  32 عکس
    خرمشهر  14 عکس
    دفاع مقدس  26 عکس
    دو نفری با شهدا 90 عکس
    زیارت عمره  6 عکس
    سوریه  2 عکس
    سوژه های جالب  6 عکس
    عکسهای خودم از شهدا  99 عکس
    کودکی  4 عکس
    لبنان  56 عکس
    هنرمندان  14 عکس

    این هم برای برخی دوستان شدیدا منتقد:

    فتوای رهبر انقلاب درباره"فیس‌ بوک"
    به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
    تبیان: با توجه به اینکه وب‌سایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
    متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس ‌بوک" در ذیل آمده است.

    متن سؤال:

    بسم‌الله الرحمن الرحیم
    آیت‌الله خامنه‌ای
    با سلام و احترام
    با توجه به اینکه وب‌سایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
    با تشکر

    باسمه تعالی
    سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
    به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
    موفق و مؤید باشید.


    توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.

    نکته‌ای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکه‌های مجازی بر پایه جمع‌آوری اطلاعات می‌باشد و هر‌چه استفاده‌کنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکه‌های اطلاعاتی فراهم می‌کنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.

    به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.

    منبع: بولتن نیوز


    0 0

    نمازخانه بیمارستان خاتم الانبیاء (ص)
    تیرماه 1391

    فقط برای خودم که این قدر به نمازم سست و کاهل هستم!

    این جانباز عزیز از بچه های لشکر 25 کربلا و اهل ساری است و در آسایشگاه جانبازان امام علی ساری به سر می برد از همه دوستان و آشنایان تقاضا دارم به این عزیز و دیگر جانبازان در آسایشگاه ها سر بزنند و این دسته گل ها رو فراموش نکنند.

    وبلاگ لشکر 25 کربلا


    0 0

    اگر تا دیروز می گفتند: "جوانان با مصرف موادمخدر دچار توهم می شوند و احساس می کنند در بلندترین نقاط آسمان درحال پرواز هستند" امروز دیگر آن را به فراموشی بسپارید!

    عده ای که مثلا سنی ازشان گذشته، بدون هرگونه مصرف موادمخدر و فقط با شهوت قدرت و ثروت، آن چنان متوهم می شوند که خود را در بالاترین جایگاه ها می بینند و علیرغم اینکه در انتخابات های مختلف، با عدم استقبال مردم روبه رو شده اند، همچنان خود را در مسند قدرت می انگارند!

    عده ای که همچنان خود را رئیس، فرمانده و ... می پندارند، برای آن که سفره شان چرب تر گردد، آن قدر بادمجان دورقاب چین به استخدام درمی آورند (و صدالبته همه با سوءاستفاده از اموال بیت المال، وگرنه اینان حاضر نیستند ریالی از اموال خویش را برای انقلاب خرج کنند و خانه و زندگی شان همچنان از بیت المال است) تا مجیزشان را بگویند و آنان را چون بادکنکی باد کنند و وای به روزی که ...

    فقط کافی این افاضات سخیف و خنده دار را بخوانید و خودتان به بقیه اش فکر کنید و ببینید حتی بدون موادمخدر هم می شود این گونه توهم زد:
    البته نشانی سایت منتشر کننده را که از الان دارد پاچه خواری محسن رضایی را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می کند، نمی گذارم تا کودکانه دچار توهم نشوند!

    http://davodabadi.persiangig.com/rezaei.jpg

    دکتر عبدالعلی زاده وزیر سابق مسکن و شهرسازی:
    زمانی از آقا مهدی باکری پرسیدم که بعد از امام چه کسی میتواند انقلاب را ادامه دهد؟ ایشان با وجود اینکه آقای منتظری قائم مقام رهبری بودند، فرمودند:آقا محسن

    خدا نگذرد از آن که بنای "خاطره سازی غیرموثق و بدون شاهد" را گذاشت: "من بودم و امام بود و سیداحمد"
    که امروز هرکس بنا بر منافع جناح و نوچگی اش این گونه خاطره سازی کند.

    آقا محسن!
    سردار دیروزها و دکتر امروز!

    حتما این روایت را شنیده ای که: "به روی چاپلوسان خاک بپاشید."
    باور کن هیچکدام از دوروبری هایت، دلشان برای خودت نمی سوزد. چرا که باختت در هر انتخابات ثابت کرده "کاندیداتوری سالاته، اگر برای تو آب ندارد، مطمئنا برای آنان نان که هیچ، نانوایی های عظیمی به دنبال دارد!"
    باور کن همینان گذشته پرافتخار و آینده نامعلومت را برباد خواهند داد.
    حالا به روی چاپلوسان خاک می پاشی یا سکه؟!


    0 0

    سایت وابسته به محسن رضایی که مطلب متوهمانه "محسن رضایی، داعیه دار رهبری بعد از امام!" را منتشر کرده بود، وقتی فهمید چه بندی آب داده، سریع آن مطلب را حذف کرد و برای جبران این کار خود اقدام به فرار به جلو کرد.

    مسئولین کوچک این سایت که مثلا می خواهند برای فردای این مملکت عظیم با حافظه ای که هیچگاه افراد و عملکردشان را فراموش نمی کنند، رئیس جمهور تعیین کنند، اقدام به کار خنده داری کردند.

    اینان با تکه پاره کردن خاطره ای از زمان جنگ متعلق به سال 1363 که در وبلاگم منتشر کرده بودم و مربوط به کتک خوردن محسن رضایی و فرارش از دست رزمندگان اسلام بود، بنده را متهم به دفاع از منتظری کرده اند!

    داود آبادی و دفاع از آقای منتظری

    خیلی جالب و جذاب شد.

    خیلی مشتاق شدم تا خاطرات مقالات و اظهار نظرهای قاطعانه!!! محسن رضایی در ماجرای فتنه باند سیدمهدی هاشمی و ماجرای عزل منتظری و از آن مهمتر موضع گیری هایش در برابر فتنه گران سال ۸۸ را ببینم و بخوانم! البته اگر چیزی یافت شود وگرنه مجبورند خاطراتی امروزی از دیروز بسازند: "من بودم و امام و سید احمد!"


    برای اینکه بیشتر با آن حوادث و وقایع و چهره منافقان و خائنین به انقلاب و امام آشنا شوید، بد نیست این مطالب را بخوانید:

    دیدار خصوصی با آیت الله منتظری در قم

    به روی منافقین و چاپلوسان خاک بپاشید!

    سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

    عینک ضدگلوله برای رزمندگان اسلام یا ...

    منتظری آن که خون به دل امام کرد، مرد

    ماجرای فرار "محسن رضایی" از میان رزمندگان اسلام!


    0 0

    اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


    این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
    زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
    بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

    رزمندگان شمال

    تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
    حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه


    0 0

    حمید داودآبادی که از اردیبهشت 1385 به درخواست و با حمایت همه جانبه سردار سیدمحمد باقرزاده - رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس - مدیریت سایت جامع دفاع مقدس "ساجد" را برعهده داشت، در اعتراض به عدم برخورد قاطع با نفوذ فتنه گران در بدنه بنیاد، از مسئولیت خود استعفا داد.
    وی درحالی اقدام به راه اندازی سایت ساجد کرد که متاسفانه پیش از آن، افرادی با استفاده از نفوذ و رابطه خود، با سودجویی و اسراف دهها میلیون تومان بیت المال، طرح راه اندازی این سایت را داشتند که با همت سردار باقرزاده طرح از آنان گرفته شد.
    داودآبادی طی شش سال گذشته با تکیه بر خدمات و همراهی تعداد اندکی نیروی فداکار، موفق شد سایت ساجد را به زبان های فارسی، عربی و عبری با بیش از ۷۰ هزار عکس ناب و منتشر نشده و هزاران مقاله و دهها ویژه نامه، به عنوان بزرگترین پایگاه محتوایی در زمینه دفاع مقدس در اینترنت راه اندازی کند.
    همچنین سایت چهار دیپلمات نیز در طی این مدت که جامع ترین منبع خبری درباره چهار گروگان ایرانی در لبنان حاج احمد متوسلیان سیدمحسن موسوی کاظم اخوان و تقی رستگار بود، راه اندازی شد.
    متاسفانه با گذشت 9 ماه از انتشار مقاله:

    ردپای فتنه گران در "پانزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس"

    که به افشای ردپای فتنه گرانی که در ایام فتنه در کف خیابان به هتاکی و فحاشی علیه ارزش های انقلاب اسلامی می پرداختند، آن گونه که از مسئولین انتظار می رفت، برخورد نشد که همین امر باعث شد داودآبادی در اعتراض به تسامح و کوتاهی در برابر فتنه گران و همچنین بسیاری مشکلات عدیده دیگر معاونت ادبیات که در مقاله آمده است، از بنیاد حفظ آثار جدا شود.


    0 0

    30 سال پیش 14 تیر 1361 چهار عزیز ایرانی که به فریادرسی مظلومان لبنان، راهی آن دیار جنگ و خون شده بودند، غریبانه به دست اشق الاشقیاء - فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی - در بیروت ربوده شدند.

    14 سال پیش 17 مرداد 1377 نُه دیپلمات ایرانی، مظلومانه و به وحشیانه ترین شکل ممکن، توسط دست آموزان آمریکا - طالبان جنایتکار - در مزار شریف افغانستان به شهادت رسیدند.

    30 سال از طولانی ترین آدم ربایی قرن – بعد از ربوده شدن امام موسی صدر - می گذرد و طی این 30 سال، دستگاه دیپلماسی - آن هم فقط در چند سال اخیر - به انتشار بیانیه ای تکراری آن هم بسیار بی خطر با رعایت همه جوانب دیپلماتیک که به کسی برنخورد، بسنده کرده و همه ساله قول پیگیری قاطعانه! و امید به روشن شدن در آینده نزدیک! داده است.

    14 سال از وحشیانه ترین جنایت پیروان اسلام آمریکایی و سرمنشاء تروریست هایی که این روزها با آمریکایی ها بر سر میزصلح! نشسته اند، می گذرد و طی این مدت، فقط هر ساله خانواده 9 دیپلمات شهید را جمع می کنند، انتشار بیانیه ای شدیداللحن علیه فقط طالبان ... و خلاص.

    طی یکی دو سال گذشته، تروریست های مزدور اسرائیل که پیشرفته ترین آموزش ها و آخرین متدهای ترور و گریز را در خود اسرائیل و مستقیم زیر نظر سازمان جاسوسی موساد دیده بودند، اقدام به ترور ظالمانه دانشمندان هسته ای ایران کردند تا به این طریق، هم جمهوری اسلامی را از پیشرفت علمی بیش از پیش خود باز دارند و هم دانشمندان را از ادامه راه خویش بازدارند.

    شهیدان علی محمدی، شهریاری، احمدی روشن، رضایی نژاد و ... یکی یکی مورد تهاجم وحشیانه مزدوران اسرائیل قرار گرفتند و دشمن سرمست از پیروزی خود، به اقدامی دیگر دست زد.

    به لطف خداوند سبحان و با همت و تلاش ارزشمند عزیزان وزارت اطلاعات، در کوتاهترین زمان ممکن - که به واقع باید گفت در بین دستگاه های اطلاعاتی جهان بسیار کم سابقه است - شاهد متلاشی شدن تیم های پیشرفته و پیچیده ترور بودیم.

    دستگیری موفقیت آمیز جاسوسان و تروریست ها، نجات دیپلمات ربوده شده ایرانی در پاکستان از چنگال گروهکهای تروریست و ...

    و از همه برجسته و مهم تر، دستگیری تروریست معروف "مالک ریگی" در آسمان و تقدیم او به پیشگاه خانواده های شهدای مظلومی که به دست باند جنایتکار او به شهادت رسیدند، بود که همه دستگاه های اطلاعاتی جهان را متحیر و مبهوت گذاشت.

    هرچه بگوییم و بنویسیم، ذره ای نمی تواند بیانگر تلاش و جهاد خستگی ناپذیر عزیزان وزارت اطلاعات باشد که امنیت میهن اسلامی را با نثار جان خویش تامین می کنند و هیچ کس حتی خانواده شان هم نمی دانند آنان کیستند و چه می کنند!
    برای گفتن از خدمات آن عزیزان، مثنوی هفتاد من کاغذ شود، ولی ...

    ای کاش به جای آن که 18 سال تمام پرونده چهار گروگان ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، "کاظم اخوان" و "تقی رستگار" دست 1 نفر باشد و سال ها، میلیاردها تومان پول بیت المال، بی حاصل خرج شود، و در نهایت دریغ از یک برگ سند و مدرکی موثق ...

    ای کاش به جای تشکیل کمیته های متعدد پی گیر در 12 سال بعد، در هر دولت و دوره مجلس، که هیچیک نتیجه ای دربر نداشتند و نشانه آن نیز عدم ارائه گزارش و عملکرد آنان نه به ملت، که حداقل به خانواده آن چهار عزیز بود ...

    ای کاش به حای آن همه بازی موش و گربه مثلا امنیتی، و گره زدن پرونده 4 دیپلمات به خلبان جنایتکار اسرائیلی مفقود شده "ران آراد"، در دولت سازندگی که اصلا هیچ! در دولت اصلاحات به نوعی، و در دولت اصولگرا به نوعی دیگر ...

    ای کاش به جای رفت و آمد زائد و پرخرج مثلا سفر کاری، به ژنو، آلمان و لبنان، به بهانه پی گیری بین المللی پرونده ای که سال ها پیش در سازمان ملل متحد مختومه اعلام شده است ...

    ای کاش به جای این همه مراسم که سالانه به امید بازگشت آن چهار عزیز برگزار می کنیم ...

    ای کاش به جای سرکار گذاشتن جوانان - به خصوص دانشجویان دلسوز - و آن همه طومار و بیانیه بازی که دست آخر در گوشه ای پنهان نموده ایم ...

    ای کاش و صد ای کاش ...

    اگرچه بسیار دیر شده و 30 سال سخت بر خانواده آن عزیزان گذشته است، همین امروز پرونده آن 4 عزیز را به وزارت اطلاعات مقتدر و قدرتمند جمهوری اسلامی ایران، بدهید تا خیال همه راحت شود که در کم ترین زمان ممکن، آن را به نتیجه واقعی – و صدالبته نه آن چیزی که هر کدام از ما مورد پسندمان باشد یا نباشد – برسانند و خیال همه را راحت کنند.

    ما که دیگر همچون آفتاب لب بوم، رفتنی هستیم و بوی الرحمان مان بلند است، می ترسم نسل های آینده "یکصدمین سالگرد ربوده شدن چهار گروگان مظلوم ایرانی" را برگزار کنند و برای بازگشت سلامت آنان دعا بفرمایند!


    0 0

    ماه رمضان 1363
    اردوگاه بستان
    گردان میثم – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
    در گروهان 3 بچه‌های اهل حال و سینه‌زنی بیشتر از گروهان‌های دیگر بودند. «حسین مصطفایی» از آنهایی بود که وقتی لب به ذکر مصیبت ائمه می‌گشود، کم‌تر کسی می‌توانست جلوی اشکش را بگیرد. سبک جدیدی میان مداح‌های لشکر افتاده بود که هنگام خواندن، ته صدا‌شان را می‌لرزاندند که حزن بیشتری ایجاد می‌کرد.
    با حلول ماه مبارک رمضان، اصرار نیروها به فرماندهان گردان بیشتر شد که اجازه‌ی روزه گرفتن بدهند، اما هر دفعه جواب منفی بود. فرماندهان شب‌های احیاء نیروها را به بیابان‌های اطراف می‌بردند و در آن برهوت، بچه‌ها بر سر و سینه می‌زدند و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) را نجوا می‌کردند.

    متأسفانه در آن میان، برخی افراد پیدا می‌شدند که به قول معروف، با ذره‌بین نشسته بودند تا از دیگران ایراد بگیرند. مسئولان تبلیغات لشکر که خود را صاحب حکم و فتوا می‌دانستند، به عزاداری بچه‌های گردان گیردادند. این گیر، نه‌تنها به گروهان ما، که به بچه‌های گروهان‌هایی هم سرایت کرد که در خرمشهر مستقر بودند. آن‌جا «رضا پوراحمد»، «محمود ژولیده» و چند تایی دیگر از بچه‌ها بودند که مجلس عزاداری را گرم می‌کردند. تبلیغات‌چی‌ها گیر دادند که: چرا شما نیروها رو می‌برید وسط بیابون و تا صبح توی سر و صورت‌تون می‌زنید و علی علی می‌گید؟
    بر همین اساس، همه‌ی بچه‌ها محکوم به «علی‌اللهی» بودن شدند. صدای همه درآمد. به قول شهیدحسین مصطفایی:
    - خب اگه شب نوزده ماه رمضان علی علی نگیم، پس چی بگیم؟

    ولی این حرف به گوش آنهایی که به همه چیز گیر می‌دادند، نمی‌رفت. با این حرف‌ها نمی‌شد مرض آنها را مداوا کرد!

    غالب روزها، یکی دو ساعت مانده به غروب، قره‌باغی و شاطری در حالی که بقچه‌ای با خود داشتند، می‌رفتند پشت تپه‌ ماهورهایی که از اردوگاه خیلی دور بود. یکی دو تا از بچه‌ها که متأسفانه زود قضاوت می‌کردند، کلی برای آن دو نفر حرف درآوردند و با وجود اعتراض نیروهای دسته، آن حرف‌ها را پشت سرشان و جلوی بقیه‌ی بچه‌ها می‌زدند. هر چه با آنها بحث می‌کردیم، جری‌تر می‌شدند و حرف‌های بدتری می‌زدند درباره اینکه شاطری و قره‌باغی کجا می‌روند و چه می‌کنند؟ عبادی، مسئول دسته، سر این مسئله با آنها دعوایش شد که برای او هم حرف درآوردند.

    حرف‌ها آن‌قدر بد بود که تصمیم گرفتیم تکلیف آن دو را روشن کنیم. یکی از روزها دنبال‌شان رفتیم که در کمال تعجب دیدیم آن دو پشت تپه‌ای، چفیه پهن کرده‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. قضیه را که جویا شدیم، شاطری گفت:

    «من بلد نیستم قرآن بخونم، واسه همین هم از بچه‌ها خجالت می‌کشم. هر روز می‌آییم این‌جا و قره‌باغی به من قرآن یاد می‌ده.»

    وقتی ماجرا روشن شد، می‌خواستم خرخره‌ی آن دو سه نفر نامرد را بجوم.

     

    بهمن 1365
    سه راه مرگ شلمچه
    عملیات کربلای 5
    گردان جمزه – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
    به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جاده‌ی خاکی کنار دریاچه‌ی ماهی، آخرین نگاه‌ها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد، دود بود و دود. انفجار خمپاره‌های زمانی در آسمان، از همه هراس‌انگیزتر بود.

     

    گریه‌کنان هذیان می‌گفتم و راه می‌رفتم. همان‌‌‌طور که به خط نگاه می‌کردم، یک‌دفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریه‌ام تندتر شد. جنازه‌شان را بچه‌ها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپاره‌ای نزدیک‌شان خورد و گل و لای روی‌شان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمی‌خواستند بیایند عقب.

    تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌گفت:
    - ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به‌ش. روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
    - یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسه‌ی سرش داغون شد.
    - شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اون‌قدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفه‌اش کرد. مثل این‌که اونم جا مونده.


    شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همه‌ی بچه‌ها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورت‌شان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچه‌ی ورامین بود. او هم جا ماند.


    0 0

    بهار 1361 بیروت
    یکی از شب های بهاری، مردی از طایفه‏ی ‏شیعیان مقاوم جنوب لبنان که به پاکی و صداقت معروف بود، خواب عجیبی دید که تحول بزرگی در زندگی او و دیگران ایجاد کرد.
    "سیدی نورانی که از شدت نور سیمایش قابل مشاهده نبود، مقابلم ایستاد و گفت:
    - ... زمینی را که در نزدیکی خانه‏‏ات هست، بخر و برای من مسجد بساز.
    با تغجب پرسیدم که علت چیست؟ و ایشان فرمودند:
    - خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.
    تعجبم بیشتر شد. عملیات شهادت طلبانه؟ تا آن زمان چیزی درمورد آن نشنیده بودم و کلماتی جدید برایم بود. از خواب که برخاستم، بهت زده از آن چه دیده‏‏ام، سریع به مکانی که آن آقا اشاره کرده بود، رفتم. زمین متروک و مخروبه‏‏ای در "حى‏الرُویِس" در منطقه‏ی ‏ضاحیه در جنوب بیروت. درست در همسایگی خانه‏ی ‏خودمان. ولی چرا من؟ چرا آقا به من گفت این زمین را بخرم و برایش مسجد بسازم؟ خانواده‏ی ‏چهار شهادت طلب؟ آنها چه کسانی هستند که من نمى‏شناسم شان؟!"

    خرداد 1361
    جنوب لبنان، زیر شنى‏های پولادین تانک های ارتش اشغال گر صهیونیستی درنوردیده شد. صهیونیست ها، موفق شدند اولین پایتخت عربی را به اشغال درآورند. بهانه‏ی ‏آنها برای حمله، بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از لبنان بود که همواره خطری برای مرز فلسطین اشغالی با لبنان، به‏حساب مى‏آمدند.
    بیروت که به اشغال درآمد، جنایات صهیونیست ها به اوج رسید. اردوگاه‏های صبرا و شتیلا متعلق به آوارگان فلسطینی، با همکاری فالانژیست های لبنان و به‏‏فرماندهی آرییل شارون وزیر جنگ رژیم صهیونیستی، مورد هجوم قرار گرفت که هزاران زن و فرزند مهاجر، به وحشیانه‏ترین وجه ممکن توسط نیروهای مسیحی مارونی کتائب، به‏شهادت رسیدند.

    استشهادی اول:
    چند ماهی بیشتر نگذشت که جوانی شیعه از اهالی جنوب لبنان، در عملیاتی شهادت طلبانه، ده‏ها تن از سربازان، نیروهای امنیتی و فرماندهان اسرائیل در لبنان را، به‏کام مرگ و نیستی فرستاد. جوان که با خودرویی مملو از موادمنفجره، مقر صهیونیست ها را بر سرشان ویران کرده و خود به‏‏شهادت رسید، کسی نبود جز فرزند همان مرد ساکن منطقه‏ی ‏الرویس بیروت. همان که آقا به او فرموده بود:
    - خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده، در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.

    استشهادی دوم:
    بعدها جوانی دیگر از مقاومین جنوب لبنان، عملیاتی سنگین علیه اشغال گران و مداخله جویان در لبنان، انجام داد و با شهادت خود، وحشت و هراس جنایت کاران را دوچندان کرد و آنها را مجبور به فرار ساخت.
    برحسب اتفاق، خانواده‏ی ‏او نیز در همسایگی مکانی بودند که قرار بود مسجدی به‏نام "قائم" در آن جا ساخته شود، ولی هیچ کس نه از خواب آن مرد خبر داشت، و نه از سکونت خانواده‏ی ‏شهادت طلبان در اطراف محل مسجد.

    استشهادی سوم:
    روز چهارشنبه 1/1/1375
    "علی منیف اشمر" جوان لبنانی، در عملیاتی شهادت طلبانه در منطقه‏ی ‏اشغالی جنوب لبنان، ضربه‏‏ای دیگر بر ارتش اشغال گر وارد آورد و خود، با قرائت وصیت نامه‏ای زیبا، گام در مسیر دیگر استشهادیون گذاشت.
    خانه‏ی ‏پدری علی اشمر، درست مقابل مکانی بود که مسجد قائم درحال ساخت بود.

    استشهادی چهارم:
    ساعت 24/16 بعد از ظهر روز سه‏شنبه 5/2/1374
    جوان متولد 1347 روستای "کَفَر مِلکی" در جنوب لبنان، که همراه زن و 3 فرزندش ساکن منطقه‏ی ‏"مُعوَض" در ضاحیه‏ی ‏بیروت بود، با انجام عملیات شهادت طلبانه‏ی ‏خود، ضربه‏ی ‏سنگینی بر دشمن وارد آورد. "صلاح محمدعلی غندور" سوار بر خودروی بمب گذاری شده، به مقر فرماندهی و امنیتی صهیونیست ها در شهر اشغالی "بِنتِ جُبَیل" حمله کرد و با شهادت خود، ده‏ها تن از آنان را به‏کام مرگ و نیستی فرستاد.

    ۱۳۷۵ بیروت - در کنار فرزندان عزیز شهید صلاح غندور

    شهادت صلاح و به‏خصوص فیلم وداع او با خانواده‏‏اش، تاثیر عجیی بر من گذاشت. همان سال 1375 هنگامی که در بیروت به دیدار خانواده‏شان در منطقه‏ی ‏معوض بیروت رفتم، دلم خیلی سوخت. آپارتمانی اجاره‏‏ای در منطقه‏‏ای که به لحاظ فرهنگی، بسیار ناشایست مى‏نمود.
    یکی دوسالی از آن دیدار گذشت که یکی از دوستان لبنانی، گفت که سرانجام موفق شده‏اند منزلی برای خانواده‏ی ‏صلاح غندور تهیه کنند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم ولی زیباتر از آن، خاطره‏‏ای بود که دوستم تعریف کرد:

    "همسر شهید صلاح غندور مى‏گفت:
    - یکی از شب ها خواب عجیبی دیدم. صلاح به‏خوابم آمد و من که مى‏دانستم او شهید شده، با تعجب با او دیدار و گفت وگو کردم. صلاح از من پرسید که آیا در زندگی با بچه‏ها مشکلی دارم؟ که من گفتم محل زندگى‏مان اصلا مناسب نیست که او خندید و گفت:
    - هرچه که لازم داری، نیازی نیست به دیگران بگویی. در نامه برای من بنویس و بگذار روی طاقچه‏ی ‏خانه. خودم آن را مى‏خوانم و کمکت مى‏کنم.
    روز بعد، همسر شهید صلاح به نزد یکی از علمای وارسته‏ی ‏لبنان، شیخ "حسین کورانی" رفت و ماجرای خوابش را برای وی بازگو کرد، ولی کلامی از مشکل خانه بازنگفت. فقط سوال کرد که من چگونه برای یک شهید نامه بنویسم؟ شیخ حسین کورانی فرمود:
    - هیچ کاری ندارد. خودش که گفته، شما مشکلاتت را در نامه بنویس و بگذار در خانه. خودش مى‏آید و مى‏خواند.
    و او نیز همین کار را کرد و در نامه، از مشکل خانه گلایه کرد و از صلاح خواست تا کمکش کند.
    یکی دو ماهی از نوشتن نامه گذشت و چه بسا همسر صلاح هم، خودش نامه را فراموش کرده بود."

    صلاح غندور هنگام شرح عملیات آینده خود برای سیدحسن نصرالله

    هنگامی که در یکی از سفرهایم به لبنان، خدمت حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله رفتم، وی که اصلا از ماجرای خواب همسر شهید صلاح و نامه‏ی ‏او هیچ اطلاعی نداشت، گفت:
    - مسئولین حزب الله به‏‏دنبال این بودند تا خانه‏ای مناسب برای خانواده‏ی ‏شهید صلاح تهیه کنند. هنگامی که در سفری به تهران خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، ایشان از خانواده‏ی ‏شهید صلاح غندور سوال کردند، که من گفتم خوب هستند و سلام مى‏رسانند. آقا دستور داد مبلغی برای آنها پرداخت شود و فرمودند:
    - اگر خانواده‏ی ‏آن شهید عزیز مشکل مسکن یا چیزی دارند، برایشان حل کنید.
    زمانی که به لبنان آمدیم، دیدیم این مبلغ برای خرید خانه کافی نیست. درست زمانی که فکر تهیه‏ی ‏پول بیشتر و تهیه‏ی ‏خانه‏ای در شان آن خانواده‏ی ‏معظم بودیم، یکی از شیعیان لبنانی که ساکن آمریکا بود و ظاهرا فیلم وداع شهید صلاح غندور را دیده بود، مبلغی برای ما فرستاد و اتفاقا او هم گفته بود برای رفع مشکل مسکن خانواده‏ی ‏شهید داده است! که با آن پول و مبلغی که مقام معظم رهبری هدیه دادند، موفق شدیم خانه‏ای برای همسر و فرزندان شهید صلاح غندور بخریم.

    سیدحسن نصرالله، فقط تا این جای ماجرا را خبر داشت؛ وقتی فهمیدم برحسب اتفاق و بدون این که مسئولین تهیه‏ی ‏خانه، از خواب آن مرد و علت ساختن مسجد قائم خبر داشته باشند، خانه‏‏ای که برای قهرمان استشهادی صلاح محمدعلی غندور تهیه کرده بودند، در همسایگی آن مسجد قرار داشت، برایم جالب تر شد.
    وقتی ماجرای خواب، مسجد و این که با این حساب، این چهارمین خانواده‏ی ‏استشهادی است که در همسایگی مسجد ساکن شده برایش گفتیم، او نیز جاخورد.

    هنگامی که به دیدار خانواده‏ی ‏شهید صلاح در خانه‏ی ‏جدید رفتم، همسر محترم او، کتاب جدیدی را که درباره‏ی ‏زندگى‏نامه‏ی ‏آن شهید منتشر شده بود، داد تا خدمت مقام معظم رهبری ببرم. از او خواستم در صفحه‏ی ‏اول کتاب، متنی برای آقا بنویسد، که نوشت.
    وقتی شرح ماوقع را در نامه‏ای نوشتم و همراه با کتاب اهدایی همسر شهید صلاح، خدمت آقا فرستادم، ایشان در نامه‏ای زیبا، در پاسخ نوشتند:

    بسمه‏ تعالى
    به همسر گرامى شهید عزیز ما، صلاح محمدعلى غندور معروف به ملاک، پس از اهداى سلام گرم و سپاس به‏خاطر فرستادن کتاب حامل شرح حال و وصیت شهید عزیز، بگویید: من نه فقط به آن شهید، که امثال او ستارگان درخشان تاریخ مایند افتخار مى‏کنم، بلکه به شما و دیگر بازماندگان این شهداى گران‏قدر که با صبر و بردبارى بزرگوارانه‏ى خود نمونه‏هاى کم نظیر صدر اسلام را تکرار کردید، مباهات مى‏نمایم.
    به شما و فرزندان عزیزتان دعا مى‏کنم و موفقیت در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى از خداوند براى‏تان مسئلت مى‏نمایم.
    والسلام علیکم
     


    مسجد قائم همواره به‏عنوان پایگاه عاشقان، و یکی از مقاوم ترین پایگاه‏های شیعیان لبنان در بیروت به‏حساب مى‏آید و در سال 1385 در جنگ 33 روزه شدیدا مورد هجوم صهیونیست ها قرار گرفت؛ و امروز، همچنان محل تجمع یاران آخرالزمانی مولاست.


    0 0

    انتخابات سال 88 و بخصوص فتنه بعد از آن، چهره برخی از مدعیان ولایت پذیری و ... را به خوبی روشن کرد. بسیاری از کسانی که سال ها سنگ ارزش های انقلاب اسلامی، آرمان های امام راحل و از همه مهمتر ولایت فقیه را به سینه می زدند و با استفاده همان ها بود که بر مسند قدرت و مسئولیت اکثر جاها سوار شدند، در آن ایام، به سادگی درون و ذات خویش را بروز دادند.
    به همین لحاظ باید که خدا را بر آن امتحان بزرگ شاکر باشیم که خیلی خوب دوست را از دوست نما، و مرد را از نامرد، به ما شناساند.

    متاسفانه یکی از جاهایی که همواره مورد سوءاستفاده ای کلانی مادی و موقعیت بوده و هست، مراکزی است که نام شهدا و دفاع مقدس را یدک می کشند، از جمله بنیاد حفظ آثار بوده و هست. برخلاف نیروهای مخلص بسیجی بسیار اندک بنیاد که در فتنه بر اعتقادات پاک خویش مردانه ایستادند، برخی مسئولین آن در ایام فتنه، به دفاع از ساکتین فتنه پرداختند و آن شد که امروز شاهدش هستیم.

    عدم برخورد غیرتمندانه با نفوذ فتنه گران در بدنه بنیاد حفظ آثار از سوی مسئولین پرادعای آن، باعث شد تا پس از 9 ماه پی گیری مداوم، ترجیح هم تا از بدنه مریض آن سیستم خارج شوم تا خدایی ناکرده همچون آنان، بنیادی نشده و آلوده بسیاری چیزها نگردم. از حیف و میل حق الناس و حق و حقوق مولفین گرفته تا سکه پراکنی برای یکدیگر و ...

    در طی 9 ماه گذشته، نامه های صریح و تندی از باب نهی از منکر خطاب به رئیس بنیاد دادم که متاسفانه به قهر کودکانه 9 ماهه او با سایت ساجد منجر شد و کار رسید به این جا که وی با حمایت از کسانی که با آگاهی کامل به فتنه گرن میدان داده بودند، حتی نسبت به گزارش های حیف و میل بیت المال در جشنوره های کتاب و جایزه دادن بناحق داوران از سهم مولفین به خودشان و ده ها مورد آن چنانی، هیچ گونه عکس العملی نشان نداد و این همه از آن نشات می گیرد که متاسفانه هیچ گونه سیستم نظارتی درست و برخوردی بالای سر بنیاد نبوده و نیست.

    جالب ترین موضوع این است که سال 1390 بنیاد حفظ آثار برای سالگرد آزادی خرمشهر و هفته دفاع مقدس که از ماموریت های اصلی بنیاد است، حتی یک بیانیه خشک و خالی هم نداد، چه برسد طی سال فعالیت بکند! ولی تا آخر سال، همه بودجه مصوب سالانه به طور کامل مصرف شد؛ چرا که بنیاد نیز همچون بسیاری از دستگاه های فرهنگی، حداقل 80 درصد بودجه سالانه صرف بدنه خود و رتق و فتق امور اداری و کارمندی اش می شود که شاید و شاید! چیزی ماند تا بشود با آن برای دفاع مقدس کار کرد!!!

    براستی مسئولین امر، تا امروز با خود اندیشیده اند که اگر تشکیلات عریض و طویل بنیاد حفظ آثار تعطیل شود، چه مشکلی برای فرهنگ دفاع مقدس که بنیاد 10 درصد هم در آن سهیم نیست، پیش می آید؟!
    کافی است به خروجی و تولیدات سال 1390 بنیاد نگاهی انداخت، تا متوجه شویم هزینه تولیدات آن جا، چند ده برابر دیگر مراکز فرهنگی است!

    به لحاظ ین که مسئولین امر همواره ثابت کرده اند به نامه ها و گزارشات خصوصی هیچ اهمیتی نمی دهند، و پی گیر تخلفات نمی شوند،  نامه استعفای خود را منتشر می کنم تا شاید و فقط شاید،  بعضی افراد تکانی به خود دادند! که همه شان در پیشگاه عدل الهی،  برای حیف و میل بیت المال در دستگاه های تحت امر خود، مسئولند و پاسخگو.

    و این را نوشتم تا بگویم: الحمدلله رب العلمین من بنیادی نشدم و اجازه ندادم خون آلوده سیستم مریض آن جا در رگ های بنده نفوذ کند. طی شش سال مدیریت بر ساحد همواره پایین ترین حقوق ممکن را اخذ می کردم و اصلا قرارداد کاری نیز نداشتم! و خدا را بر این نعمت قناعت بسیار شاکرم.


    بنام احکم الحاکمین
    سردار ریاست محترم بنیاد
    سلام علیکم
    احتراما به استحضار می رساند، این جانب حمید داودآبادی مدیر سایت ساجد و چهار دیپلمات، به دلیل بروز بسیاری مشکلات که برجسته ترین آن عدم برخورد قاطع و غیرتمندانه با نفوذ دادن فتنه گران ضدولایت در بدنه بنیاد در ماجرای جشنواره کتاب سال و همچنین موارد بسیارِ حیف و میل بیت المال، که در مقاله بنده به آنها اشاره شده بود، غیرتمندانه از ادامه همکاری با بنیاد استعفا می دهم.
    الحمدلله بنده نمی توانم در سیستمی دنبال نان حلال بگردم که رسما درخواست می کنند برای جذب 50 میلیون تومان بودجه سال 90 از ستاد کل، اسناد، فاکتور و قرارداد صوری تهیه کنم و ... که بقیه بماند در پیشگاه عدل الهی و یوم الحساب که به اعتقاد بنده، همه آنها نشات گرفته از سوء مدیریت جناب عالی و عدم توجه و دل سوزی شما به تشکیلات زیردست خود می باشد، و ترجیح می دهم:
    نان کم تر به سفره خانواده ام ببرم ولی حلال!

    این را نه به من، که به خدای خود پاسخ دهید:
    به راستی اگر یک بسیجی ساده که هیچ عنوان، جایگاه، رابطه و درجه ای نداشت، زمان جنگ این خطای عظیم را مرتکب می شد که دشمنان عقده ای، کینه ای، هتاک و فحاشِ تابلودار را (که همه اینان از نوشته هایشان در سایت های فتنه گران مشهود است)، در خطوط خودی رخنه دهد، همین شمایان بنام غیرت انقلابی، اسلامی و ... با او چه برخوردی می کردید؟ که امروز در عرصه مهم جنگ نرم، و هجوم بی شرفانه دوست نمایان به نظام و ولایت فقیه، این گونه تسامح و کوتاهی می نمایید؟!
    ما که رفتیم؛ شما بمانید با همرهان خویش و آنان که همه چیز خود را فدای آنان می سازید و با قهر 9 ماهه خود با ساجد، بر حمایت خویش از آنان پافشاری می نمایید.
    مطمئن باشید: جستن و یافتن استخوان های شهدا در بیابان های سوزان، اجر و ثوابی بسیار دارد ولی کوتاهی در برابر نفوذی ها و فتنه گران آن هم در دژ و سنگر ولایت، همه خدمات انسان را همچون آتش در باغی پربار، بر باد می دهد!

    این نامه به معنای استعفای کامل و کناره گیری از ساجد و بنیاد است و با توجه به اینکه متاسفانه "برخلاف روال قانونی و اداری، بنده هیچ گونه قرارداد مکتوب بخصوص امسال، با بنیاد ندارم، از روز شنبه 14 مرداد، از حضور در محل کار و ادامه همکاری خودداری خواهم کرد.
    دیدار به قیامت
    والله علیم بذات الصدور
    والسلام
    حمید داودآبادی
    10/5/1391


    0 0

    با یاد مظلومیت وصف ناشدنی شهیدان سرافراز "مجید پازوکی" و "علی محمودوند"، علمداران بزرگ تفحص، که بسیاری نامردی ها را دیدند، ولی از جان مایه گذاشتند و در بیابان های سوزان فکه، پیکر شهدا را یافتند. حتی حمام سونا و جکوزی اختصاصی تک نفره فلانی، برای رفع خستگی در پادگان اهواز! نیز خللی در روحیه شان وارد نکرد! چرا که آنها به تجارت با خداوند سبحان معتقد بودند و هیچگاه دنبال جایگاه، حقوق از چندجا، سهام فلان شرکت، حق ماموریت و ... نبودند.

    سرانجام میرمحمد باقرزاده، از ریاست بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس وداع کرد و سردار "بهمن کارگر" معاون اجتماعی نیروی انتظامی و رئیس سابق سازمان نظام وظیفه عمومی، با حفظ سمت، به ریاست این بنیاد منصوب شد.
    باوجود همه تلاش های سردار باقرزاده که به حق باید دوران ریاست او بر بنیاد نسبت به روسای قبلی را دورانی طلایی و بی نظیر دانست، یکی دو سال گذشته به دلایل متعدد از جمله اینکه وی عملا با بنیاد هیچ کاری نداشت و امور جاری را به معاونینش واگذار کرده بود، همچنین نفوذ برخی جریانات، عده ای از نیروهای ارزشی و بسیجی از بنیاد کناره گیری کردند.
    شاید بتوان عدم کارآیی و فشل بودن بنیاد طی دوسال گذشته را به موارد فوق مربوط دانست، ولی دلایل بسیاری برای نقش ناکارا و در بسیاری موارد منفی بنیاد در نشر ارزش های دفاع مقدس می توان برشمرد که مهمترین آن برگزاری جشنواره های خانوادگی، رفاقتی، سکه پراکنی های دوستانه و جایزه دادن ضربدری داوران به یکدیگر دانست که همه از حق الناس بسیاری زحمت کشان عرصه فرهنگ، ناجوانمردانه غصب می شد.
    مهمتر از آن باید به عدم حسابرسی دقیق و حساسیت نسبت به حیف و میل بیت المال اشاره کرد. همچنین هزینه های سرسام آور برای چهارتا پوستر و بیلبورد (دو سه تابلوی سر چهارراه ها).
    بالاخره یکی نباید بپرسد هزینه های میلیاردی بنیاد در طول سال، چه تولید و خروجی ای داشته است؟!
    بد نیست مسئولین امر، هیئتی را مامور بررسی مسائل مالی بنیاد، و از همه مهمتر بررسی نیاز وجودی بنیاد و ثمرات تعطیلی این تشکیلات عریض و طویل بنمایند؛ چرا که از هرجا جلوی ضرر را بگیرید، برای بیت المال و حق الناس منفعت است!
    این مدیر هم همچون قبلی ها می رود، و چه بسا مسئولیت های بالاتر و مهمتر نیز بگیرد، ولی ای کاش ایشان، به این روایت ارزشمند عمل کند:
    "حاسبوا قبل ان تحاسبوا، موتوا قبل ان تموتوا"


    باقرزاده که 9 ماه است قهر کودکانه کرده! و ما را که راه نمی دهند، ولی اگر باشم در مراسم تودیع این و معارفه آن! تصویری از شهیدان پازوکی و محمودوند به مدیر سابق هدیه می دهم، و تصویری از سه راه مرگ شلمچه در عملیات کربلای 5 به مدیر جدید، تا یادشان نرود کجا نشسته اند و به چه هزینه ای در این جایگاه قرار گرفته اند!


    0 0

    یکشنبه شب که عید فطر بود، برنامه "آسمان آبی" شبکه 5 سیما، میهمانی آورده بود که برای من یکی خیلی عجیب و غریب می نمود.
    خانمی کلیمی (یهودی) که به عنوان “تنها یهودی خادم قرآن” شناخته می شد.

    خانم “النا لاویان" که در شرح زندگی اش آمده است:
    خانم النا لاویان شخصیتی است فرهنگی، هنرمندی با احساس، شاعر و نویسنده ای متعهد و متبحر، یار دیرینه در فعالیتهای اجتماعی. ایشان در این گروه مسولیت نوشتاری و ویراستاری متون ادبی را عهده دار شده است.
    او در اول مارچ 1972 در تهران چشم به جهان گشود. تحصیلات عالیه را در رشته ادبیات زبان فارسی به پایان رسانید. نخستین فعالیت خود را در مجلات مهم تهران به عنوان ویراستار آغاز نمود. ضمن آنکه ویرایش کتب دیگر نویسندگان، نیز ارائه مقاله به دیگر نشریه ها از جمله بینا را انجام داد.
    امروزه خانم لاویان یکی از ادیبان جامعه یهود ایران بشمار میرود. وی در سال 2005 به پاس ارائه نبوغ واستعداد در سخنوری و نوشتاری از شخص رئیس جمهور اسلامی ایران، آقای محمد خاتمی مورد تحسین و تشویق قرار گرفت و از جمله دیگر آثار ویراستاری ایشان گنجینه های هفطارا، انطباق لحظه ها و شکوفه های احساس و ... را می توان نام برد.
     

    خانم لاویان سخنانش را با "اعوذوا بالله من الشیطان الرجیم" و "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد.
    آن گونه که از اظهارات خود ایشان و افاضات مجری برمی آمد، ایشان از من و شما خیلی حزب اللهی تر بود! چرا که با تحقیق و پژوهش عمیق در قرآن و اسلام، به اعتقادات مهمی دست پیدا کرده بود.

    ظاهرا ایشان در مجامع علمی و فرهنگی بسیاری در داخل و خارج کشور به سخنرانی درباره فرهنگ اسلام ناب محمدی (طبق اظهار خودش) می پردازد.
    وی که شاعر هم هست، اشعاری در وصف مولا علی (ع) و زیبایی های اسلام و پیامبر (ص) قرائت کرد.
    سخنان ایشان آن قدر جالب و در دفاع از اسلام پررنگ بود که، اگر مجری در بین سخنانش اشاره نمی کرد که ایشان همچنان یهودی است، بیننده فکر می کرد ایشان استاد دانشگاه الهیات اسلامی است!

    جالب تر وقتی بود که ایشان گفت پایبندی شدیدی به زیارت مرقد امامزاده ها دارد و حتی متذکر شد:
    "هنگامی که به زیارت امام زاده ها می روم، وقتی مردم می فهمند من کلیمی(یهودی) هستم، آن قدر به من محبت می کنند و می گویند آقا شما را بیشتر تحویل می گیرد و به شما بیشتر خیر می دهد!"

    هرچه بیشتر به سخنان این خانم یهودی الاصل، که بنابراظهار خودش همچنان یهودی است و همسر و فرزندانش نیز یهودی زاده و یهودی هستند، گوش می کردم بیشتر به فکر فرو می رفتم. ناخواسته یاد خاطره بسیار جالبی افتادم.
    البته با ذکر این خاطره و نوشتن این مطلب، نه قصد دارم آن قدر بدبینانه به ماجرا نگاه کنم که بگویم نباید هر تشنه معرفتی را پذیرفت، و نه آن قدر خوش بینانه بیندیشم که ...
    فکر کنم خاطره را بخوانید بقیه کلام دستتان بیاید:

    ده دوازده سال پیش، فردی مسیحی فرانسوی به نام دکتر "اریک بوتل" ، از طرف دولت فرانسه و در ظاهر با همکاری و حمایت "انجمن دوستی ایران و فرانسه" دفتر تهران، اقدام به تحقیقات میدانی مفصل پیرامون اسلام، عاشورا، شهادت طلبی و فرهنگ جبهه کرد.
    تحقیقات میدانی او در تهران و سطح کشور، حداقل 6 سال به طول انجامید. بیشترین تلاش او تحقیق و پژوهش در حماسه عاشورا بود به طوری که برای شناخت هر چه عمیق تر آن، کلیه کتب مقتل و منابع موجود در آن زمینه را مطالعه کرده بود.

    اریک بوتل آن قدر در بحث بر سر اسلام، تشیع و عاشورا مسلط بود که آن زمان روزنامه کیهان، دو صفحه به مصاحبه مفصل با او اختصاص داد.
    وی که در این گونه موارد از چاشنی احساس بیشترین بهره را می برد، کاری کرد که مصاحبه گر شدیدا تحت تاثیر اشک های بوتل در سوگ اباعبدالله (ع) قرار بگیرد.

    همان ایام، در جلسه ای که با اریک بوتل داشتم، به نکات بسیار مهم و قابل تاملی دست یافتم. منجمله این که: وی همواره از مترجمی ایرانی الاصل که سالهای زیادی ساکن فرانسه بود و فارسی را دست و پاشکسته صحبت می کرد، کمک می گرفت. در بین بحث با بوتل متوجه عکس العمل های او در برابر حرف هایم قبل از اینکه مترجم جملات را برایش ترجمه کند شدم، که به یک باره از وی پرسیدم: "مگر این طور نیست آقای بوتل؟" که وی ناخواسته به فارسی جواب من را داد و به دنبال آن زد زیر خنده. و جالب تر این بود که اریک بوتل، از مترجم مثلا ایرانی خود فارسی را بهتر و روان تر صحبت می کرد!

    در آن جلسه نیز بوتل زد به صحرای کربلا و از مظلومیت امام حسین (ع) و به ذنبال آن شهدای دفاع مقدس سخن گفت. آن قدر بر تاریخ اسلام و عاشورا مسلط بود که اگر ته لهجه فرانسوی اش نبود، احساس می کردم یکی از اساتید حوزه علمیه قم به مناسبت عاشورا منبر رفته است!
    درحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود، از مظلومیت و حقانیت بی سابقه اسلام در طول تاریخ سخن می گفت. گفت و گفت، تا این که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و متعجبانه از او سوالی کردم که نه تنها اشکش خشکید، که زبانش هم بند آمد.
    - ببخشید اقای بوتل، شما هنوز مسیحی هستید؟
    - خب بله چه طور مگه؟
    - شما این گونه که در مظلومیت امام حسین (ع) سخن می گویید و اشک می ریزید، تا به جال بر مظلومیت حضرت مسیح (ع) گریه کردی؟
    - نه. مگه چی شده؟
    - یک سوال مهم برای من پیش آمده. می خواستم بدانم با این همه نکات مهم و ارزشمندی که شما از اسلام گفتید که ظاهرا نتیجه تحقیقات چند ساله تان در ایران و خارج است، چه طور است که هنوز به حقانیت اسلام و برتری این دین بر دیگر ادیان نرسیده و مسلمان نشده اید؟

    همیشه این سوال برای من وجود داشته است. یکی دو سال پیش هم که به لبنان رفته بودم، با دوستان مصاحبه ای داشتیم با "جرج جرداق" مسیحی که کتب متعددی در وصف امیرالمومنین علی (ع) نگاشته است.

    و از آن مهمتر این است که:
    چرا ما با دیدن چنین افرادی که به ظاهر اندیشمند و اهل تحقیق و پژوهش هستند و درباره اسلام تحقیقات گسترده ای کرده و در سخنانشان نیز تعریف و تمجیدهای زیادی از دین پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) می کنند، این گونه ذوق زده می شویم؟!

    آیا نباید فکر کرد:
    اینان پس از این همه پژوهش و تحقیق، به این نتیجه اصلی و مهم نرسیده اند که اسلام کامل ترین دین و حضرت محمد (ص) خاتم پیامبران است.

    آیا این که آنان همچنان بر دین مسیحی یا یهودی خود شدیدا پایبند و معتقد هستند، دلیلی بر این نیست که از نظر آنان مسیحیت یا یهودیت برایشان از اسلام کامل تر است؟

    بدون شک مخاطبین برنامه های فرهنگی و بخصوص جوانان، در برخورد با چنین مواردی، این سوال مهم برای شان پیش خواهد آمد.
    امیدوارم مسئولین فرهنگی بخصوص صدا و سیما، که ماه رمضان امسال بر روی اقلیت های مدهبی زیاد کار کرد و حتی در برنامه ماه عسل، مجری آن از بهائیت نه فرقه، که به عنوان یک دین نام برد! نسبت به این گونه موارد دقت و حساسیت بیشتری به خرج دهند.


    0 0

    روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور : دبیر ستاد مرکزی راهیان نور کشور اعلام خبر کناره گیری سردار باقرزاده از مسئولیت بنیاد حفظ آثار و نشرارزشهای دفاع مقدس را توسط آقای داود آبادی ، قبل از اعلام رسمی آنهم با ذوق زدگی وبیان حرفهای بی اساس ، یک حرکت کودکانه و ناشی از بی تقوایی دانست.

    عملکردسردار باقرزاده را نمی توان با حرفهای کودکانه زیر سئوال برد


    جواد تاجیک در گفتگو با راوابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور گفت: بیان مطالب بی پایه علیه بنیاد و سردار باقرزاده و انتشار آن در فضای اینترنت، آنهم در شرایطی که بیان کننده مطالب خودشان ۶ سال در بنیاد مسئولیت داشته اند را نفاق خواند و ابراز تاسف کرد.
    مشاور سردار باقرزاده با بیان اینکه آقای داود آبادی اولین مسئولیت رسمی خود را در نظام از سردار باقر زاده گرفته است گفت: عملکرد خود آقای داود آبادی در زمان تصدی مدیریت سایت ساجد جای بررسی دارد اما سردار باقرزاده همواره با اغماض با ایشان برخورد کرده و سعی در حفظ و تقویت ایشان داشته اند اما ایشان هیچگاه قدر فرصتهای در اختیار قرار داده شده را ندانستند و به محض شنیدن خبر کناره گیری سردار ، اقدام به نشر اکاذیب نمودند که البته باید در پیشگاه شهیدان پاسخگوی تهمتهای زده شده باشند.
    تاجیک افزود: عملکرد سردار باقرزاده در دوران مدیریت بنیاد چیزی نیست که بتوان با یک حرکت کودکانه آن را زیر سئوال برد چراکه رضایت ریاست محترم ستاد کل نیروهای مسلح خود بیانگر این است که سردار بنا به دلایلی از جمله تغییرات اخیر ساختار ستاد کل و لزوم پرداختن بیشتر به مقوله تفحص مفقودین در خاک عراق وایجاد فرصت برای نیروهای تازه نفس تر جهت تداوم فعالیتهای ایجاد شده بنیاد  کناره گیری کردند لذا هرگونه گمانه زنی و بیان مطالب غیر واقعی ، ظلم به این عرصه مقدس و سرداری که همه او را به نام سردار ارزشها می شناسند می باشد.
    سایت ستاد مرکزی راهیان نور


    0 0

    کناره‌گیری سردار باقرزاده از بنیاد حفظ آثار به علت مشغله‌های دو سال اخیرش در ستاد تفحص شهدا بود/ وی از اردیبهشت 91 استعفا داده بود/ بنیاد، بزرگ‌ترین متولی فرهنگ دفاع مقدس در کشور است.

    داودآبادی در بخش‌های دیگری از گفتگوی خود با «نسیم» افزود:

    - سردار باقرزاده همزمان مسئولیت ستاد جستجوی کمیته مفقودین نیروهای مسلح را نیز بر عهده داشت. این مسأله موجب شده بود که مسئولیت ایشان بنیاد در یکی دو سال اخیر تحت‌الشعاع این قضیه قرار گرفته و عملا بنیاد فعالیت چندانی در این مدت نداشته باشد.

    - دوران مسئولیت سردار باقرزاده در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس از دوران‌های طلایی بنیاد بود. فعالیت‌های کمی و کیفی بنیاد در این مدت به جز یکی دو سال اخیر افزایش چشمگیری داشت. این موفقیت نیز به دلیل ورود تیمی از بسیجی‌هایی بود که در عرصه‌های فعالیت‌های فرهنگی تجربه و فعالیت داشتند.

    - این تیم در یکی دو سال اخیر به تدریج به اعتراض به برخی رویه‌ها در بنیاد از آن کناره‌گیری کردند.

    - یکی دوسال اخیر به علت فعالیت سردار باقرزاده در ستاد تفحص شهدا، عملا مسئولیت ایشان در بنیاد به حاشیه رفته بود.

    - بنیاد نهاد کوچکی نیست و بزرگ‌ترین متولی فرهنگ دفاع مقدس در کشور است. سردار کارگر پیش از این معاونت نظام وظیفه ناجا و نیروی پرسنلی سپاه بوده است. انتصاب وی به این سمت به عنوان کسی که مسئولیت همزمان دیگری در معاونت اجتماعی ناجا دارد موجب تضعیف بنیاد می‌شود.
    خبرگزاری بین المللی پیام کوتاه - نسیم


    0 0

    "داود آبادی برای اولین بار نیست که تنها خود را میرات دار خون شهیدان می داند و برای دیگران حکم صادر می کند ، وی پیشتر از این هم از چنین بی تقوایی هایی که دبیر ستاد مرکزی راهیان نور از آن نام می برد انجام داده است . به هر حال برخی افراد نمی توانند خصلت بد خود را تغییر دهند. باید تحمل کرد."
    سایت تابناک

     

    پاسخ:
    بله راست می گید.
    داودآبادی از این بی تقوایی ها زیاد کرده.
    مثلا افشای مرگ جاسوس آمریکا "تام.جی.اندرسون".
    خب اگه هیچی نمیگفت، یارو رو بی سرو صدا، به اسم شهید توی بهشت زهرا (س) دفنش می کردند! از شهدا که چیزی کم نمی شد! یه شهید ایرانی الاصل جاسوس پناهنده آمریکایی هم بینشون جا می گرفت! اون وقت پز می دادیم که شهید جاسوس هم داریم!

    یا مثلا رو کردن افتضاحات اکبر گنجی، علی اکبر موسوی خوئینی، مخملباف، محتشمی پور، طبرزدی، میرحسین موسوی، کروبی، فتنه گران سبز لجنی، نوریزاد و ... را رو می کند، اون وقت شما برای انتخابات ریاست جمهوری بعدی، نمی تونید کاندیدای بازنده همیشگی خودتون رو، از نعمت همراهی اونا بهره مند کنید.

    از نظر شما و ارباب، همه اون غواص هایی که مظلومانه در عملیات کربلای چهار جاموندن، بی تقوا بودند!
    اصلا همه مفقودین و خونواده هاشون بی تقوا بودند.

    تقوایی که شما دارید، الگوش اونایی هستند که فرزندشون به آمریکا پناهنده شد، اسرار نظام را به آنها فروخت، زیر نظر و مالیه "هژبر یزدانی" بهایی در کاستاریکا زندگی کرد، نان و نمک بهائیان را خورد، با احترام و پررویی برگشت ایران و مشکوک پرونده اش در هتل گلوریای دوبی بسته شد!

    امیدوارم خصلت شما عوض نشه و همین تقوا، روزی خود و فرزندانتان باد.
    بخصوص آنهایی که با پول فراهم آمده از خون ملت، در لندن، مالزی و کانادا مثلا تحصیل می کنند و ویلا خرید و فروش می کنند!

    می خواهید بازم براتون از تقوای ارباب بگم؟!
    راستی! شما بلدید در تاریکی و سرمای شب اروند رود، در دی ماه، از 1 تا 000/10 بشمرید؟!

    اگه زبونت گیر نمی کنه، یک بار دیگه تکرار کن:
    ده هزار غواص مظلوم ... جزیره ام الرصاص ...


    0 0

    طی ماه های اخیر که سوریه شاهد تحولات بسیار مهم و جنگ ارتش و ملت سوریه با تروریست های خارجی است‌،  در تلویزیون شاهد گزارش ها و تصاویری بکر و ارزشمند از وسط صحنه درگیری و جنگ هستیم.
    بزرگواران شجاع و جسوری همچون شمشادی، اخوان و همه عزیزانی که گمنامند، دلاورانه تصویربرداری و انتقال واقعیات می کنند.
    همه و همه جای تقدیر و تشکر دارد و آرزو و دعا برای سلامتی شان در آن وادی پر زبیم و خطر.
    کاش مسئولین، بیشتر و بهتر قدر شما و فعالیت های عظیمتان را درک کنند و حمایت نمایند.
    خسته نباشید دلاورمردان.
    خدا قوت.


    0 0

    چندماه پیش که ابوذر اسدی – جوان نسل سومی پرشور و فعال که بعدا میگم چیکار کرد – اومد دفتر ساجد، یک سری عکس از جزیره مجنون و مناطق داخل عراق آورده بود. همراه سردار باقرزاده رفته بودند بلکه بتوانند پیکر شهدای برجای مانده در داخل خاک عراق که قریب 30 سال است غریب و گمنام در بیابان های تفتیده جنوب افتاده اند، بیابند و بیاورند.
    هُرمِ گرما، از عکس ها به چشم می خورد. داغی زمین و حرارت آفتاب از یک طرف، کمبود امکانات، سختی زمین و ناهمکاری طرف عراقی از طرف دیگر. همه و همه یک آن مرا برد به بیابان فکه، سیم خاردار، میدان مین، عطش و آتش ...

    در دل به حال همه شان غبطه خوردم.
    چه گیر بدی کردیم توی این خراب شده دنیا!
    راستیتش گیر نکردیم، الکی الکی خودمون رو گیر دادیم و سرگرم کردیم.
    خوش به حال همه شون.
    از شهیدان پازوکی، محمودوند، غلامی، صابری، شاهدی، تشت زرین و ... گرفته تا همه اینایی که امروز دور از هیاهوی شهر و تعلقات دنیایی، به سینه بیابون زده و رفته اند دنبال عشق خود.
    خوش به حال باقرزاده و اسدی. گل محمدی و همه اونایی که اصلا نه می شناسمشون، و نه اسمشون رو می دونم.
    نه من، که همه مون اونارو نه می بینیم، و نه می فهمیم چگونه و در میان چه خطرات و مشقاتی، پیکر عزیزان رو کشف کرده و به خانه باز می گردانند.

    فقط می تونم بگم:
    الهی شهید بشی باقرزاده ...
    الهی برسی به هر آن چه صادقانه در میدان مین و میان استخوان های داغ غریب شهدا، طلب می کنی.
    در این دنیای وانفسا که به قول آقا، آن روز دروازه شهادت گشوده بود و امروز معبری تنگ است ...
    الهی برسی به همان شهدا که سال ها باوجود هر آن چه من و دیگران از اوضاع و احوال جسمی ات می دانیم و می فهمیم، دنبالشی.

    ده سالی است که نام سردار سیدمحمد باقرزاده همواره با تفحص، شهدای مفقود، کشف شهدای گمنام، طلائیه، فکه، جزیره مجنون و ... همراه بوده و الحمدلله هنوز هست.
    او را دورادور می شناختم و در تشییع شهدای کشف شده از مناطق که حاصل تلاش همه بچه های مظلوم و بی ادعای تفحص بود، می دیدم که پیشاپیش کاروان می آمد.
    در چند سفر خیلی کوتاه و اندک توفیقی که در تفحص حضور داشتم، نشد که با او دمخور و همسفر شوم.

    اصلا تقصیر اونایی بود که مُخ سردار رو کار گرفتند که، حمید داودآبادی "منتقد سرسخت و همیشگی بنیاد حفظ آثار" رو برای همکاری به بنیاد دعوت کنه.
    آن روز که "جواد تاجیک" و "ابوذر اسدی" به دفترم آمدند، آن قدر خسته و شکسته بودم که حوصله هیچکس و هیچ جا را نداشتم.
    آن روز، آن دوجوان محجوب، خوش برخورد و صادقانه آمدند، نشستند، گفتند و گفتند و فقط شنیدند:
    "با آمدن باقرزاده به بنیاد، خیلی امیدوار شدم و هر کمکی از دستم برمیاد انجام میدم"
    وقتی برای چندروز بعد قرار جلسه با سردار در بنیاد گذاشتند، حکم مسئولیت ساجد را که دستم داد، شوکه شدم. و سایت ساجد که شد این که امروز می بینید.

    شاید یکی از دلایلی که سریع دعوت باقرزاده برای رفتن به بنیاد لبیک گفتم، این بود آرزو داشتم و دارم همراه آنان به 2 جا بروم و برای تفحص شهدا بیل بزنم وهمچون آنان عرق بریزم.
    "سه اه مرگ شلمچه" و "پل جاده فاو – ام القصر."
    این دو مکان، از جاهایی هستند که تکه پاره های دلم، در آنجا مانده و می دانم خواهم مُرد و آرزوی استشمام عطر خوش شهیدان در آن جا را، به گور سرد خواهم برد.

    خوش به حالت سید.
    حالا که راحت شدی، راحت تر می تونی بری تفحص، کربلا، شلمچه، فکه، طلائیه، مجنون و ...
    من که تا حالا نه کربلا رفتم، نه سه راه مرگ و ...!
    چیه تعجب می کنی؟!

    آقا سید!
    انشاءالله که به دل نگرفتی.
    ولش کن دنیا و بازی های این چند وقته رو.
    همون باقرزاده تفحص رو عشق است.

    توی این شیش ساله که تحویل نگرفتی ما رو ببری!
    نه، راستش خودم توفیق نداشتم باهاتون همراه بشم.
    از ما که گذشت، ولی خداوکیلی اینو جدای از داستان بنیاد و استعفا، از ته دل میگم:
    فقط برای یک بار!
    اگه جا داشتی، منم با خودتون ببر شلمچه یا فاو. ضرر نمی کنی. قول میدم همه جوره سربازیت رو بکنم. آخه خیلی از رفیقام اون جاها جاموندن.


    0 0

    شهید: سیدعلی اندرزگو
    تولد: 19 رمضان 1357 هجری قمری مصادف با شنبه 21 آبان 1317 هجری شمسی در تهران
    شهادت: 19 رمضان 1357 هجری شمسی مصادف با چهارشنبه 1 شهریور در تهران


    نوزدهم ماه رمضان‌المبارک، مصادف است با ضربت خوردن حضرت علی (ع) از شمشیر شقی‏ترین افراد و تیغ‌جهل؛ در سال 1357 نیز یکی از سادات اولاد پیامبر و علی (ع)، با زبان‏ روزه به هنگام اذان مغرب، به‌دست رذل‏ترین و خبیث‏ترین سرسپردگان طاغوت شاهنشاهی، بر اثر ده‌ها گلوله‏ای که بر بدنش نشست، به‌دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
    وی در دوران جوانی‏ به‌کسوت مقدس روحانیت درآمد و با قدم گذاشتن در این راه، خود را برای برچیدن بساط ظلم و ستم‏ پهلوی مهیا کرد. سازمان‌دهی گروه‌های مبارز مسلمان، طراحی و اعدام انقلابی "حسن‌علی منصور" - نخست‏وزیر رژیم شاه – و ... از فعالیت‌های این مبارز می‏باشد.
    ساواک از سال 1343 تا 1357 - یعنی 14 سال – دربه‌در به‌دنبال ردی از این چریک مسلمان بود؛ تا آن‌جا که در آن‌زمان شش میلیون تومان جایزه برای یافتن او تعیین کرده بود. در تاریخ مبارزات مردم‏ مسلمان و انقلاب اسلامی، کم‌تر کسی را می‏توان یافت که این‏گونه مزدوران امنیتی را به‌خود مشغول‏ داشته باشد. در یکی از گزارش‌های ساواک درباره‌ی شهید اندرزگو آمده است:
    "به همین راحتی که ما یک‏ لیوان آب سر می‏کشیم، اندرزگو اسلحه وارد مملکت می‏کند."
    شهید اندرزگو به‌لحاظ تبحّر و سابقه‌ی مبارزاتی، همواره جوانب احتیاط را رعایت می‏کرد و با تغییر چهره و اوراق هویتی خویش، ساواک را در ردیابی دستگیری‏اش مستأصل کرده بود. ده‌ها کارت‏ شناسایی ساختگی، تصاویر مختلف که هیچ‌کدام شباهتی به‌دیگری ندارد و حتی سند ازدواج که به‌نام‏ مستعار صادر شده است، نشان‌گر دقت و ظرافت او در مبارزه است.
    او که با نام‌های مختلفی چون "سیدعلی اندرزگو"، "شیخ عباس تهرانی"، "دکتر جوادی"، "سیدابوالقاسم واسعی"، "ابوالحسن نحوی"، "عبدالکریم سپهرنیا" و ... فعالیت می‏کرد، طرح اعدام انقلابی شاه ملعون را نیز داشت که با شهادت خویش موفق به انجام آن نشد.
    سرانجام دستگاه عریض‌وطویل امنیتی رژیم شاه، پس از 14 سال تلاش برای دستگیری او که به‌لحاظ سرعت و خلاقیتش در تغییر چهره و حضور مختلف در صحنه‏های گوناگون مبارزه به "شیخ‏ کارلوس" (1) معروف شده بود، با شنود تلفنی منزلش در مشهد، به محل سکونت او در تهران پی‌برد.
    ساواک در روز چهارشنبه نوزدهم رمضان- اول شهریورماه 1357- با گسیل داشتن ده‌ها تیم تعقیب و مراقبت و گروه‌های‏ عملیاتی، او را در خیابان سقاباشی در محاصره گرفت. قصد ساواک بر آن بود تا وی را زنده به اسارت‏ درآورد؛ چرا که حماسه‌ی 15 سال مبارزه‌ی این چریک مسلمان، لرزه بر اندام مأمورین امنیتی شاه انداخته‏ بود و قصد داشتند تا با دستگیری او، این حماسه‌ی جاودانه را در اذهان از بین ببرند؛ ولی شهید اندرزگو که‏ هر لحظه آماده‌ی شهادت بود و اسارت را برای خود غیرممکن می‏دانست، در درگیری با مأموران، پس‏ از اصابت ده‌ها گلوله به‌شهادت رسید.
    آن‌چه جای تأسف دارد، این است که تا چندسال پیش، محل شهادت این شهید عزیز - در خیابان سقاباشی تهران- با اثرات بسیار گلوله‏های مزدوران بر در و دیوارها، باقی بود ولی به‌دلیل‏ سهل‏انگاری و کوتاهی، این دیوار که می‏توانست نشان‌گر هراس ساواک شاه از او باشد، و صفحه‏ای از تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی، از بین رفت. تأسف‏انگیزتر این‌که تاکنون از نصب تابلویی توسط خانواده‌ی شهید، در محل شهادت او ممانعت به‌عمل آمده است.
    سال 1375 به‌مناسبت سالگرد شهادت شهید اندرزگو، گفت‏وگویی داشتم با خانم "کبری‏ سیل‏سپور" همسر بزرگوار این شهید که در طی هشت سال زندگی مشترک خود با ایشان، در صحنه‏های‏ رزم و جهاد علیه طاغوت شاهنشاهی، هم‌رزم و همراه شوهر خویش بوده است. ناگفته پیداست که‏ تربیت و نگه‌داری چهار فرزند، آن‌هم در برابر هجوم و حملات مداوم ساواک به محل زندگی و غارت‏ اموال خانه و زندان و بازجویی چندین‌باره، کم از شلیک گلوله‌ی خلاص بر پیکر رژیم شاه نداشت.
    گفت وگوی اختصاصی از: حمید داودآبادی

    شهید اندرزگو در قامت یک همسر(1)

    * لطفا برای ما از چگونگی آشنایی‌تان با شهید اندرزگو بگویید:
    - حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم و ازدواج کردم. آن‌زمان من‏ 16 سالم بود و ایشان حدودا 29 سال؛ دختری بودم که به‌لحاظ تربیت و جوّ مذهبی‏ خانواده، زیاد به مسجد می‏رفتم. پیش‌نماز مسجد محل‌مان در چیذر، حاج آقا موسوی‏ ایشان را به خانواده‌ی ما معرفی کرد. حاج آقا می‏گفت: "این جوان که طلبه‌ی حوزه‌ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می‏خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این‏ شرایط را داشته باشد: اول این‌که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده‏ای باشد، سوم این‌که خانواده‏شان شلوغ نباشد."
    قرارشد برای دیدن هم‌دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه‌ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه‌ی اول آن‌جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی نپذیرفته بودم و علل خاصی هم‏ داشت.
    یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به‌خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست. من گفته بودم که می‏خواهم زن یک طلبه‌ی روحانی بشوم تا هر زمان که در زندگی به مشکل و مسائل شرعی برخوردم، آن‌را از شوهر خودم بپرسم. البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگاران، ساواکی بوده است.
    موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم، ایشان که آن‌زمان برای ما به‌نام "شیخ‏ عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این‌که حتی طلبه‏های حوزه‏ای که او در آن‌جا درس‏ می‏خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می‏شناختند -گوشه‏ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به‌خاطر خجالت و حجب‌وحیا، نه من می‏توانستم‏ ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج‏ شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه‏ای تنش‏ بود و کلاه عرق‌چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن‏طور که می‏گفتند، تازه طلبه‌ی مدرسه‌ی چیذر شده بود.
    بعدها خودش می‏گفت، طالب زیادی داشته است ولی قبول نکرده بود که ازدواج کند. چون جوانی بود خوش‏سیما که برای کسب دروس حوزوی در مدرسه‌ی چیذر درس می‏خواند و مردم هم به طلبه‏ها و اهل دین علاقه‌ی زیادی داشتند. خانواده‏هایی بودند که برای آنها، به‌خصوص برای او غذا می‏بردند و یا لباس‌های‌شان را می‏شستند و بعضی هم درخواست می‏کردند که دامادشان شود.
    هنگامی که در خانه‌ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش‏ آمده بود؛ وقتی سوال می‏کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می‏گذاشت و در نهایت‏ گفت: "من زیر بوته‏ای هستم و کسی را ندارم." برای بار دوم که آمد صحبت کند - چون‏ درست هم‌دیگر را ندیده بودیم و حرف نزده بودیم - به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می‏توانی نان طلبگی بخوری، بسم‌الله." من‌هم در جواب گفتم: "من می‏خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله‏ای‏ پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."

    * آیا درباره‌ی وضعیت مبارزاتی‌اش چیزی به شما گفت؟
    - در میان صحبت‌هایش به هیچ‏وجه درباره‌ی سابقه‌ی مبارزاتی‏اش و این‌که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می‏کردیم او یک طلبه‌ی ساده و معمولی است.

    * چه مدت بعد از خواستگاری ازدواج کردید و رفتید سر زندگی؟
    - از زمان‏ خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی‏ می‏خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک‌سال و خورده‏ای در محله‌ی چیذر تهران ساکن بودیم که ماهی 160 تومان اجاره‏خانه می‏دادیم. در کنار درسش، منبر هم می‏رفت و در مسجد رستم‏آباد نماز می‏خواند.

    * در آن دوران متوجه فعالیت‌های او نشدید؟
    - در خانه‏مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن‌را قفل می‏کرد. گاهی خیلی تند می‏آمد و به‌طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می‏گذاشت یا برمی‏داشت و درش را قفل می‏کرد. وقتی می‏پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می‏گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی‏خواهم کسی به آنها دست بزند."
    یکی از روزها جوانی به‏ خانه‏مان آمد. چیز غیرعادی‌ای نبود. می‏آمدند و می‏رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی‏ بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن‌زمان دوماهه بود – نگه‌داری می‏کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله‏ای از اتاق آنها به‌گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق‏ و آمد طرف من و مهدی. دست‌پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط‌صوت خراب شده، یک‌دفعه‏ صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح‏ آن‌جا بوده که درحین تمرین، گلوله‏ای از اسلحه‌ی کلت درمی‏رود و به ضبط‌صوت‏ می‏خورد. در چنین مواقعی که دوستانش را به خانه می‏آورد، برای این‌که سر مرا گرم‏ کند، سبزی می‏خرید و با خود به خانه می‏آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم‏ کردنم بود.

    * پس چه زمانی متوجه فعالیت‌های ایشان شدید و عکس‌العمل‌تان چه بود؟
    - بعدها کم‏کم چیزهایی فهمیدم. یک‌روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه‏ انجام می‏دهید خطر دارد. یک‌موقع چیزی منفجر می‏شود و کار دست‌مان می‏دهد." او چشم‏غرّه‌ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش." هیچ‌گاه احتیاط را از دست نمی‏داد. حتی زمانی که می‏خواست به من توصیه کند که‏ مراقب اوضاع باشم، می‏گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می‏گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته‏ام و آنها دنبالم می‏باشند، برای همین حول‏ نکن و فقط بگو به خانه نیامده‏ام و نمی‏دانی کجا هستم."
    سال 51 هنگامی که در خانه‌ی آقای حیدری می‏نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت‏ تصادف کرده، می‏رویم تبریز دیدنش."
    یک‌راست رفتیم قم و چهار ماه آن‌جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ‏ رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می‏رفت تبلیغ و هم اسلحه می‏آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می‏رفت، به او مرغ و خروس زنده می‏دادند؛ وقتی برمی‏گشت، کلی مرغ و خروس با خود می‏آورد. پدر و مادرم را هم یک‌بار آورده بود قم و خانه‌ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می‏کرد؛ گفت بروم‏ درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک‌دفعه زنگ خانه به‌صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت‏نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه‌ی ما را نشان داده بودند.
    با این‌که خانه تحت‏نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می‏ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به‌داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه‏ هستند، چه‌طور آمدی داخل، گفت: "آیه‌ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا را خواندم. من آنها را می‏دیدم، ولی آنها مرا نمی‏دیدند." (2)
    غروب روز بعد بود که وسایل را جمع کردیم. جالب این بود که هنگام آمدن به خانه، تغییر لباس هم نداده و با همان عمامه و لباس‏ طلبگی آمده بود.

    * چه زمانی با شخصیت واقعی ایشان آشنا شدید؟
    - سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان‏ رفتیم، در آن‌جا وقتی جمع بودیم، خطاب به‌دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی‏داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن‌علی منصور، من زده‏ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین‏ دولت به دنبالم."
    موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین‏ حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
    در قم که وسایل دم‏دستی را جمع کردیم، شبانه به‌طرف تهران حرکت کردیم. همه‌ی وسایل ماند در خانه. حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان‏طور پهن بود و خربزه‏هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه‌ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این‌قدر عجله می‏کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این‌جا باشیم، ساواکی‌ها می‏ریزند این‌جا."
    ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم‏ درست یک‌ساعت بعد مأمورین ریخته‏اند توی خانه.
    کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع‏وجور بود. به تهران که‏ رسیدیم، رفتیم خانه‌ی آقای "چایچی" یا "چای‌فروش". خانه‏شان اطراف میدان خراسان‏ بود. یکی دو روز آن‌جا بودیم. اتفاقا یک خورش‌قیمه خوش‏مزه هم پختم. دو روزی که‏ آن‌جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک‌بار عمامه‌ی سفیدش سرش می‏گذاشت، یک‌بار عمامه‌ی سیدی. یک‌بار هم عمامه‌ی بزرگ مشکی. خواهرم آن‌جا همراه‌مان بود. او را بردیم خانه‌ی عمویم. بعد یک‌شب من و آقا عازم شدیم. یک پیکان نویی آمد دم خانه که‏ راننده‏اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می‏رویم. در راه بود که فهمیدم می‏رویم‏ مشهد.
    این کار همیشگی‏اش بود، هیچ‏وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی‏گفت‏ مقصدمان کجاست. آقا یک اسلحه کمرش بود. در راه که با راننده صحبت می‏کرد، متوجه شدم درباره‌ی روش‌های وحشیانه شکنجه توسط ساواک که روی نیروهای انقلابی‏ انجام می‌شد،حرف می‏زنند.
    به مشهد که رسیدیم، ساعت 2 شب بود. باوجودی که خیلی به رعایت مسائل‏ شرعی حساس بود، در مسافرخانه‏ای یک اتاق با دوتخت گرفت و هر سه نفرمان شب‏ آن‌جا خوابیدیم. من روی یک تخت آن‌طرف اتاق، راننده روی یک تخت و خود آقا روی‏ زمین. آن‌زمان مهدی یک‌سال داشت که همراه‌مان بود. فردا به راننده سفارش‌هایی‏ کرد. به او گفت بماند تا او برگردد؛ بعد ما را برد و در خانه‏ای رفت پهلوی راننده. به او گفت فعلا طرف تهران نرود و چیزی هم به کسی نگوید. پولش را هم داد. البته این‏ کارها برای رعایت احتیاط بود.

    * آیا در سفرهای خارج از کشور هم همراه شهید اندرزگو بودید؟
    بله. ده روزی در مشهد بودیم که از آن‌جا رفتیم به زابل. یک هفته‏ای هم آن‌جا منزل آقای‏ "حسینی" بودیم. دلال‌های افغانی آن‌زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته‏ بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می‏گفت‏ این افغانی‏ها پول‌مان را می‏خورند و کاری انجام نمی‏دهند.
    به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به‏ افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس‌راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت‏ شدیم." مثل این‌که تعقیب‌ها و مراقبت‌های ساواک خیلی مزاحم کارش بود. بعدها از همان‏ دلال‌ها شنیدیم که یکی دوتا از آنها گفته بودند: "اگر بخواهیم اینها را از مرز خارج کنیم، اگر گیر بیفتیم ما را لو می‏دهند، پس آنها را بکشیم." و قصد داشته‏اند که در طی مسیر، ما را از بین ببرند که به‌لطف خدا نشد.
    یک هفته‏ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می‏گویم: "زابل، زابل، زابل."

    * کمی از سختی و خطرات سفرتان بگویید:
    - در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سخت گذشت و مصیبت کشیدم. یک‌ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه‌ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن‌جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه‌ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی‏گذاشتم. صاحب‌خانه هم، گاهی غذا می‏داد و غالبا نمی‏داد. یکی از شب‌ها که آن‌جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به‏ اتاق صاحب‌خانه رفت. شک کردم و از حرف‌هایش که به‌خوبی شنیده می‏شد، این‏طور فهمیدم که می‏گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه‏اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب‌خانه به اتاق ما آمد. درحالی‏که حدود ده قرص در دستش بود، آن‌را به من داد و گفت: "بگیر این قرص‌ها را بخور." خودم را زدم به این‌که متوجه چیزی نشده‏ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق‌شان. زنش با او جروبحث می‏کرد و می‏گفت: "آخه مرد، این زن و بچه‏ چه گناهی دارند، اینها پناه آورده‏اند به خانه‌ی ما ..." زن خیلی التماس می‏کرد و سرانجام‏ مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه‏ام بود، منصرف کرد.
    ساعت حدود یک نیمه‌شب بود که در خانه به‌صدا درآمد. زن صاحب‌خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه‏ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش‌تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من‏ نبینم، گفت: "خانم زود وسایل‌تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند."
    سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. در خانه، وقتی جروبحث زن و مرد صاحب‌خانه را می‏شنیدم، یک آن رفتم به‌یاد داستان‏ حضرت موسی، فرعون و آسیه زن فرعون که موسی را نجات داده بود. با خودم‏ می‏گفتم: این مرد فرعون است و زنش آسیه.
    خیلی پیاده رفتیم.کوچه‏ها را در تاریکی، سریع رد می‏کردیم. مهدی در بغل من‏ بود. مرد یک‌بار او را در بغل گرفت و کمک کرد تا برویم. در طی مسیر خیلی سعی‏ می‏کرد من چهره‏اش را نبینم. اول حرکت هم گفت که به هیچ‏وجه به چهره‏اش نگاه‏ نکنم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه‏ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، دیدم خانه یک حیاط دارد و چهار اتاق در طرفین. داخل اولین اتاق که شدم، آقای اندرزگو را دیدم. خیلی‏ خوشحال شدم. باورم نمی‏شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه‏ام می‏گرفت. در این‏ یک‌ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن‏ پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
    وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل‌جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن‏ تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی‏ لطف خدا شامل حال‌تان شد؛ ولی حالا که آمدی، باید یک کار خیلی مهم برای من انجام‏ بدهی و تعدادی اسلحه را با خودت حمل کنی. من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
    صبح روز بعد، حرکت کردیم. چهار قبضه اسلحه‌ی کمری (کلت) و تعدادی‏ خشاب، به‌دور کمرم بستم و لباس‌هایم را روی آن پوشیدم. باتوجه به این‌که کار خطرناکی بود، ولی چون خودم را در کنار آقا می‏دیدم، هیچ اضطراب و ترسی نداشتم. آقا، صورتش را تراشیده بود، عینکی به‌چشم زده، و کت و شلوار قهوه‏ای رنگ شیکی‏ پوشیده بود. عنوانش هم دکتر بود. خیلی جالب بود، مثلا او دکتر بود لباس نو داشت،‏ ولی من که باید نقش زن دکتر را بازی می‏کردم، یک چادر کهنه سرم بود. اصلا قیافه‏های‌مان به هم‌دیگر نمی‏خورد.
    به اولین پاسگاه خارج از زابل که رسیدیم، درجه‏دار هیکل درشت و بدقیافه‏ای آمد داخل اتوبوس و گفت که همه باید پیاده شوند، و پیاده شدیم. بدترین زمان وقتی بود که‏ گفت: "همه‌ی مسافرها چه زن و چه مرد، باید بازرسی شوند." آقا با دیدن این وضعیت، با آرنج به پهلوی من زد و من‌هم طبق آموزش‌هایی که ایشان داده بود، خودم را زدم به دل‌درد و آه و ناله. مأمور پاسگاه گفت که برای این‌که حالم بهتر شود، برویم توی پاسگاه. داخل که شدیم، با تعجب دیدم یک عکس بزرگ آقای اندرزگو را به‌عنوان فراری و تحت‏تعقیب زده‏اند روی دیوار. آقا با دیدن این عکس، خیلی سریع برگشت. همه را بازرسی کرده بودند و اتوبوس منتظر ما بود. خون‌سرد و عادی سوار شدیم و رفتیم.

    * شهید اندرزگو غالبا با چه اسامی‌ای خودش را معرفی می‌کرد؟
    - آقا در مدت زندگی مبارزاتی‌اش اسامی و چهره‏های گوناگونی داشت از جمله‏ اسم‌هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

    * آخرین بار کی آقای اندرزگو را دیدید؟
    - آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن‌روزها حالش فرق داشت و می‏گفت: "احساس می‏کنم ساواک بدجوری دنبالم‏ است. اوضاع خیلی دارد سخت می‏شود. می‏خواهم بروم تهران و اعلامیه‏های امام‏ خمینی را چاپ کنم. اعلامیه‏ها درباره‌ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه‏ است."

    آن‌روز آقا یک‌دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه‌ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره‌ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد. با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می‌گم‏ حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی‏ زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می‏شوند. آن‌روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه‌ی سیدی‏ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن‌روز که مردم با خوشحالی به‏ استقبال امام و همه‌ی روحانیون می‏آیند."
    خنده‏ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن‌روز از شما هم به‌عنوان این‌که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای‌تان قربانی خواهند کرد."
    ولی حال و هوایش چیز دیگری می‏گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می‏شود. اسارت آن‌هم به‌دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.
    آن‌روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی‏ نبود که به‌راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می‏دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.

    * چه‌طور متوجه شناسایی توسط ساواک شدید؟
    - شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه‏های‌مان که از حرم می‏آمدند، متوجه می‏شوند چندنفر دارند از دیوار خانه‌ی ما بالا می‏روند. داد می‏زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک‏ فرار می‏کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه‌ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه‏های‏ آقا را پیدا کردند. در طی زندگی‏مان باهم، ساواک چهار بار خانه‌ی ما را غارت کرد. فقط در یکی از این حمله‏ها بود که به‌گفته‌ی آقا، حدود 200 هزار تومان کتاب - آن‌هم چندسال‏ پیش از پیروزی انقلاب که 200 هزار تومان پول زیادی محسوب می‏شد - از خانه‏ بردند.کتاب خانه‌ی آقا خیلی عالی بود ولی ساواک همه را برد.
    موقعی که ساواکی‌ها در خانه بودند، مدام هلی‏کوپتر بالای مشهد رفت‏وآمد می‏کرد که خیلی غیرعادی بود. گفتند که باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی‌رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه‏ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ‏ لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به‌سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به‏ عقب لندرور سوار شویم. آن‌روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن‌زمان دو بچه‏ی‏ کوچک‌تر را لاستیکی می‏کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به‏ خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن‏ بچه‏ها. کهنه‏های آنها را شستم و به لج ساواکی‌ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این‌کار خیلی‏ عصبانی‌شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من‌هم این‌کار را خوب انجام دادم.

    ماشین به‌داخل ساختمان ساواک بابل رفت. شب را آن‌جا بودیم و فردا صبح راه‏ افتادیم طرف تهران. یک‌راست رفتیم به زندان اوین. به پیچ و سرازیری نزدیک اوین که‏ رسیدیم، خواستند چشمانم را ببندند که نگذاشتم و گفتم بچه‏هایم می‏ترسند. یکی از آنها گفت: "پس چادرت را کاملا بکش روی صورتت تا جایی را نبینی." چادر را کشیدم‏ ولی خوب همه جا را می‏دیدم.
    وارد دفتر "ازغندی" (3) شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این‌که خودم را به‌سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل‌ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین‌جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی‏فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی‏ می‏کنه، او با شوهرش هم‌دست بوده."

    * شما را به زندان هم بردند؟
    - یله. شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت‌ناک بود. در سلول بغلی‏ ما، مردی را شکنجه می‏دادند که خیلی فریاد و ضجه می‏زد.

    * شما را همراه با چهار بچه‌ی قدونیم‌قد به سلول انداختند؟
    - بله. حتی داخل سلول، بچه‏ها را تروخشک می‏کردم. در زدم و نگهبان آمد و گفتم که می‏خواهم کهنه‏های بچه‏ها را بشویم. در را باز کرد و رفتم توی حیاط، کهنه‏ها را شستم و انداختم روی ماشین‌های مدل بالای‏ روسای ساواک و زندان. وقتی بیرون آمدند، خیلی عصبانی شدند. یکی از آنها گفت: "برای چی این‌کار را می‏کنی؟" گفتم: "توی زندان که جا ندارم، کهنه‏ها را این‌جا انداختم تا خشک شود."
    دیگری گفت: "آخه برای خودت می‏گویم، این‌کهنه‏ها کثیف است، بچه‏ها مریض می‏شوند، می‏گویم بروند برای بچه‏هایت پوشک بخرند." که من گفتم: "نخیر لازم نکرده، شما می‏خواهید بچه‏های مرا با این چیزها بکشید، همین کهنه‏ها بهتره."
    دو روز بعد بچه‏ها را بردند خانه‌ی پدرم تحویل دادند، ولی مرتضی که هفت‌ماهه بود و شیرخوار، پهلوی خودم ماند.

    * چه مدت در زندان بودید؟
    - یکی دو ماهی آن‌جا بازجویی می‏شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج‏ نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می‏بخشید، من نمی‏دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم."

    * آن‌روزها به شما گفتند یا متوجه شدید که سید به‌شهادت رسیده است؟
    - کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می‏کردم رفته است پهلوی امام.

    * پس چه زمانی خبر شهادت ایشان را شنیدید؟
    - روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می‏کشیدیم که ایشان هم بیاید. خیلی‏ چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند پهلوی‏ ایشان. آن‌جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی‏کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این‏گونه است و سید بزرگوار شهید شده‏ است." بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" (4) شکنجه‏گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه‌ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت‌زهرا (س) نشان داد. آن‌روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی ضجه زدم و گریه کردم. پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می‏دیدم که می‏گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده‏ است. الان هم آقا در قطعه‌ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب‌غریب.

    برگی از اسناد ساواک درباره‌ی شهید سیدعلی اندرزگو:
    تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای‏ مسلح شاهنشاهی ساواک ...
    شماره: 10596/312
    تاریخ: 27/9/57
    پیوست شرح نامه: مبلغ 840/596 ریال‏ وجه نقد 210 لیره ترک و اسلحه و مهمات و دستگاههای ضبط‌صوت
    نخست‏وزیری‏ سازمان اطلاعات و امنیت‏ کشور س.ا.و.ا.ک
    خیلی محرمانه
    تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی
    ساواک
    درباره سیدعلی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی
    بازگشت به‌شماره 1/20572/66/401-18/6/75
    بدنبال اقداماتی که بمنظور شناسایی و دستیابی به نامبرده بالا بعمل میآمد مشخص گردید یاد شده مجددا دست به تشکیل گروهی معتقد بمبارزه مسلحانه زده و درصدد عضوگیری عناصر مستعد جهت فعالیت در گروه میباشد. در ادامه مراقبت‏های بعدی‏ ضمن کشف مخفیگاه وی در شهرستان مشهد تعدادی از مرتبطین او در تهران نیز شناسایی و نسبت به کنترل آنها اقدام شد.
    در ساعت 45/18 روز 2/6/57 هنگامیکه سیدعلی اندرزگو بمنزل یکی از مرتبطین‏ بنام اکبر حسینی واقع در خیابان ایران میرفت بوسیله مأمورین محاصره و از آنجا که‏ گزارشات رسیده حاکی از مسلح بودن مشارالیه و حمل مواد منفجره بوسیله او بود، به‏ وی دستور ایست و تسلیم داده شد که ناگهان یادشده با حرکات غیرعادی درصدد فرار برآمد و مأمورین بناچار بسوی او تیراندازی و در نتیجه مشارالیه مورد اصابت گلوله واقع‏ و در راه انتقال به بیمارستان فوت نمود.


    در بازرسی بدنی از نامبرده یک جلد شناسنامه جعلی ملصق بعکس متوفی با مشخصات‏ "ابوالقاسم واسعی" یکجلد گواهینامه رانندگی بنام "عبدالکریم سپهرنیا" ملصق بعکس‏ سوژه صادره از آبادان، یکعدد ساعت مچی، مبلغ 6840 ریال وجه نقد، یکعدد چاقو، یک دسته‌کلید، یکعدد انگشتری عقیق و تعدادی شماره‏های تلفن و نوشته‏های خطی‏ کشف و ضبط شد.
    در بازرسی از مخفیگاه سیدعلی اندرزگو در شهرستان مشهد سه قبضه سلاح کمری‏ جنگی با 5 عدد خشاب،81 تیر فشنگ با کالیبرهای مختلف، دو دستگاه بیسیم ‏دستی، کمربند تجهیزاتی، یک جلد اسلحه کمری، مبلغ 590 هزار ریال وجه نقد تعداد زیادی‏ نوارهای مختلف، مقادیر زیادی کتاب جزوه و اعلامیه‏های گروههای مختلف که در یکسال گذشته توزیع شده، یازده دستگاه ضبط، تعدادی شناسنامه جعلی ملصق بعکس‏ اندرزگو و همسرش و شناسنامه فرزندان وی و مقادیری نوشتجات خطی که حاکی از ارتباط وی با عده‏ای در لبنان و سوریه می‏باشد کشف و برابر صورت‌جلسه ضبط گردید.

    پاورقی ها:
    1 -
    "ایلیچ رامیرز سانچز" معروف به "کارلوس شُغال"، سال 1328 در ایالت تاچیرا در غرب ونزوئلا به‏دنیا آمد. در نوجوانی به "سازمان جوانان حزب کمونیست ملی" پیوست و تابستان‌ سال 1345 را در اردوگاه ماتانزاس، مدرسه‏ی آموزش جنگ چریکی در نزدیکی هاوانا، گذراند. وی جوانی پرشور و انقلابی بود که برای کمک به ملت مظلوم فلسطین، به آن‌سامان شتافت و ضمن همکاری با جنبش‌ها و گروه‏های آزادی‏بخش فلسطینی، علیه اسرائیل و کشورهای غربی عملیات انجام می‏داد. وی ده‌ها عملیات از جمله گروگان‌گیری وزیران نفت کشورهای عضو اوپک در اجلاس اوپک در وین، در سال 1354 انجام داد. شایعاتی نیز پیرامون اقدام او برای ترور محمدرضا پهلوی منتشر شده است.
    کارلوس سال‌ها در لیست بزرگ‌ترین فراریان تحت‌تعقیب در جهان قرار داشت. وی سال 1372 در کشور آفریقایی سودان قربانی معامله‏ی سران آن کشور شد و درحالی که برای عمل جراحی در بی‏هوشی کامل به‏سر می‏برد، از روی تخت اتاق‌عمل بیمارستان ربوده، با غل‌وزنجیر بسته و با هواپیما به فرانسه منتقل شد.
    باتوجه به این‌که کلیه‏ی سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی غرب، سال‌ها به‏دنبال کارلوس بودند ولی او را نمی‏یافتند، وی به "مرد هزارچهره" معروف شد؛ چرا که هر ساعت خود را به قیافه‏ای درمی‏آورد و از چنگ ماموران می‏گریخت.
    شهید سیدعلی اندرزگو نیز به‏لحاظ سرعت در تغییر چهره و گریز از چنگ مامورین که سال‌های متمادی دستگاه‏های امنیتی شاه در به‏در دنبالش بودند ولی هیچ‌وقت موفق به دستگیری او نمی‏شدند، به "شیخ کارلوس" معروف شده بود. تا جایی که روسای دستگاه امنیتی شاه، در پرونده‏های ساواک، نام "سرفراز" را برای او برگزیده بودند.
     2 - "و جعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشیناهم فهم لایبصرون" ما در پیش ‌روی آنها سدی قرار دادیم و در پشت‌سرشان سدی، پس آنها در میان این دو سد چنان محاصره شده‌اند که نه راه پیش دارند و نه راه بازگشت! و در همین حال چشمان آنها را پوشاندیم لذا چیزی را نمی‌بینند. قرآن کریم – سوره‌ی یس – آیه‌ی 9
    3 - "هوشنگ ازغندی" به‌نام مستعار "هوشنگ منوچهری" معروف به "دکتر"، سال 1318 شمسی در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات خود را در مدارس مختلف تهران تا اخذ مدرک دیپلم متوسطه ادامه داد. در سال 1339 با معرفی سرتیپ صمدیان‌پور که بعدها رئیس شهربانی شد، به استخدام ساواک درآمد. وی از جمله بازجویان و شکنجه‌گران ساواک به‏ویژه کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری بود. در سال 1352 جهت طی دوره‌های آموزش بازجویی به اسرائیل مسافرت کرد. او به‏خاطر سرسپردگی‌‌ و خوش‌خدمتی‌هایش، مفتخر به دریافت چند نشان از جمله: درجه‌ی 5 همایونی، یک قطعه مدال، تشویق پرویز ثابتی و نشان کوشش گردید.
    4 - "بهمن نادری‌پور" معروف به "تهرانی" سال 1324 در تهران متولد گردید. وی در سال 1346 با مدرک دیپلم در سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) استخدام شد. مدتی در ادارات بایگانی و فیش مشغول به‏کار بود و سپس به بخش 311 که وظیفه‏اش جمع‌آوری خبر درباره‏ی گروه‏های کمونیستی بود منتقل شد. وی در حین خدمت تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه داد.
    علاقه‏مندی وافر وی به‏ کار، استعداد سرشار و سرسپردگی، از وی فردی مستعد ساخته بود که موجب شد پس از گذشت مدت کوتاهی، مسئولیت بخش احزاب و گروه‏های کمونیستی به وی واگذار شود و به‏دنبال آن در سال 1348 رهبر عملیات گردد.
    در اواخر سال 1349 عضو کمیته‏ای در اداره‏ی سوم شد که وظیفه‏ی آن شناسایی عوامل تظاهرات سراسری دانشگاه‏ها بود. او در خرداد سال 1351 در کمیته‏ی مشترک فعالیت جدید خود را آغاز نمود و با پشتکار و جدیت، به بهترین وجه توجه افراد مافوق خود را جلب کرد و بر همین اساس بود که چندین‌بار مورد تشویق قرار گرفته و مدال‌های مختلف دریافت نمود که از جمله‏ی آنهاست: نشان درجه‏ی دو کوشش، مدال جشن‌های 2500 ساله‏ی شاهنشاهی، نشان پنجم همایونی و ... تهرانی در سال 1355 جهت گذراندن دوره‏های تخصصی عازم آمریکا و اسرائیل گردیده و دوره‏های مختلف مربوطه را طی می‌نماید. وی از نظر رتبه در ساواک کارمند رده نهم بود. در سال 1356 به کمیته‏ی مستقر در اوین منتقل شد. او تا آخرین روزهای حکومت رژیم پهلوی امر بازجویی و شکنجه‏ی زنان و مردان مبارز زندانی را مجدّانه ادامه می‌داد و از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نمی‌کرد و به‏شدت مورد اعتماد پرویز ثابتی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی به زندگی مخفی روی آورد و در اوایل سال 1358 توسط نیروهای انقلاب دستگیر شد.
    تهرانی به‏دلیل ماهیت انقلاب اسلامی، سعی نمود با زیرکی خاصی صرفاً آن سری از فعالیت‌هایش را که در رابطه با گروه‏های غیرمذهبی بود بیان نماید و از آن‌چه که بر سر مبارزین مذهبی آورده بوده، سخنی به‏میان نیاورده است؛ درحالی که بنا به اظهارات بسیاری از زندانیان مذهبی، وی به بازجویی و شکنجه‏ی مبارزین مذهبی هم مبادرت می‌ورزید. وی همچنین در اعترافات خود به فراگیری آموزش در آمریکا و اسرائیل اشاراتی دارد. او خود را این‌گونه توصیف می‌کند:
    "تلاش خستگی ناپذیر و صادقانه در ساواک علیه مردم داشتم، این حقیقتی است. من برای دوستان بهترین دوست بودم، برای همه‏ی اعضای خانواده‏ام خوب بودم و متأسفانه برای ساواک هم جلاد خوبی بودم."
    تهرانی در دیدار خانواده‏های شهدا و زندانیانی که زیر دست او شکنجه یا به‏شهادت رسیده بودند، پرده از رازهای هولناکی برداشت. اعلام چگونگی شهادت سیدعلی اندرزگو و نشان دادن مزار او که بعد از شهادت، توسط مامورین ساواک و زیر نظر او، به‏صورت مجهول‌الهویه در بهشت‌زهرا (س) دفن شده بود، یکی از اعترافات او بود.
    سرانجام، شعبه‏ی اول دادگاه انقلاب اسلامى تهران پس از ۹ جلسه رسیدگى و سه روز مشاوره، یک‌روز پیش از تاریخ ذکر شده راى خود را درباره‏ی ‏۲ نفر از ماموران مشهور شکنجه‏ی ساواک به اسامى مستعار تهرانى و آرش اعلام می‌کند. متهم ردیف اول بهمن نادری‌پور، فرزند عباس، معروف به تهرانى مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. متهم ردیف دوم، فریدون توانگرى، فرزند محمد با نام مستعار آرش نیز مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. در راى نهایى دادگاه انقلاب به جرم‌هاى این افراد نیز در موارد مختلف اشاره شده است. حکم اعدام این افراد، در تاریخ یک‌شنبه سوم تیرماه 1358 مقارن ساعت یک بامداد، به مرحله‏ی اجرا درآمد.


    0 0

    سرانجام سعید حجاریان - از عالی ترین مقامات امنیتی و موثر دهه 60 در دفتر اطلاعات نخست وزیری - بالاجبار، زبان به اعتراف گشود.
    البته شاید برخی مدعی شوند گلوله ای که به صلاح اصلاحات، به مغز مدعی اصلاحات – حجاریان – شلیک شد، تاثیر خود را گذاشته و ضمن این که مغز وی درحال کوچک شدن است، حافظه او نیز دیگر یاری اش نمی کند!
    ولی مطالب و خاطراتی که سعید حجاریان - قربانی خودزنی اصلاحات - در مصاحبه اخیرش با مجله "اندیشه پویا" ذکر کرده، نشان از سلامت حافظه اش دارد؛ بدان حد که در بسیاری جاها از ارائه توضیحات بیشتر طفره می رود، که نشان از زیرکی وی دارد.

    پس از انتشار مطلب "بازداشت سیدحسن نصرالله توسط خسرو تهرانی و سعید حجاریان! " در وبلاگ خاطرات جبهه به نقل از کتاب زندگی خودگفته سیدحسن نصرالله، سرانجام حجاریان مجبور به اعتراف شد؛ ولی اظهارات او به جای این که شرح ماوقع باشد، برعکس ابهامات قضیه را بیشتر کرده است.
    از قدیم گفته اند: "دروغ گو، کم حافظه می شود."

    متن گفت وگوی سعید حجاریان در صفحه 41 مجله اندیشه پویا شماره 2 مورخ تیر و مرداد 1391:
    * گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
    حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
    * بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
    حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
    * بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
    حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
    * مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
    حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
    * بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
    حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
    * و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
    حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند.

    درباره ادعاهای ضد و نقیض حجاریان، مثلا این که آن زمان محمد منتظری شهید شده بوده، یا سیدحسن نصرالله با سیدمهدی هاشمی هیچ ارتباطی نداشت و ... نکات زیادی می توان ذکر کرد، ولی بهترین مطلب درباره اظهارات حجاریان، مقدمه مصاحبه گر مجله با اوست:
    " سعید حجاریان در طول گفت وگو برخی ماجراهای تاریخی را به یاد نمی آورد یا ترجیح می دهد به یاد نیاورد، اما ساده دلانه است اگر گمان کنید که او دچار فراموشی شده است.
    وقتی که گلایه می کنم چرا مدام می گویید: "یادم نیست"؛ می گوید که "خیلی سال گذشته" و بعد البته تکمیل می کند "شاید همه حقیقت را نگویم! اما دروغ هم نمی گویم." او درباره گذشته خودش باز و بی پرده سخن نمی گوید. گزیده سخن می گوید و به کفایت؛ شاید به خاطر لکنت زبان است و سختی تکلم. خودش که این طور می گوید. اما آیا این همه واقعیت است؟"


older | 1 | .... | 3 | 4 | (Page 5) | 6 | 7 | .... | 19 | newer