Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

davodabadi's description

older | 1 | .... | 6 | 7 | (Page 8) | 9 | 10 | .... | 19 | newer

    0 0

    برای شهید شیخ حسن شحاته و دیگر شهدای مظلوم فاجعه نیمه شعبان مصر.

     

    آقا سلام
    امسال هم جشن ولادتت را همچون سالها و قرنهای گذشته در نبود شما، با خیال راحت، با شادی، پایکوبی، شیرینی و شربت و بعضی جاها هم با چاشنی حرکات موزون (خیلی ببخشید، همان رقص خودمان) برگزار کردیم.

    نیامدی آقا؟!
    خیلی دیر کردی!
    طلبکار نیستم آقا!
    هزینه کردیم.
    شیرینی ای که به مناسبت مولد شما به بالاترین قیمت می رسد، خریدیم و بین گرسنگان! پخش کردیم.
    شربت را که نگو.
    همه سال، کارخانه های ... و ... خیلی منتظرند. حتی بیشتر از خلق الله!
    بله آقا. آنها از همه بیشتر منتظرند تا مولد شما برسد و همه آنچه را نام شربت بر آن نهاده اند، از انبارهای سال خویش خالی کرده و با رشد قیمت این روزها، هر روز بیشتر از دیروز، آب کنند.
    و ما نیز آن قدر به قابلمه شربت آب بستیم و شکر، که فقط رنگ زردی – حتی کمرنگ تر از زردی رخسار خودمان – باقی ماند.
    عیبی که ندارد آقا؟!
    هر چه باشد نیتمان دادن شیرینی و شربت به مناسبت مولد شما بود!

    آقا راستش را بخواهی، امسال جشن کمی کمرنگ تر از سال های قبل بود.
    خب معلومه آقا. فشار اقتصادی.
    آقاجان خودتان که بهتر از نمودار لحظه ای قیمت ها خبر دارید!
    دلار ده درصد بالا برود، قیمتها سی درصد رشد می کنند. دلار 50 درصد هم پایین بیاید، قیمتها باز چند درصدی رشد می کنند. رشدی فزاینده تر از کودکان دربدر شیرخشک!
    و ما شده ایم شیعیان دلاری!

    آقا دلمان خیلی خون است از آنچه در بلاد عراق، افغانستان، لبنان، سوریه و مصر بر سر عاشقانت می آید.
    ولی شما جدی نگیرید آقا!
    اینها جوگیری هایی است که چندسالی است عادتمان شده!
    شما خودتان را برای ما ناراحت نکنید آقا.
    خودمان بلدیم با سیاست جهانی چگونه کنار بیاییم.
    هرچه باشد، هرکدام برای خود دیپلمات شده ایم!
    خوب بلدیم چگونه حق و باطل را در ترازوی سیاست و دیپلماسی بسنجیم!
    و از آن بهتر، بلدیم رویمان را به سویی دیگر بچرخانیم و اصلا خود را به خواب بزنیم!

    جایت خالی آقا!
    در تالاری آن سوی شهر گودبای پارتی داشتیم و در هتلی آن سوتر، جشن ورودی های جدید کاخ ریاست جمهوری!
    هیچ فرقی با هم نداشتند. هر دو عین هم.
    خدا که کارت دعوت نداشت و ممنوع الورود بود!
    خلق الله هم که شکر خدا، هیچ کدام نشناختندشان. یعنی خودشان را به نشناختن زدند.
    ولی هر دو شادمان بودند و خندان.
    اینها از آمدن، و آنها از رفتن. که صدالبته دورخیزی برای چهار سال بعد.

    آقاجان!
    یک جوری باید سر جوانان را گرم کرد دیگر!
    اگر قرار باشد جوان به سیاست، اقتصاد و اوضاع جهانی و از همه مهمتر دغدغه های دینی فکر کند که نمی شود!
    به قول همان جناح سیاسی مثلا ارزشی!!! جوان "رپی" باشد، بهتر از آن است که سیاسی باشد!
    سیاسی که بشوند، به خودمان گیر می دهند!


    راستی آقا داشت یادم می رفت.
    در اینترنت دیدید؟
    در یوتیوب و حتی در همین سایتهای وطنی.
    همه گذاشته اند.
    عده ای سلفی و وهابی، با افتخار و شادمانی!
    عده ای بچه شیعه دل سوخته، با سوز و گداز.


    آقا جان، خوب شد که امسال نیامدید.
    ما که اصلا آمادگی نداشتیم.
    زمین خیلی سنگین شده آقا.
    در بلاد شام، کودکان شیعه را به جرم گفتن از شما، مقابل دیدگان پدر و مادر سر می برند.
    و در مصر، شیخ شیعه را، به جرم دایر کردن حسینیه برای جدت (ع)، در نیمه شعبان که ما شدیدا سرگرم خودیم، غریبانه و مظلومانه، بر خانه اش هجوم می برند، درب خانه را می شکنند، هلهله کنان و شادمان، با سنگ و چوب بر سرشان می بارند، خانه را به آتش می کشند و بدن نیمه جانشان را در کوچه و خیابان می گردانند.
    شاید به مناسبت نیمه شعبان!
    نه شاید، که حتما!


    همواره همین بوده.
    خفاشان طاقت دیدن خورشید را نداشته و ندارند.
    خفاشان و شب پرستانی که این روزها لباس دین آن هم از نوع تندروی بر تن کرده اند، دارند آن می کنند با دین که ارباب و سازنده شان آمریکا، خود جرات چنین رفتاری با دشمنانش نداشته!
    ولی امروز، عده ای خائن، به نام اسلام عزیز، آن می کنند در حق مسلمانان چه شیعه و چه سنی، که بغض سالهای دیرین آمریکا را خالی می کنند.

    حال عجیبی دارد مصر این بلاد فرعون های رنگارنگ.
    و عجیب تر اینکه فراعنه معاصر مصر، چه نامها بر خود دارند:
    محمد انور سادات!
    محمد حسنی سید مبارک!
    محمد محمد مرسی!
    و عجیب نیست که آن دیار، دیگر بویی از غیرتمندی، شرافت و شجاعت شهیدانی چون "خالد احمد شوقی اسلامبولی" در خود ندارد.
    و جالب اینکه در به اصطلاح انقلابشان، هیچ نام و یادی از او که سادات فرعون را به جرم سازش نکبت بار و تعظیم در برابر صهاینه به درک واصل کرد، نیست!

    http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/26/154697_937.jpg

    براستی مردمی که زن و بچه، پیر و جوانش، در کوچه و خیابان، شاهد کشیدن پیکر نیمه جان مظلومان به جرم برگزاری جشن میلاد امام زمان هستند و هلهله و شادی می کنند، همان بهتر که سادات و حسنی مبارک و مرسی بر آنان حکومت کنند.
    آخ که از خاک مصر، جز بوی تعفن فراعنه به مشام نمی رسد!

    یا اباصالح المهدی ادرکنا

    0 0

    خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟

    خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ حمید داودآبادی، متولد مهر ماه 1344 در تهران است. او رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. از کتاب‌های او می‌توان به «از معراج برگشتگان»، «کمین جولای 82»، «سید عزیز»، «تفحص»، «پاره‌های پولاد» اشاره کرد.

    اخیراً کتابی با عنوان «دیدم که جانم می‌رود» از داودآبادی منتشر شده است. این کتاب خاطرات او از دوستش «مصطفی کاظم‌زاده» است.
    داودآبادی تمام تلاشش در این کتاب این است که با بازگویی و بازنویسی دیده‌ها و شنیده‌ها تصویر روشنی از مصطفی کاظم‌زاده برای مخاطب ترسیم کند.

    وقتی کتاب پرجاذبه «دیدم که جانم می‌رود» را در دست می‌گیرید از عشق داودآبادی به شهید کاظم‌زاده سرشار می‌شوید. نویسنده با دقت نظر و در عین حال مستند، به روایت خاطرات شگفت‌ و روحانی‌اش از کاظم‌زاده می‌پردازد.

    بیان کاملاً محاوره‌ای و خودمانی داودآبادی در «دیدم که جانم می‌رود» باعث می‌شود که صداقت راوی (نویسنده) ضریب پیدا کند، انگار شما مصطفای شهیدی و با داودآبادی در رستوران سر چهارراه گرگان دارید چلوکباب میل می‌کنید (به صفحه 133 کتاب بنگرید).

    نویسنده در صدد است تا با طنزهای شیرین، پیام‌های جدی، ارزش‌ها، باورها، حساسیت‌های دینی و مذهبی را به خواننده انتقال دهد.

    داودآبادی در کتاب مذکور به توصیف جزء به جزء می‌پردازد و هر جایی که احساس می‌کند حوصله مخاطب دارد سر می‌رود نمک طنز را به خاطره می‌ریزد.

    اگر تا به حال با داودآبادی برخورد داشتید می‌بینید که او همانطور که صحبت می‌کند می‌نویسد. نوشتن داودآبادی بدون ژست‌های روشنفکری است و شاید یکی از اصلی‌ترین عامل‌های موفقیتش همین نکته باشد.

    حمید داودآبادی - جلال مهدی آبادی - شهید کاظم زاده (حدود یک ماه قبل از شهادت)

    عکس حجله ای

    نفر دوم از سمت راست. آخرین شبهای حیات مصطفی

    و مصطفای شهید ...

    مزار یار ...

    برشی از کتاب مذکور که عنوان «معرفت‌ خدا» را بر پیشانی دارد را در پی می‌آوریم؛

    «طبق روال هر روز، رفتیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما. نمی‌دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشست روی زمین، گفتم:
    - مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
    دست‌هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن. که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کار رو با هم می‌کنیم، گناهامون کمتر می‌شه یا دستمون خالی‌تر؟
    - خب معلومه، که کمتر گناه کنیم.
    - ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرت هم نیستم که از چشمام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کمتر می‌شه؟
    - خب همه‌ی اینا به خاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی‌معرفتیه.
    در حالی که پرید و صورتم را بوسید گفت:
    - خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟»
    (دیدم که جانم می‌رود صص 132-131)

    داودآبادی در خیلی از دیالوگ‌های کتاب با شهید کاظم‌زاده درصدد این است که بسیاری از نکات تعلیمی را به خورد مخاطب آگاه خود بدهد. شاید این امر کردن نویسنده به خوبی‌ها و معرفت‌ها اگر از زبان کس دیگری بود به ما نمی‌چسبید اما وقتی پای قلم شیرین و صادق داودآبادی در میان است باور این مباحث برایمان ساده است.

    اگر از بحث نویسندگی و شیوه نوشتاری مؤلف بگذریم، باید به انتخاب قطع کتاب، طرح جلد و صفحه‌آرایی جذاب کتاب نیز آفرین بگوییم. ظاهر کتاب، طوری است که توجه افراد را به خود جلب می‌کند و به قول آن خانم ایرانی‌الاصلی که به سراغ داودآبادی می‌آید؛
    «عکس مصطفی با آدم حرف می‌زند.»
    خبرگزاری فارس

    مطالبی درباره شهید مصطفی کاظم زاده


    0 0

    جوان مسیحی "دانی جورج جحا" متولد روستای "صیدنایا" از توابع دمشق، درحالی که با افتخار تمام و غیرتمندانه در کنار برادران مسلمان سوری خود در منطقه "داریا" می جنگید، به دست سلفیون مزدور عربستان و قطر، به شهادت رسید.

    "دانی جورج جحا" معروف به "ابوعرب"، هنگامی که متوجه شد سلفیون قصد حمله و تخریب حرم حضرت سکینه (س) دختر امیرالمومنین علی (ع) را دارند، به یاری هموطنان مسلمان خود شتافت و با پوشیدن لباس رزم، همسنگر و همرزم با آنان، شبانه روز به دفاع از حرم اهلبیت (ع) پرداخت.

    "دانی جحا" هنگام حمله تروریست های وهابی به مرقد حضرت سکینه (س)، مردانه جلوی آنها ایستاد تا وارد مرقد مطهر نشوند که با این اقدام شجاعانه به شهادت رسید.

    پیکر این شهید مسیحی دفاع از حریم اهلبیت (ع)، بر دوش هموطنان مسلمان و مسیحی اش در محله مسیحی نشین "باب توما" در دمشق تشییع و به خاک سپرده شد.


    0 0

    یکی از روزهای پاییز سال 1374 بود که ابو احمد (موسی احمد قصیر) دوست لبنانی ام - که در دفتر حزب الله لبنان در تهران فعالیت می کرد و از رابطه و آشنایی من با سید خبر داشت - گفت که فردا شب سید به قم می آید و در منزل یکی از علمای لبنانی سخنرانی دارد.

    از شدت اشتیاق ملاقات مجدد سید، ظهر با اتوبوس راه افتادم طرف قم. زیارت و صفای روحی در حرم و گشت و گذار در کتابفروشی های اطراف حرم، حال و هوای خودش را داشت، ولی زمان خیلی سخت و کند می گذشت.

    بعد از ظهر، دل را زدم به دریا و رفتم طرف آدرسی که ابواحمد داده بود. خانه ای در حاشیه شهر قم.
    ظاهرا قرار بود سید برای طلاب لبنانی سخنرانی کند و برای این کار هم زیرزمین را آماده کرده بودند. باوجودی که شدیدا خسته شده بودم، ولی عین خیالم نبود.
    دم اذان مغرب بود که دسته دسته طلبه های لبنانی پیدایشان شد. نماز جماعت که تمام شد، ناگهان متوجه شدم سیدحسن نصرالله وارد سالن شد. همه با ذوق و شوق فراوان با او روبوسی کردند.
    سید پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی کرد. من هم با دوربین ساده "زنیط" خود، تا توانستم از او عکس گرفتم.

    بعد از سخنرانی، کنار سید نشستم و پس از احوالپرسی، عکسی را که تابستان 1362 در مسجد امام علی (ع) بعلبک با او گرفته بودم بهش دادم. زد زیرخنده و با نگاهی عجیب به من گفت:
    - اوووه چقدر چاق شدی؟
    که خندیدم و گفتم:
    - ببخشید آقا سید، نیست شما پیر نشدی؟ یه نگاه به عکس خودت بنداز.
    که هر دو و اطرافیان زدیم زیر خنده.

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20hamid.JPG

    تابستان ۱۳۶۲ - بعلبک لبنان - یوسف عنایتی - سیدحسن نصرالله - حمید داودآبادی - یوسف علمداری

     

    چند روز بعد، ابواحمد زنگ زد که بروم پهلویش و گفت کار مهمی دارد.

    او یکی از عکس هایی را که از سید گرفته بودم انتخاب کرده بود و آرام که مثلا کسی متوجه نشود، گفت:
    - این عکس خیلی خوبه.
    - خب خوبه. چطور مگه؟
    - این عکس برای چاپ پوستر از رهبر حزب الله لبنان عالیه.
    - پوستر؟ پوستر چی؟
    که ادامه داد:
    - می خوام یه پوستر از سید چاپ کنیم. چون سید نه دبیرکل، که رهبر حزب الله است.
    می گفت فعلا چنین کاری در لبنان ممکن نیست. همین جا هم باید چراغ خاموش جلوبرویم و وقتی پوستر چاپ شد، به یکباره پخشش کنیم!
    اول متوجه منظورش نشدم. فقط وقتی پرسید:
    - آیا چاپخانه ای سراغ داری که دنگ و فنگ و روال تاییدیه دولتی و این حرفها را نخواهد؟
    ذوق کردم. سراغ داشتم.

     

    طرح پوستر را ریختیم. فردا صبح رفتم به شرکت "تهران گراور" متعلق به حاج "سیدعلی مدنی" در میدان بهارستان. از قدیم با آنجا ارتباط داشتم. زمان جنگ، همه پوسترهای بچه محل ها را که شهید می شدند، آنجا در اولین فرصت ممکن چاپ می کرد. وقتی به پسرش سیدمحمد گفتم که چنین کاری دارم، بدون اینکه سوالی بپرسد، حتی درباره مجوز یا هزینه اش، گفت:
    - پس فردا بیا پوسترهات رو ببر.
    پس فردا، بسته های پوستر را بار موتور کردم و بردم دفتر حزب الله روبروی پارک ملت و تحویل ابواحمد دادم.

    چند روز بعد که به آنجا رفتم، دیدم ابواحمد خیلی درگوشی و آرام حرف می زند و گفت:
    - اگر کسی از اینجا، درباره این پوستر سوال کرد و اینکه کی این کار رو کرده، تو هیچی نگی ها.
    تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم "فلانی"، با دیدن پوستر شدیدا ناراحت شده.
    وقتی خودم با فلانی رودر رو شدم، ناراحتی اش را از این کار ابراز کرد و پرسید که برای این کار از چه کسی اجازه گرفته ام؟ خیلی محکم گفتم:
    - چاپ پوستر برای رهبر حزب الله که مجوز نمی خواد.
    که او با تعجب پرسید: رهبر؟
    که گفتم: بله رهبر.
    گفت: "سیدحسن دبیر کل حزب الله است و شاید در جلسه بعدی شورای اجرایی، فرد دیگه ای به جای او انتخاب بشه. برای چی این پوستر رو چاپ کردید؟"
    که خندیدم و گفتم:
    - ببخشید آقا، شما هرچی که می خوای بگو. سیدحسن نه فقط دبیرکل، که رهبر حزب الله هست و خواهد ماند. مطمئن باش شورای اجرایی هم همچنان او را انتخاب خواهد کرد.
    این حرف عصبانیت او را بیشتر کرد.
    بعدا شنیدم دستور داده پوسترها را جمع کنند و هر طوری که بود از پخش آن جلوگیری کرد. ولی پوستر به لبنان رسید و بچه های خالص حزب الله، از روی آن چاپ و تکثیر کردند و اولین پوستر حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" در لبنان منتشر شد.

    الحمدلله سیدحسن نصرالله همچنان رهبر حزب الله و سرباز ولی فقیه است ولی آنها چی؟ کجا هستند و به چه رسیدند؟!


    0 0

    اوایل خرداد ماه سال 1368 که اخباری از وخامت حال امام خمینی به گوش می رسید، دشمنان اسلام و ملت ایران، خود را برای دست یافتن به اهداف شوم شان آماده کرده بودند. تصور آنها این بود که با فوت امام، مملکت به هم خواهد ریخت و بهترین فرصت برای عملی کردن نقشه های شان است. بر همان اساس، شایعات بسیاری بر سر زبان ها افتاده بود. مثلا می گفتند:
    - در صورت فوت امام، آمریکا به ایران حمله می کنه.
    - منافقین همه نیروهاشون رو در عراق، لب مرز آماده کردن برای حمله.
    - صدام دستور داده ارتش عراق برای حمله مجدد به خاک ایران آماده بشه.
    و ...
    بعد از اینکه امام خمینی رهبر عظیم و عزیز فوت کرد و با قدرشناسی ملت ایران و تشییع عظیم و چند میلیون نفری مردم، همه آنها که خیالاتی شوم در سر داشتند، مات و مبهوت شدند و از هر عملی واماندند.
    همان ایام، یکی از خطبای محترم در تریبونی مهم و بزرگ، سخن جالب و ظریفی گفت که سوژه خنده و طنز در بین مردم شد.
    آن خطیب محترم که معلوم بود سخت تحت تاثیر شایعات قرار گرفته و از ایجاد بحران در کشور هراس داشته، گفت:

    - الحمدلله، خدا رو شکر که امام فوت کرد و هیچ اتفاقی نیفتاد ...

    http://bineshanim.persiangig.com/qaww.jpg


    همه اینها رو گفتم تا بگم:
    - الحمدلله، خدا رو شکر، امسال هم 14 تیر ماه (سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی) اومد و مثل 31 سال گذشته، با دو تا بیانیه شدیداللحن، وعده پی گیری بین المللی، سفر چهار نفر به لبنان و یه مراسم دم دستی کوچولو گذشت، ختم به خیر شد و هیچ خبری از اونا نیومد!

    0 0

    واقعا که لبنان، باوجود مساحت بسیار کمش که یک صدوپنجاه و هشتم ایران است، سرزمین بسیار عجیبی است.
    لبنان نه تنها سرزمین عجایب و آثار باستانی، که سرزمین حوادث و اتفاقات عجیب و باور نکردنی است!
    حوادثی که بعید است در جاهای دیگر این قدر متضاد ولی در کنار هم! مشاهده کرد.

    سی چهل سال پیش، امام موسی صدر به لبنان رفت تا بلکه بتواند شیعیان و در کل مسلمانان آن سامان را متحد کند و به آنها حالی کند که دشمن اصلی، فقط رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
    آن زمان لبنان شدیدا درگیر جنگی داخلی بسیار تلخ، وحشتناک و طولانی بود.

    در یک جبهه، مسلمانان علیه فالانژیستهای مسیحی می جنگیدند و در جبهه دیگر، مسیحیان علیه فلسطینی ها!
    در یک سنگر، فلسطینی ها علیه مسلمانان شلیک می کردند و در سنگر دیگر، شیعیان علیه سنی ها!
    در یک محله، دروزی ها علیه مسلمانان در جنگ بودند، در محله ای دیگر، مسلمانان علیه نیروهای کمونیست!

    در لبنان، بسیار اتفاق افتاده که پدر، فرزند خود، و برادر، برادر خویش را کشته باشد.
    در یک خانواده پنج شش نفری، به تعداد اعضای خانواده، طرفدار احزاب مختلف وجود داشت و شدیدا با هم در تضاد و جنگ بودند.
    کشوری با چهار میلیون نفر جمعیت، بیش از 300 حزب و گروه تا دندان مسلح داشت که هر روز و شب به هم شلیک می کردند.
    در کوچکترین اختلافات از تصادف اتومبیل گرفته تا جرو بحثی ساده، هر که سلاح قدرتمندتر داشت برنده میدان بود.
    آن ایام تلخ، نوجوانی 12 ساله اگر همراه خود اسلحه یا نارنجک حمل نمی کرد، قطعا مُرده محسوب می شد!

    در آن زمان، امام موسی صدر به لبنان رفت و همه توان خویش را به کار گرفت تا وحدت اسلامی و به دنبال آن وحدت ملی مردم لبنان را هدف اصلی خودش قرار بدهد و فراهم کند؛ و به حق نیز در این مسیر سخت، ثمرات بسیاری عاید لبنان شد که مقاومت امروز حزب الله لبنان در برابر ارتش صهیونیستی و فرار آن از جنوب اشغال شده، کمترین ثمرات آن بشمار می رود.
    سرانجام توسط "معمر قذافی" ملعون، امام موسی صدر ربوده شد و تا امروز هیچ خبری قطعی از آن عزیز به دست نیامده است.

    همه اینها را گفتم، تا عکسی بسیار عجیب را برای شما به نمایش بگذارم.
    سی چهل سال پیش که اسرائیل به جنوب لبنان تجاوز کرد، سرگردی شورشی مسیحی به نام "سعد حداد"، گردانی از ارتش لبنان را که در جنوب مستقر بود جدا کرد و به ارتش اشغالگر صهیونیستی پیوست.
    از آن به بعد این گردان که نام خود را "ارتش آزاد جنوب" گذاشته بود، نقش پیشمرگ اسرائیل را بازی کرد و همواره آن بود که بر مردم ساکن مناطق اشغالی فشار می آورد و جنایت و خیانت می کرد.

    چند سال پس از ربوده شدن امام موسی صدر در طرحی صهیونیستی که به واقع شدیدترین ضربه به وحدت ملی لبنان و مبارزات علیه اشغالگران بود، اتفاق عجیبی در جنوب لبنان افتاد.
    تعدادی از هواداران و عناصر ارتش جنوب لبنان که در بین مردم به "مزدوران سعد حداد" معروف بودند، در خیابان ها براه افتادند و خواستار آزادی امام موسی صدر شدند!
    بله درست خواندید: "مزدوران اسرائیل خواستار آزادی امام موسی صدر شدند"!
    حالا هدف شان از این حرکت عجیب و غریب چی بود، معلوم نیست.
    شاید با این کار خود، به دنبال جذب شیعیان جنوب لبنان بودند که با مقاومت در برابر اشغالگران، عرصه را بر آنان تنگ کرده بودند.

     

    اعتصاب در شهرک اشغالی "بنت جبیل" در مرز فلسطین اشغالی، در سالگرد ناپدید شدن امام موسی صدر. درحالی که تصاویر امام صدر و سرگرد شورشی "سعد حداد" فرمانده ارتش جنوب لبنان پیشاپیش جمعیت است!
    اول سپتامبر 1981 مصادف با 10 شهریور 1360

    نقل از سایت "جنگ لبنان" متعلق به مزدوران اسرائیل


    0 0

    واقعا که لبنان، باوجود مساحت بسیار کمش که یک صدوپنجاه و هشتم ایران است، سرزمین بسیار عجیبی است.
    لبنان نه تنها سرزمین عجایب و آثار باستانی، که سرزمین حوادث و اتفاقات عجیب و باور نکردنی است!
    حوادثی که بعید است در جاهای دیگر این قدر متضاد ولی در کنار هم! مشاهده کرد.

    سی چهل سال پیش، امام موسی صدر به لبنان رفت تا بلکه بتواند شیعیان و در کل مسلمانان آن سامان را متحد کند و به آنها حالی کند که دشمن اصلی، فقط رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
    آن زمان لبنان شدیدا درگیر جنگی داخلی بسیار تلخ، وحشتناک و طولانی بود.

    در یک جبهه، مسلمانان علیه فالانژیستهای مسیحی می جنگیدند و در جبهه دیگر، مسیحیان علیه فلسطینی ها!
    در یک سنگر، فلسطینی ها علیه مسلمانان شلیک می کردند و در سنگر دیگر، شیعیان علیه سنی ها!
    در یک محله، دروزی ها علیه مسلمانان در جنگ بودند، در محله ای دیگر، مسلمانان علیه نیروهای کمونیست!

    در لبنان، بسیار اتفاق افتاده که پدر، فرزند خود، و برادر، برادر خویش را کشته باشد.
    در یک خانواده پنج شش نفری، به تعداد اعضای خانواده، طرفدار احزاب مختلف وجود داشت و شدیدا با هم در تضاد و جنگ بودند.
    کشوری با چهار میلیون نفر جمعیت، بیش از 300 حزب و گروه تا دندان مسلح داشت که هر روز و شب به هم شلیک می کردند.
    در کوچکترین اختلافات از تصادف اتومبیل گرفته تا جرو بحثی ساده، هر که سلاح قدرتمندتر داشت برنده میدان بود.
    آن ایام تلخ، نوجوانی 12 ساله اگر همراه خود اسلحه یا نارنجک حمل نمی کرد، قطعا مُرده محسوب می شد!

    در آن زمان، امام موسی صدر به لبنان رفت و همه توان خویش را به کار گرفت تا وحدت اسلامی و به دنبال آن وحدت ملی مردم لبنان را هدف اصلی خودش قرار بدهد و فراهم کند؛ و به حق نیز در این مسیر سخت، ثمرات بسیاری عاید لبنان شد که مقاومت امروز حزب الله لبنان در برابر ارتش صهیونیستی و فرار آن از جنوب اشغال شده، کمترین ثمرات آن بشمار می رود.
    سرانجام توسط "معمر قذافی" ملعون، امام موسی صدر ربوده شد و تا امروز هیچ خبری قطعی از آن عزیز به دست نیامده است.

    همه اینها را گفتم، تا عکسی بسیار عجیب را برای شما به نمایش بگذارم.
    سی چهل سال پیش که اسرائیل به جنوب لبنان تجاوز کرد، سرگردی شورشی مسیحی به نام "سعد حداد"، گردانی از ارتش لبنان را که در جنوب مستقر بود جدا کرد و به ارتش اشغالگر صهیونیستی پیوست.
    از آن به بعد این گردان که نام خود را "ارتش آزاد جنوب" گذاشته بود، نقش پیشمرگ اسرائیل را بازی کرد و همواره آن بود که بر مردم ساکن مناطق اشغالی فشار می آورد و جنایت و خیانت می کرد.

    چند سال پس از ربوده شدن امام موسی صدر در طرحی صهیونیستی که به واقع شدیدترین ضربه به وحدت ملی لبنان و مبارزات علیه اشغالگران بود، اتفاق عجیبی در جنوب لبنان افتاد.
    تعدادی از هواداران و عناصر ارتش جنوب لبنان که در بین مردم به "مزدوران سعد حداد" معروف بودند، در خیابان ها براه افتادند و خواستار آزادی امام موسی صدر شدند!
    بله درست خواندید: "مزدوران اسرائیل خواستار آزادی امام موسی صدر شدند"!
    حالا هدف شان از این حرکت عجیب و غریب چی بود، معلوم نیست.
    شاید با این کار خود، به دنبال جذب شیعیان جنوب لبنان بودند که با مقاومت در برابر اشغالگران، عرصه را بر آنان تنگ کرده بودند.

     

    اعتصاب در شهرک اشغالی "بنت جبیل" در مرز فلسطین اشغالی، در سالگرد ناپدید شدن امام موسی صدر. درحالی که تصاویر امام صدر و سرگرد شورشی "سعد حداد" فرمانده ارتش جنوب لبنان پیشاپیش جمعیت است!
    اول سپتامبر 1981 مصادف با 10 شهریور 1360

    نقل از سایت "جنگ لبنان" متعلق به مزدوران اسرائیل


    0 0

    توضیحات سایت دانا درباره مصاحبه با حمید داودآبادی
    بعد از گفتگوی خبرنگار دانا با برادر داود ابادی سوتفاهم هایی بوجود آمده بود که با صحبت دوطرفه و روشن شدن موضوع رفع ابهام شد.

    به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  امروز خبرنگار فرهنگی سایت دانا طی تماسی تلفنی با آقای حمید داود آبادی اقدام به انجام مصاحبه ای با موضوعیت" انتظارات اهل فرهنگ و ایثار وشهادت از دولت یازدهم" می کند که جناب داود آبادی از انجام مصاحبه امتناع کرده و  طبق آنچه در وبلاگشان نوشته اند می گوید :"بنده سیاست مدار نیستم و قصد مصاحبه ندارم "و "بنده سیاستمدار نیستم و بیشترین انتظارم از خودمان است که باید بیشتر در عرصه فرهنگ کار کنیم."

    با این وجود خبرنگار دانا اقدام به انتشار همین گفته های آقای داودابادی به همراه سابقه و خدمات و زحمات اقای داود آبادی در عرصه ایثار و شهادت، البته با " تیتری استنباطی" می کند که گویا تیتر مصاحبه باعث دلخوری و کدورت برادر ارجمند و بسیجی یعنی آقای داود آبادی نموده است.

    در پی این سوتفاهم دو طرفه برادر بسیجی داودآبادی اقدام به درج مطلبی اعتراضی در وبلاگ خود نمود که با صحبتهای میان سردبیر سایت دانا با آقای داودآبادی سوتفاهم به کلی برطرف و مصاحبه مذکور حذف شد.

    گویا اقای داود ابادی نسبت به جایگاه و مواضع اصولگرایانه سایت دانا آشنایی کافی نداشتند و لذا با اینکار خواستند نسبت به سواستفاده بدخواهان جلوگیری کنند.

    سایت شبکه اطلاع رسانی دانا همواره بر مواضع اصولگرایانه ثابت قدم بوده و حفظ حرمت و شان فعالان عرصه فرهنگ به خصوص عرصه دفاع مقدس را بر خود واجب می داند.

    محسن زیرک/ سردبیر شبکه اطلاع رسانی دانا
    سایت دانا


    0 0

    خاطره اول:
    بهمن 1358

    عصر روز جمعه، چریک‌های فدایی در دانشگاه تهران مراسم داشتند. محل تجمع آنها در قسمت بالایی دانشگاه، طرف در شرقی روبه‌روی خیابان طالقانی بود.
    گروه های چپی از جمله "سازمان کومه له"، حزب دمکرات"، و "چریک های فدایی" که در کردستان به بهانه خودمختاری و در اصل به نیابت از رژیم بعث عراق می جنگیدند و به وحشیانه ترین وضع ممکن سربازان، پاسداران و پیشمرگان مسلمان را قتل عام می کردند، از دکتر "مصطفی چمران" کینه شدیدی داشتند. در اکثر تظاهرات و مراسم شان علیه دکتر چمران شعارهای تندی می‌دادند. آنها چمران را عامل قتل عام فلسطینی‌های آواره در اردوگاه "تل‌زَعتَر" بیروتِ لبنان می‌دانستند. درحالی ‌که آن فاجعه، توسط نیروهای فالانژیست مسیحی لبنان انجام شده بود. آنها می‌گفتند:
    - چمران آمریکایی ... جلاد تل‌زعتر ... جلاد خلق کُرد است

    چریکهای فدایی در کردستان رویاروی خلق

    حمله به کاروان ارتش در خیابانهای سنندج توسط چریکهای فدایی

     

    همه ضدانقلابیون علیه چمران - مجله تهران مصور مرداد ۱۳۵۸

     

    شهید چمران پیشاپیش رزمندگان اسلام در نبرد با ضدانقلابیون

     

    جنوب لبنان - شهید چمران در سنگر دفاع از اسلام و مسلمین


    خاطره دوم:
    بهمن 1377

    عازم لبنان بودم که یکی از دوستان گفت:
    - بد نیست یه سر بریم پیش حاج آقا ... هر چی باشه اون از قبل انقلاب لبنان بوده و با موقعیت اون جا به خوبی آشناست.
    درست می گفت، ولی کاملا نه! تعریف موضع گیری های او را علیه امام موسی صدر و شهید چمران زیاد شنیده بودم. خوش نداشتم بروم و با او بحثم شود. به اصرار دوستم، به اتاق حاج آقا (که جدیدا ملقب به دکتر شده و در تلویزیون تفسیر به رای تاریخ می کند. انگاری برای بچه های دبستانی قصه شب می گوید!)  رفتیم و بالاجبار نشستیم پای صحبت هایش.
    از همان اول شروع کرد علیه شهید چمران حرف زدن. نه تنها لفظ شهید، که حتی عنوان مرحوم هم برایش به کار نمی برد. خیلی تند علیه او صحبت می کرد. وقتی علت این موضع تندش را پرسیدم، با شدت گفت:
    - چمران ضد امام خمینی بود.
    با تعجب پرسیدم: "جدا؟ واقعا شهید چمران ضد امام بود؟"
    - بله. چمران با امام مخالف بود.
    - آخه چطور؟ یعنی شما بر چه اساس این رو می گید؟
    - خودم شاهد بودم که چمران عکس امام رو پاره کرد.
    - چی؟ چمران عکس امام رو پاره کرد؟
    - بله پاره کرد.
    - ببخشید حاج آقا، عکس رو پاره کرد یا از دیوار برداشت؟
    - چه فرقی می کنه. چه کند، چه پاره کرد.
    - خب پاره کردن عکس با برداشتن آن از دیوار، خیلی فرق داره.
    - نه چه فرقی می کنه؟ اون با امام مخالف بود و می گفت نباید عکس امام روی دیوار باشه.
    - یعنی چی که عکس امام نباید روی دیوار باشه؟ کی بود؟ کجا بود؟
    - چند سال قبل از انقلاب. توی لبنان. توی همون مدرسه جبل عامل در شهر صور که با موسی صدر راه انداخته بودن.
    - خب قضیه چی بود؟
    - چی می خواستی باشه؟ من یه پوستر بزرگ امام زدم به دیوار مدرسه صنعتی جبل عامل که چمران اون رو پاره کرد.
    - پاره کرد؟
    - چه اصراری داری شما بر الفاظ. حالا کند، برداشت یا پاره کرد. نفس کار مهمه که گفت عکس امام رو این جا نزنید. همین ثابت می کنه که چمران ضد امام بوده.
    - خب برای این ادعاش چه دلیلی داشت؟
    - یه دلیل بی خود. می گفت اگه عکس امام به دیوار این جا باشه، ساواک شاه نسبت به این جا حساس میشه و دیگه نمیشه کار کرد.
    - خب مگه اشتباه می گفت؟
    - خب معلومه که اشتباه می گفت. برای همین عکس امام، کلی جوون توی زندان های شاه شکنجه شدن. اون وقت اون توی لبنان می ترسید یه عکس امام به دیوار باشه.

    متعجب و مبهوت از این استنباط مورخ که مثلا قرار است تاریخ مبارزات امام خمینی (ره) را برای نسل های آینده روایت کند، از اتاق بیرون آمدم.

    چند سال بعد بر حسب اتفاق، میان کتاب های منتشر شده، چشمم به اسنادی از ساواک درباره امام موسی صدر و شهید چمران افتاد که حاکی از این بود که:
    "اخیرا تصاویری از خمینی بر دیوارهای مدرسه صنعتی جبل عامل که توسط موسی صدر و چمران اداره می شود نصب شده."
    دستور این بود که بر روی افراد مذکور دقت بیشتری شود و شدیدا زیر نظر گرفته شوند.

     

    تصاویر منتشر نشده از پیکر شهید چمران 

     

    برادر بر بالین شهید چمران

     

    غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه  (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران

     

    یاد امام به خیر که در وصف شهید چمران فرمود:

    بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ
    انالله وانّاالیه راجعون
    شهادت انسان‌ساز سردار پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‌عصر ـ ارواحنا فداه - تسلیت و تبریک عرض می‌کنم.
    تسلیت از آن‌رو که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد که در جبهه‌های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‌آفرید و سرلوحه‌ مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزکار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت. و تبریک از آن‌رو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‌ها و توده‌های مستضعف می‌کند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‌دهد. مگر چنین نیست که زندگی، عقیده و جهاد در راه آن است.
    چمران عزیز با عقیده‌ی پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروه‌های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و با آن ختم کرد.
    او در حیات با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.
    هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی و این هنر مردان خداست.
    او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر. اما، ما می‌توانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملت‌های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق و به خاندان این مجاهد عزیز تسلیت عرض می‌کنم و از خداوند تعالی رحمت برای او و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.
    اول تیرماه شصت
    روح‌الله الموسوی الخمینی


    0 0

    سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله "حسینعلی منتظری"، سازمانی موسوم به "ساتجا" (سازمان انقلابی توده های جمهوری اسلامی) در لبنان تاسیس کرد و مجله "امید ایران" را به عنوان ارگان این سازمان انتشار داد. عمده فعالیت این سازمان و نیز نشریه وابسته به آن، تبلیغ برای رهبر لیبی سرهنگ "معمر قذافی" و بدگویی از امام موسی صدر و شهید دکتر چمران بود. این مسئله، در میان گروه های سیاسی این بحث را به وجود آورد که "بودجه این سازمان را قذافی مستقیما می پردازد تا بتواند با نفوذ امام موسی صدر در میان شیعیان لبنان مقابله کند."

    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%283%29.jpg

    شهیدمحمد منتظری در کنار پدرش
    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri.jpg
    شهیدمحمد منتظری و معمر قذافی

    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%286%29.jpg
    امام موسی صدر و معمر قذافی

    با پیروزی انقلاب اسلامی، محمد منتظری که داعیه دار آزادی فلسطین بود، چند گروه به سوریه و لبنان برای نبرد اعزام کرد. منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.
    این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو"، را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%282%29.jpg

    شهیدمحمد منتظری در فرودگاه مهرآباد هنگام تسخیر هواپیما برای اعزام نیرو به لبنان

    روز سه‌شنبه 27شهریور 1358 آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.
    متن نامۀ آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

    آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
    بسمه تعالی
    برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
    انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
    فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جو ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
    کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
    من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
    ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
    والسلام علی من التبع الهدی
    حسینعلی منتظری


    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%281%29.jpg

    اعلامیه آیت الله منتظری

    با اعلامیۀ آیت‌الله منتظری درباره وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

    آبان 1358
    خیابان تخت جمشید (آیت الله طالقانی)
    مقابل لانه جاسوسی
    جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و این‌که از ماها مسن‌تر بود و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه جاسوسی پیدا می‌شد. همراهانش او را "..." صدا می‌زدند که اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌ که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت، کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله "سیدمحمد حسینی بهشتی" بود و "..." نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
    "بهشتی، مزدور آمریکا".
    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%285%29.jpg

    آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی

    http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%284%29.jpg

    بهشتی سید مظلوم امت

    اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و بخصوص نسبت به بزرگوارانی چون آیت الله بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطره همین مسایل بود که کینه شدیدی از او به دل داشتم. فقط "بیوک میرزاپور" (اردیبهشت 1361 در خرمشهر به شهادت رسید) می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد. او مهندس "مهدی بازرگان"، "سیداحمد مدنی" و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی "..." دربین حرف‌هایش، سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
    درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، "..." اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
    - موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

    منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف "..." می‌چرخیدند و او را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.
    "..." و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

    بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم "..." سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: "..." معروف به "...". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست.
    در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از "..." بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند!

    0 0


    0 0

     

    مقبره خواهران گمنام بستان را مشاهده می‌کردید که به دست نیروهای پلید بعثی می‌افتند، آنها را اسیر می‌کنند، به اردوگاه خود می‌برند، مورد شکنجه و آزار قرار می‌دهند و بعد از ضرب و جرح، زنده به گور می‌کنند. بعد از آزاد سازی این منطقه این جنایت بزرگ به وسیله یکی از اسرای عراقی فاش می‌گردد.  این صحنه تکان دهنده‌تر از صحنه های قبل بود و غیرت و مبارزه را به اوج خود می رساند.
    پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

    سال62 به اتفاق برادرم و جمعی از برادران در نزدیکی هویزه بر سر قبر خواهران گمنام رسیدیم. به خدا قسم وقتی به این منطقه رسیدیم تمام برادران شروع به گریه کردند و خاک آن محل را با دستان خود فشردند و با خدای خود عهد بستند تا انتقام خون این عزیزان را نگیرند از پا نخواهند نشست.
    و آنچنان ناله سر می دادند و آنچنان زجه می زدند که هر کس از آنجا عبور می کرد فکر می کرد از اقوام نزدیک این مرحومین هستند.
    و آنها خواهرانی اهل سوسنگرد و از روستای اطراف آن بودند و در میان آنها دختر بچه 7 ساله و پیرزن 70 ساله هم مشاهده می شد و این ها را باید همه مردم ایران در نظر داشته باشند که چه خونها در راه انقلاب ریخته شده و در همان سالها مراسمی بسیار با شکوه در مسجد بستان برایشان برگزار کردند .
    وبلاگ شهدای دانشجو

    گلستان‌ زینب‌: نام‌ دشتی‌ است‌ بین‌ راه‌ سوسنگرد ـ بستان‌، بعد ازپل‌ سابله‌. آرامگاه‌ بیش‌ از بیست‌ تن‌ از خواهران‌ شهیدی‌ که‌، حسب‌نقل‌، در هجوم‌ دشمن‌ بعثی‌ به‌ شهر مظلوم‌ بستان‌ در استان‌ خوزستان‌ به‌طرزی‌ فجیع‌ و ناجوان‌ مردانه‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌اند و به‌ طور پراکنده‌ دراین‌ محل‌ دفن‌ شده‌اند.
    وبلاگ راهیان نور

    تابستان 1363
    یکی از روزها، کاروانی از خانواده‌ی شهدا برای بازدید از جبهه آمد. در آن میان چشمم به یکی از بچه-‌محل‌هایم خورد. «داود جعفری» همراه آن کاروان بود. از دیدن او خیلی خوشحال شدم. از برادر عبادی اجازه گرفتم و همراه آنها به مزار خواهران گمنام رفتم. آن‌طور که می‌گفتند، هنگامی که نیروهای عراقی شهر بستان و سوسنگرد را اشغال کرده بودند، اهالی شهر «حمیدیه» مقاومت زیادی از خود نشان داده بودند و حاضر نشده بودند از نیروهای متجاوز عراقی استقبال کنند. همین مسئله باعث ‌شده بود که عراقی‌های وحشی از آنها کینه به دل بگیرند و با هجوم به اهالی، بیش از 20 دختر جوان را اسیر کنند و به اردوگاه خود در نزدیکی بستان ببرند.
    بعد از آن که در عملیات طریق‌القدس، شهر بستان و روستاهای اطراف آن آزاد شد، یکی از سربازان عراقی که در آن عملیات به اسارت ایرانی‌ها درآمده بود، ماجرای اسارت آن دخترها را لو داد و با حضور در منطقه، کنار اردوگاه تاکتیکی خودشان در حوالی رود سابله، محلی را نشان داد که پس از کند و کاو، پیکر بیش از 20 دختر که پس از آزار و اذیت فراوان، زنده به گور شده بودند، کشف شد. از آن زمان به بعد آن‌جا به نام «مزار خواهران گمنام» معروف شد.
    کتاب از معراج برگشتگان – حمید داودآبادی – صفحه 411

    و نمی دانم. آیا امروز اثری از آن مزار خواهران گمنام در بیابان های بین بستان و دهلاویه به چشم می آید یا نه؟!
    معلوم نیست چرا امروز دیگر از آن مکان و محل دفن خواهران گمنام هیچ اثری نمانده و حتی از آنها حرفی هم زده نمی‌شود؟!


    0 0

    ژنرال "امیر دروری" فرمانده ارتش شمال و چندین نفر از افسران عالى‏رتبه‏ی اسرائیل، در پست فرماندهی خود در بیروت مشغول پذیرایی از چندین میهمان بودند: رئیس ستاد نیروهای لبنان "فادی فرم" و رئیس امنیتی بدنام "الیاس حبیقه" فردی بوقلمون صفت، شرور و فاسد که همیشه یک هفت‏تیر، یک چاقو و یک نارنجک دستی با خود حمل مى‏کرد. او سربازان سوریه را مى‏کشت و گوش آنها را قطع کرده و تسبیح وار از رشته سیمی که در خانه‏اش آویزان کرده بود، مى‏گذرانید. حبیقه دوست و هم کار نزدیک ژنرال مسیحی "سمیر جعجع" بود و بعدها آن دو به‏عنوان فرمانده ارتش مسیحی چندین بار جای خود را با یک دیگر عوض کردند. البته از نظر موساد حبیقه رابط مهمی بود. او دوره‏ی ستاد و کالج فرماندهی را در اسرائیل گذرانده بود. ریاست نیروهایی که به کمپ‏های پناهندگان رفته و مردم غیرنظامی را سلاخی مى‏کردند، با حبیقه بود. حبیقه از امین جمیل تنفر داشت و برای برکناری او در یک کشمکش داخلی شرکت کرده بود.
    پنج شنبه 25 شهریور 1361 (16 سپتامبر 1982م) ساعت 5 بعد از ظهر، حبیقه نیروهای خود را در فرودگاه بین‏المللی بیروت مستقر کرده، به‏طرف کمپ پناهندگان در شتیلا حرکت داد. در این یورش او از شعله‏افکن، تانک و خمپاره‏انداز نیروی دفاعی اسرائیل بهره گرفت.
    فردای آن‏روز او با کسب اجازه از اسرائیل، علاوه بر نیروهای موجود، دو گردان دیگر وارد کمپ پناهندگان کرد. اسرائیل علنا شاهد این کشتار دست‏جمعی بود. حتی آنها بر بالای چندین ساختمان هفت طبقه، برج های دیده‏بانی برقرار کرده، حبیقه را در مسیر خود راهنمایی مى‏کردند تا این خون‏ریزی به‏دقت و به‏درستی انجام گیرد.
    ایام و ساعات خوبی برای اسرائیل نبود. اواسط شهریور 1361 (سپتامبر 1982م) عرصه‏ی دنیا صحنه‏ی‏ کشتارهای دسته‏جمعی بود. تصاویر این خون‏ریزى‏ها در تلویزیون، روزنامه و مجلات نشان داده مى‏شد. اجساد زنان، مردان و کودکان بى‏گناه، حتی اسب‏ها نیز سلاخی شده بودند. بعضی از قربانیان بر اثر گلوله‏ای که مستقیما به مغزشان خالی شده بود جان داده بودند. عده‏ای را اخته و عده‏ای دیگر را سر بریده بودند؛ مردان جوان را در گروه‏های 10 و20 نفری گله‏وار به گوشه‏ی متروکی برده، به رگبار گلوله مى‏بستند. تقریبا 800 نفر فلسطینی آواره که در کمپ‏های پناهندگان در بیروت مانند صبرا و شتیلا زندگی مى‏کردند، افراد بى‏گناه و غیرنظامی بودند که دچار انتقام خونین فالانژهای مسیحی گشته، با بى‏رحمی تمام کشته شدند. این افراد هیچ کدام مسلح نبودند.
    (از راه خدعه /خاطرات یک افسر سابق موساد: ویکتور استرووسکی - ترجمه: پرویز ختائی - تهران 1377 نشر و پژوهش فرزان)

    ساعت 5 بامداد روز چهارشنبه 24/6/1361 (15 سپتامبر1982م) نیروهاى زرهى و چترباز ارتش اسرائیل وارد بیروت غربى شدند. یکى از ستون‏هاى اصلى آن با پیش‏روى خود، در کنار اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا مستقر شد. در این اردوگاه‏ها، ده‏ها فلسطینى در جریان پیش‏روى اسرائیلى‏ها، به ضرب گلوله کشته شدند.
    در ساعت 9 بامداد، آرییل شارون که بر بالاى موضع دیده بانى پست فرماندهى ارتش اسرائیل مشرف بر صبرا و شتیلا ایستاده بود، به ژنرال‏هاى خود مى‏گفت: "هر چه سریع‏تر ترتیبى بدهید که نیروهاى مسیحى فالانژ تحت نظارت ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏هاى فلسطینى شوند."
    دقایقى پس از فرمان، شارون سوار بر اتومبیل خود و همراه اسکورت‏هاى نظامى، به سوى مقر حزب کتائب در منطقه‏ى "کرانیتینا" رفت. وزیر دفاع رژیم صهیونیستى، از رفتن فالانژها به درون اردوگاه‏ها همراه با نیروهاى ارتش اسرائیل، سخن به میان آورد و نیز درباره‏ى باقى‏مانده‏ى رزمندگان فلسطینى در بیروت غربى گفت: "من نمى‏خواهم حتى یک نفر از همه‏ى کسانى که داخل اردوگاه‏ها هستند، باقى بماند."
    وى بعد از ظهر همان روز در "بیکفیه" مرگ بشیر را در انفجار مقر کتائب بیار جمیل (پدر بشیر) و امین (برادر کوچک ترِ بشیر) تسلیت گفت و نیاز به انتقام خون بشیر را یادآور شد.
    بعد از کنار زدن ارتش لبنان، نیروهاى اسرائیلى به طرف بیروت‏غربى پیش رفتند. آنها از شش محور حمله کردند. سه محور از طریق راه‏هاى اصلى که سربازان اسرائیلى ده روز پیش آنها را از مین‏ها و سنگرها پاک سازى کرده بودند، و سه محور دیگر از طریق منطقه‏ى "موزه" و "مرفا". آنها مواضع تخلیه شده توسط تفنگ داران دریایى آمریکایى رااشغال کردند. صبح چهارشنبه پایان نیافته بود که تانک‏ها و زره پوش‏هاى اسرائیلى در تمام راه‏ها و ورودى‏هاى اصلى مستقر شدند.
    شفیق وزان نخست وزیر لبنان، طى ارسال تلگرافى، در مورد حمله‏ى اسرائیل، به ریگان رئیس جمهورى آمریکا اعتراض کرد؛ اما ریگان به وى پاسخ داد: "اسرائیل معتقد است که بعد از کشته شدن بشیر جمیل، این پیش‏روى محدود براى حفظ امنیت لازم است."
    نیروهاى ملى لبنان تا پاى جان از بیروت دفاع کردند و در چندین محور از جمله "الطریق الجدیده" و "المَزرَعِه" و "فاکهانى" و در کنار اردوگاه‏ها و منطقه‏ى "الروشِه"، درگیر نبردهاى بى‏امان شدند.
    بعد از ظهر چهارشنبه، تانک‏هاى اسرائیلى، اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا را محاصره کرده، آنها را زیر آتش توپخانه خود گرفتند. در این میان سربازان مشغول بازرسى خانه‏هاى مجاور اردوگاه‏ها شدند و سپس روى ساختمان‏هاى نزدیک و مشرف بر اردوگاه‏ها سنگر گرفتند. با فرا رسیدن شب، نیروهاى اسرائیلى، برق بیروت غربى را قطع کردند.
    نبردها در بامداد پنج‏شنبه 25 شهریور (16 سپتامبر) ادامه داشت؛ اما نیروهاى اسرائیلى بیروت غربى را به کنترل خود در آورده و ارتباط مناطق را با یکدیگر قطع و اعلام منع عبور و مرور کردند و به مردم دستور دادند که از خانه‏هاى خود خارج نشوند؛ سپس همه‏ى راه‏هاى منتهى به پایتخت را بستند و یورش به خانه‏ها و جمع آورى سلاح و بازداشت‏ها آغاز شد.
    ظهر پنج‏شنبه، اسرائیلى‏ها با بیش از 150 تانک و 100 نفربر و 14 زره‏پوش حامل انواع توپ و 20 دستگاه بولدوزر، اردوگاه‏هاى صبرا وشتیلا را در محاصره‏ى خود داشتند. بعد از ظهر آن روز، اهالى شهرک "شُویفات" - که به فرودگاه بین‏المللى بیروت مشرف است - شاهد سرازیر شدن سیلى از کامیون‏ها و نفربرهاى زرهى به یکى از باندهاى فرودگاه که در نزدیکى قرارگاه اسرائیلى‏ها قرار داشت، بودند. شاهدان عینى گفتند که نفربرها حامل سربازانى در لباس شبه نظامیان فالانژ بوده که از دو سو سرازیر مى‏شدند: یکى از جاده‏ى جنوب لبنان "دژ سَعَدَ حَدَّاد" و دیگرى از بیروت شرقى "دژ کتائب". منابعى در ارتش لبنان، گفته‏هاى اهالى شویفات را تایید کردند.
    ساعت چهار بعد از ظهر، کاروان قاتلان به مرز اردوگاه‏ها که در محاصره‏ى نیروهاى اسرائیلى بود، رسیدند. سربازان راه را براى این کاروان باز کرده و ورود آن را با اقدام به گلوله باران‏هاى شدید اردوگاه ها، پوشاندند.
    در شامگاه پنج‏شنبه 25/6/1361 (16 سپتامبر 1982م) در زیر نور خمپاره‏هاى منورى که ارتش اسرائیل شلیک کرده و منطقه‏ى عملیات را کاملاً روشن مى‏ساخت، افسران اطلاعات ارتش اسرائیل، از پشت بام مقرِ ژنرال آموس یارون و نیز از یک گیرنده‏ى رادیویى، در جریان چگونگى عملیات فالانژها در اردوگاه‏ها قرار مى‏گرفتند.
    یک افسر رابط موساد، در سراسر این مدت در مقر فالانژها در کرانیتینا بود. مقام‏هاى اسرائیلى، در ساعت 19 بعد از ظهر نخستین خبر رادیویى را درباره‏ى چگونگى کشتار قصابى‏اى که در حال انجام بود، دریافت کردند.
    نیروهاى مسیحى فالانژ، بى رحمانه هر انسان زنده‏اى را که یافتند، اول مورد اذیت و آزار قرار داده، سپس به قتل رساندند. روش کشتار به فجیع‏ترین شکلِ ممکن بود. با کارد شکم زنان حامله دریده شد؛ سرها از تن جدا گردید و با سرنیزه بر روى بدن خونین کودکان و زنان، نشان صلیب کشیده شد.
    یک افسر فالانژ، پشت بى سیم، از فرماندهى عملیات پرسید: "با پنجاه زن و کودکى که به محاصره در آورده‏ام چه کنم؟"
    "ایلى حُبَیقِه" فرمانده شبه نظامیان مسیحى، با عصبانیت، پاسخى تکان‏دهنده بر زبان آورد که از تمامى بى سیم‏هاى منطقه به گوش رسید: "این آخرین بارى باشد که این چیزها را از من مى‏پرسى... خودت که بهتر مى‏دانى باید چه کار بکنى!"
    دقایقى بعد، در پشت بى سیم، صداى یکى از فرماندهان فالانژ به‏گوش رسید که مى‏پرسید با چهل و پنج مرد فلسطینى که دستگیر کرده،چه بکند؟ "جِسى سُکر" ما فوق او پاسخ داد: "خواست خدا را انجام بده."
    و لحظاتى بعد، رگبار گلوله که بر سر و روى زنان و کودکان مى‏بارید، در قهقهه‏ى فالانژیست‏ها گم شد. شبه نظامیان فالانژ، از مسیحیان افراطى که کشتار و جنایت برایشان تفنن و سرگرمى به شمار مى‏آمد تشکیل شده بودند. در میان جنایتکاران فالانژ، زنانى نیز به چشم مى‏خوردند که وحشیانه در کشتارها شرکت مى‏کردند.
    گزارش‏هایى که از اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا ارسال مى‏شد، حاکى از اوج وحشى‏گرى و جنایت بود. برخى از مشاهدات خبر نگاران که در بعضى مطبوعات به چاپ رسید، جوّى از وحشت در میان مردم ایجاد کرد. در یکى از این گزارش‏ها آمده بود:
    "بوى مرگ و انبوه مگس و اجساد روى هم انباشته، همه جا را گرفته ... دست‏ها و پاها به هم گره خورده است. انگار از قساوتِ مرگ به هم پناه آورده بودند. گلوله‏ها را در سرشان خالى کرده بودند. بیضه‏هاى بعضى‏ها را بریده بودند. سر عده‏اى دیگر را قطع کرده بودند. چشمان شان باز و متشنج مانده بود.مرگ هم نتوانسته بود رعب و وحشت را، به ویژه در چشمان کودکان، برطرف کند. چند متر جلوتر، جسد پنج زن و تعدادى کودک، روى تلى از خاک به پشت افتاده ... از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه پاره و دو پستانش قطع شده، و در کنارش سر بریده دخترکى با نگاهى خشمگینانه به قاتلان، دیده مى‏شود؛ و دخترکى دیگر، تقریباً سه ساله در لباسى سفید، آغشته به خون و گِل، و سرى از هم پاشیده با گلوله ...
    در کنار خانه‏اى نیمه ویران، زن جوانى درحالى که طفل شیرخوارش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود خود و کودکش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله‏ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیر خوارش نشسته بود.
    در کنار دیوارى، اجساد دست بسته بیست نوجوان پانزده، شانزده ساله ردیف شده بود. آنها دیگر نه مدرسه را خواهند دید، و نه معلمان و دوستان شان آنها را.
    بالاى تلى از آوار، جسد دخترکى چهار ساله افتاده است. در میان خرابه‏هاى خانه ویران شده خود، دنبال مادرش مى‏گشت که قاتلان او را دیده و گلوله‏هاى خود را در عورت او خالى کردند. در کنار جسدى که سر آن از هم پاشیده بود، زنى کارت شناسایى آلوده به خونى به دست گرفته و فریاد مى‏زند: این برادر من است ... لبنانى است نه فلسطینى.
    در کوچه‏اى، دو دختر یازده یا دوازده ساله، درحالى که پاهای شان از یکدیگر فاصله داشت، به پشت افتاده‏اند، قاتلان قبل از خالى کردن گلوله در سرشان، آنان را مورد تجاوز قرار داده بودند. در جاى دیگرى، بولدوزرهاى اسرائیلى، آوار خانه‏ها را روى تعدادى جسد ریخته بودند. از میان سنگ‏ها و خاک‏ها، دست زن باردارى دیده مى‏شود؛ او مى‏خواسته کارت شناسایى لبنانى‏اش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایى هنوز در دستش بود.
    در خانه‏اى دیگر، همه‏ى افراد خانواده در حین غذا خوردن به رگبار بسته شده بودند. بشقاب‏ها نیم خورده مانده بود. در خانه‏اى دیگر، قاتلان شکم زن باردارى را از هم دریده و جنین را از امعا و احشا بیرون کشیده بودند. صندوق‏هاى مهمات و کاغذهاى رنگین مخصوص شکلات ساخت اسرائیل که نوشته‏هایى به زبان "عبرى" روى آن دیده مى‏شود، در محل جنایت پراکنده‏اند. آثار بولدوزرها روى جاده‏ى شنى، به گورهاى دسته‏جمعى ختم مى‏شود. قاتلان براى پنهان کردن اجساد، خانه‏ها را روى آنها ویران کرده‏اند.
    قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا، بیش از 000/4 نفر برآورد شده است. در اردوگاه، حتى یک جسد که لباس نظامى به تن داشته باشد دیده نمى‏شود.
    بامداد روز بعد، جمعه 26 شهریور (17 سپتامبر)، اسرائیل که سعى مى‏کرد چهره‏اى موجه و عوام فریبانه بگیرد، حدود ساعت 11 صبح، مثلا از روى ناراحتى، به یگان‏هاى فالانژ دستور داد که عملیات خود را متوقف کنند؛ ولى از ساعت‏هاى اولیه‏ى بعد از ظهر، یارون به یک نیروى 150 نفرى فالانژ اجازه داد که به افراد حُبیقه پیوسته و با ورود به اردوگاه‏ها، در کشتار فلسطینى‏ها شرکت کنند.
    ساعت 5 بعد از ظهر، میان ایتان و فرماندهان فالانژ، دیدارى صورت گرفت و رئیس ستاد ارتش اسرائیل به یگان‏هاى فالانژ اجازه داد که تا صبح روز بعد در اردوگاه‏ها باقى مانده و مأموریت جنایتکارانه خویش را کامل کنند.
    فالانژیست‏ها از یگان‏هاى مهندسى - رزمى ارتش اسرائیل خواستند که با به کارگیرى بولدوزرهاى خود، ساختمان‏هاى محل سکونت فلسطینیان درداخل اردوگاه‏ها را که از نظر مسیحیان "ساختمان‏هاى غیرقانونى" به‏حساب مى‏آمد، با خاک یک سان کنند، که یگان‏هاى ارتش اسرائیل به بهترین وضع ممکن! وظیفه‏ى خود را انجام دادند. فالانژها، فلسطینى‏ها را داخل خانه‏های شان قتل عام کرده بودند و بولدوزرهاى اسرائیلى آنها را در زیرآوار مدفون کردند.
    ساعت 8 صبح روز بعد، شنبه 27 شهریور (18 سپتامبر)، هنوز فالانژها از اردوگاه‏ها خارج نشده بودند و در نتیجه، ارتش اسرائیل براى آن‏که ژست بشردوستى بگیرد، به نیروهاى مسیحى دستور داد که از آن‏جا خارج شوند. ظرف چند ساعت بعد، شدت خون ریزى آشکار شد.
    شدت جنایت فالانژها به حدى آشکار بود که نیروهاى مارونى مسیحى، از میان پرستاران و پزشکانى که براى کمک به مجروحین آمده بودند، افراد فلسطینى را جدا کرده و در مقابل چشمان همگان و در کمال خون سردى، با شلیک گلوله به سرشان، آنها را به قتل رساندند. 36 ساعت پس از آغاز قتل عام، وقتى خبرنگاران وارد اردوگاه شدند، دیدند که هنوز بولدوزرهاى اسرائیلى مشغول انتقال جنازه‏هاى مقتولین به‏ گورهاى دسته‏جمعى هستند و هنوز همه‏ى کشتگان که تعدادشان بین یک ‏تا دو هزار نفر اعلام شده است، دفن نشده‏اند.
    یک افسر فالانژ، بعدها درباره‏ى تعداد تلفات جنایت اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا گفت: "زمانى که بخواهند براى بیروت مترو بکشند و مجبور باشند زمین را بکنند، خواهند فهمید چه تعداد زیر خاک دفن شده‏اند."
    (حرب الالف سنه حتی آخر مسیحی: جاناتان راندال - بیروت 1984)

    دیوید هرست خبرنگار معروف غربی در کتاب خود می نویسد: اولین واحد شامل 150 فالانژیست پس از عبور از موانع اسرائیلی ها از در اردوگاه شتیلا وارد شدند که گروهی از آنها علاوه بر سلاح، چاقو نیز به همراه داشتند. قتل عام به مدت 48 ساعت شروع شد و حتی در شب نیز با روشن کردن محوطه اردوگاه توسط اسرائیلی ها ادامه داشت: آنها به زور وارد خانه های مردم شده و فلسطینی های در خواب را به رگبار مسلسل بستند. فالانژ ها بعضاً قبل از کشتن آنان را شکنجه می دادند چشم هایشان را درمی آوردند، زنده زنده پوستشان را می کندند، شکم ها را می دریدند، به زنان و دختران گاه بیش از 6 بار تجاوز می کردند و بعد سینه هایشان را می بریدند و در آخر به ضرب گلوله آنها را از پا درمی آوردند. بچه ها را از وسط دو شقه می کردند و مغزشان را به دیوار می کوبیدند. در حمله به بیمارستان عکا تمام بیماران را بر روی تخت خود کشتند. دست بعضی را به ماشین می بستند و در خیابان ها می کشیدند، دست های فراوانی برای بیرون آوردن دستبند و انگشتر قطع شد. در نهایت چند بولدوزر به اردوگاه آورده تا علاوه بر دفن مقتولان خانه های سالم را با خاک یکسان کنند اجساد مردم تا چند روز بر زمین مانده بود و گربه ها از گوشت آنها می خوردند و آنقدر وحشی شده بودند که به مردم زنده نیز حمله می کردند زیرا به خوردن گوشت انسان عادت کرده بودند.
    (تفنگ و شاخه زیتون: دیوید هرست. ترجمه: رحیم قاسمیان)

    یک خبرنگار اسکاندیناوی در شرح این واقعه بیان می کند: من از شکاف باریک یک دیوار، لودرهای زیادی را دیدم که ساعتی بعد از قطع شدن صدای مسلسل ها اجساد فلسطینی ها را دسته دسته به مکانی حمل می کردند در حالی که بوی خون فضا را پوشانده بود جز تلی از اجساد که در نقاط مختلف بر روی هم ریخته شده بودند چیزی دیده نمی شد، حتی بسیاری از قربانیان به سختی شکنجه شده بودند و آثار چاقو بر بدن و دست و پاهای بسیاری از دختران و کودکان دیده می شد.
    (روزنامه جمهوری اسلامی 28/6/1378)

    جیمى کارتر رئیس جمهورى اسبق امریکا، در کتاب خون ابراهیم، نوشته است که مقتولین، تنها فلسطینى‏ها نبودند، بلکه مسلمانان لبنانى نیز جزو کشتگان بودند و اجساد مقتولان در گورهاى دسته جمعى دفن مى‏شدند. کارتر همچنین متذکر مى‏شود که هیچ دلیلى وجود نداشت که ثابت کند در اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، رزمنده وجود دارد.
    وحشیانه بودن این قتل عام و مسئولیت شارون و برخى دیگر از فرماندهان نظامى اسرائیل در وقوع و ادامه‏ى چند روزه‏ى آن، به قدرى آشکار بود که حدود چهار صد هزار نفر اسرائیلى با برپا کردن تظاهرات خیابانى، این قتل عام وحشیانه را محکوم کرده و خواهان تحقیق براى تعیین نقش اسرائیلى‏ها در آن شدند.
    (آسمان گریست: تونى کلیفتون. ترجمه: کاظم چایچیان تهران 1364 انتشارات امیر کبیر)


    جورج بال، درباره کشتار صبرا و شتیلا، برخورد غرب و نقش اسرائیل در آن، مى‏نویسد:
    "اسرائیل با اشغال غرب بیروت توانست کنترل اردوگاه‏هاى آوارگان در صبرا و شتیلا را به دست گیرد و به دنبال آن، بدون توجه به تعهدات قبلى و تضمین‏هایى که براى حفظ امنیت و سلامت خانواده‏هاى فلسطینى در اردوگاه‏ها داده شده بود، ژنرال شارون و همکارانش حتى یک لحظه هم براى استفاده از فرصت به دست آمده درنگ نکردند و بلافاصله درهاى این دو اردوگاه را به روى دوستان متحد خویش، فالانژیست‏ها گشودند، که آنها نیز به‏نوبه‏ى خود حتى لحظه‏اى را براى قصابى از دست ندادند. آن طور که از گزارش کمیسیون کاهان بر مى‏آید، در قتل عام صبرا و شتیلا، روى هم رفته بین 700 تا800 مرد و زن و کودک فلسطینى به شکلى که یادآور دوران تیمور لنگ بود،کشته شدند. گزارش هلال احمر فلسطینى، تعداد کشته شدگان را افزون بر000/2 نفر نشان مى‏دهد، اما فقط براى 200/1 نفر جواز دفن صادر کرده است."
    (خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

    پایگاه اینترنتی بی.بی.سی لندن پیرامون علل این فاجعه انسانی می نویسد:
    در جریان همین تهاجم (حمله اسرائیل به لبنان) بود که سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) و رهبر فقید آن یاسر عرفات، مجبور به ترک لبنان شدند. این حرکت نظامی آقای شارون اگرچه حمله های ساف از خاک لبنان علیه اسراییل را پایان داد، اما فاجعه کشتار دسته جمعی صدها فلسطینی در صبرا و شتیلا - اقامتگاه های پناهندگان در بیروت - را نیز در پی داشت.
    یک سال پس از حمله به لبنان، در 1983 میلادی، دادگاهی در اسراییل آقای شارون را مسئول "غیر مستقیم" آن کشتارها دانست و به تبع آن وی از سمت وزارت برکنار شد.
    (www.bbc.co.uk/persian/news/story/2006/01/060105_fb_sharon_profile.shtml)

    دولت اسرائیل با محکوم کردن حادثه کشتار، دستور تشکیل کمیته تحقیقاتی کاهان را در فوریه ۱۹۸۲ میلادی صادر کرد. این کمیته مستقل در نتایج تحقیقاتش آریل شارون را که فرمانده محلی نیروهای دفاعی اسرائیل در منطقه بود، به دلیل سهل انگاری و دست کم گرفتن واکنش فالانژهای مارونی لبنان، مقصر اعلام کرد.
    کمیته کاهان به ریاست اسحاق کاهان رئیس وقت دادگاه عالی اسرائیل تشکیل شده بود.
    در ۱۶ دسامبر ۱۹۸۲ مجمع عمومی سازمان ملل متحد با محکوم کردن کشتار آن را نسل‌کشی نامید. این قطعنامه با ۹۸ رأی موافق در مقابل ۱۹ رأی مخالف و ۲۳ رأی ممتنع تصویب شد.

    واکنش‌های جهانی در قبال اسرائیل
    انتشار اخبار کشتار صبرا و شتیلا در اروپا، باعث واکنش شدید مردم نسبت به اسرائیل شد. در ایتالیا کارکنان فرودگاه شرکت خطوط هوایی اسرائیل ال عال را بایکوت کردند، نشان‌هایی با آرم ستاره داوود و صلیب شکسته پخش شد ومردم شعار "نازیسرائیل" (ادغام شده لغات نازی و اسرائیل) سر دادند. در فرانسه معلمان یکی از بهترین دبیرستان‌ها تمامی کلاس‌ها را تعطیل کرده و طی نامه‌ای به رئیس‌جمهور فرانسه خواهان قطع روابط دیپلماتیک و اقتصادی با اسرائیل شدند.
    پس از انتخاب آریل شارون به نخست‌وزیری اسرائیل خانواده قربانیان کشتار با استناد به قانونی که برای اولین بار در سال ۱۹۹۳ در مورد نسل‌کشی روآندا اعمال شد اقامه دعوی کردند. در ۱۲ فوریه ۲۰۰۳ دادگاه عالی بلژیک حکم به قابل پیگرد بودن نخست‌وزیر اسرائیل بدین جرم داد. در حالی که اسرائیل آن را سیاسی خواند. در نهایت در ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۳، بخاطر تغییراتی که در قوانین بلژیک از آغاز این حادثه ایجاد شده بود، دادگاه عالی بلژیک قرار منع تعقیب آریل شارون را برای اتهام جنایت جنگی صادر کرد و دلیل آن نداشتن تبعیت بلژیکی شاکیان در زمان وقوع حادثه اعلام شد.

    قتل ۲۱ ایرانی در صبرا و شتیلا
    سایت خبری "انتفاضه الکترونیکی" روز ؟؟؟؟ (21 مه 2005م) درباره ملیت قربانیان اردوگاه های صبرا و شتیلا نوشت:
    "در قتل عام صبرا و شتیلا، نه فقط اعراب که افرادی با ملیت های مختلف از جمله بنگلادشی، ترک ها و ایرانی ها نیز وجود داشتند که در خانه های کوچک خود تیرباران شدند."
    (www.electronicintifada.net/content/book-review-sabra-and-shatila-1982/3489)

    "روزنامه السفیر در بیست و نهمین سال گرد کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا به دست شبه نظامیان مسیحی (فالانژها) تحت حمایت نظامیان رژیم صهیونیستی طی گزارشی، پشت پرده انتشار خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی در قتل عام صبرا و شتیلا در روزنامه صهیونیستی "یدیعوت احرونوت" را افشا ساخت.
    به گزارش ایرنا از بیروت، روزنامه لبنانی السفیر در گزارش خود نوشت: گزارش رسمی پیرامون کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا توسط "اسعد جرمانوس" قاضی نظامی تحقیق، تهیه شده بود ولی این گزارش در هیچ رسانه یا سازمانی منتشر نشد و عملا این گزارش ناپدید شده است.
    این در حالی است که گزارش روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت مدعی شده بود:
    "تعداد جان باختگان فاجعه اردوگاه صبرا و شتیلا تنها ۴۷۰ نفر بوده است که در میان آنها ۲۱ ایرانی، ۳۲۸ فلسطینی، ۷ سوری، ۳ پاکستانی، ۲ الجزایری، ۹ کودک و ۸ زن دیده می شود."
    السفیر با اشاره به گزارش گمراه کننده روزنامه صهیونیستی نوشت:
    "آیا ممکن است لبنانی ها و آزادی خواهان جهان، عکس های قربانیان این فاجعه هولناک رژیم صهیونیستی اعم از کودک، زن، مرد، پیر و جوان از نظرها پاک کنند؟ چگونه ممکن است که رسانه دروغین رژیم صهیونیستی با کم جلوه نشان دادن اهمیت این فاجعه، تعداد کودکان قربانی را تنها ۲۰ نفر معرفی کند. فاجعه ای که مردم به چشم خود عکس های آن را از طریق رسانه های خبری و رادیو و تلویزیون مشاهده کرده اند."
    این روزنامه لبنانی افزود:
    "هدف روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت از کم اعلام کردن تعداد قربانیان، آن است که از حجم فاجعه بکاهد و آن را تنها درگیری مختصری میان نظامیان مسیحی و رزمندگان مسلمان معرفی کند."
    فاجعه اردوگاه صبر وشتیلا درسال ۱۹۸۲ میلادی توسط مزدوران رژیم صهیونیسی در لبنان به وقوع پیوست که در این فاجعه بیش از ۶ هزار نفر از ساکنان اردوگاه به خاک و خون کشیده شدند. از میان شهدا، تنها ۳۲ نفر به خانواده لبنانی "مقداد" تعلق داشتند و اکثر اجساد کودکان و زنان به صورت دست جمعی در گلزار شهدا واقع در ضاحیه جنوبی به خاک سپرده شدند.
    چنین به نظر می رسد که رسانه های رژیم صهیونیستی به خصوص روزنامه یدیعوت احرونوت که به نشر اکاذیب شهرت دارد، نشر خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی را با هدف گمراه کردن افکار عمومی جهان انجام داده است تا نشان دهد که فلسطینی ها در اردوگاه صبرا و شتیلا تنها نبوده اند بلکه نیروهای دیگری از کشورهای خارجی در کنار آنها بوده اند و آن چه در اردوگاه صبرا وشتیلا روی داد، تنها درگیری میان نیروهای لبنانی (به ریاست سمیر جعجع) و کتائب (به ریاست امین جمیل) از یک سو، و نیروهای سازمان های فلسطینی مورد حمایت ایران از سوی دیگر بوده است.
    این درحالی است که نیروهای سپاه پاسداران ایران در سال 1892 میلادی برای حمایت از مبارزات مردم لبنان علیه رژیم صهیونیستی، وارد لبنان شدند. ولی وجود نیروهای نظامی وابسته به سوریه در آن زمان، مانع استقرار این نیروها در جنوب لبنان شد؛ از این رو این نیروها ضمن متمرکز شدن در منطقه بقاع شمالی، به آموزش نظامی لبنانی ها در راستای مبارزه خود علیه رژیم صهیونیستی پرداختند.
    (خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)
    با گذشت ماه ها از انتشار این خبر، هیچ موضع تایید یا تکذیب از سوی منابع رسمی ایران به خصوص وزارت امور خارجه و سفارت ایران در بیروت، منتشر نشده است.

    موضع آمریکا
    پس از گذشت 36 ساعت از آغاز کشتار، به دنبال آشکار شدن تنها گوشه‏اى از جنایات فالانژها و صدور گواهى مرگ 200/1 نفر و درحالى که دیگر سکوت امکان نداشت، آمریکا در ژستى بشر دوستانه خواستار پایان قتل‏عام شد. در واقع دیگر کسى زنده نمانده بود که فالانژها او را بکشند!
    فیلیپ حبیب نماینده ویژه‏ى آمریکا، هنگام مذاکره با رهبران فلسطینى در مورد خروج آنان از لبنان، با گرو گذاشتن شرف آمریکا، به آنها تعهد داده بود که سلامت خانواده‏هاى اعضاى ساف را که در اردوگاه‏ها باقى مانده‏اند، تضمین مى‏کند. او به آنها گفته بود که آمریکا این تضمین را بر اساس تاکیدهایى مى‏دهد که از دولت اسرائیل و رهبران گروه‏هاى لبنانىِ مرتبط با اسرائیل (فالانژیست‏ها) دریافت داشته است.آمریکا نه تنها هیچ تلاشى جهت عملى شدن این تضمین انجام نداد، حتى تفنگ داران خود را زود هنگام از بیروت بیرون برد، بدون آن‏که طبق توافق قبلى، تدابیر لازم را به منظور حمایت از خانواده‏هاى فلسطینى باقى مانده در بیروت، اتخاذ کند.
    فیلیپ حبیب، بعد از کشتار صبرا و شتیلا گفت: "من با سوگند شرف خود، یعنى شرف آمریکا، به آنها قول دادم که خانواده‏هاى فلسطینى که بدون حمایت رزمندگان در اردوگاه‏ها باقى‏مانده‏اند، در امان خواهند بود؛ ولى ما هیچ کارى براى حمایت از آنها انجام ندادیم."
    جورج بال در این باره مى‏نویسد:
    "موقعى که آمریکا صریحاً توسط فیلیپ حبیب، فرستاده‏ى مخصوص رئیس جمهورى آمریکا به فلسطینى‏ها قول داد که تمام سعى خود را به کار خواهد گرفت تا برنامه تخلیه و تضمین‏هاى مورد نظر به نحو کامل و دقیق به اجرا گذارده شود، معنایش این بود که رهبران فلسطینى! مطمئن باشید اگر به تعهدات خود عمل کنید، اسرائیل نیز در مقابل به تعهدات خود عمل خواهد کرد. و فلسطینى‏ها چون هیچ‏گاه به وعده‏هاى اسرائیلى‏ها اعتماد نداشتند، بنابراین حتماً توافقنامه‏ى ترک بیروت را فقط با اطمینان به تضمین ما پذیرفتند و به مورد اجرا گذاشتند ... آنها در این ماجرا به ما اعتماد کردند؛ ولى ما در عوض به آنها خیانت کردیم. گر چه جریان قتل عام اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، نظر جهانیان را علیه این اقدام برانگیخت، ولى انعکاس اخبار آن به گونه‏اى بود که به نظر نمى‏رسید حتى یک نفر هم حکومت ریگان را به خاطر لکه دار کردن‏ حیثیت آمریکا و پشت پا زدن به تعهداتش، مقصر قلمداد کرده باشد."
    در پایان اجلاس شوراى امنیت هم، آمریکا هنگامى راضى به تایید قطعنامه محکومیت "قتل عام وحشیانه" در بیروت شد که توانست با استفاده از قدرت سیاسى خود، نام اسرائیل را به‏عنوان عامل این جنایات، از قطعنامه حذف کند؛ ولى در همان حال نماینده‏ى اسرائیل در سازمان ملل، قطعنامه شوراى امنیت را "گردن نهادن به نوع جدیدى از انحطاط اخلاقى و رذالت" توصیف کرد و آن را غیر قابل قبول دانست.
    ریگان در مواجهه با این اقدام، به خاطر رعایت مصالح سیاسى ناچار به عکس‏العمل شد؛ ولى چون درصدد توجیه یورش اسرائیل به غرب بیروت بود ناچار شد بگوید: "آن‏چه قواى اسرائیل را به بازگشت دوباره به بیروت وادار ساخته، وقوع حملاتى است که پس از حادثه‏ى قتل رئیس جمهورى انتخابى لبنان، توسط بعضى عناصر شبه نظامى دست چپى در غرب بیروت جریان دارد."
    (خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

    کابینه‏ى اسرائیل طى اجلاس یکشنبه شب 28 شهریور (19 سپتامبر) خود، این بى رحمى را نتیجه‏ى عمل یک یگان لبنانى که از یک نقطه‏ى دورتر از مواضع ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏ها شده است، قلمداد کرد و کوشید تا هر گونه ارتباط خود را با این کشتار منتفى تلقى کند.

    شدت جنایت رژیم صهیونیستی و فالانژیست ها در صبرا و شتیلا بدان حد بود که با گذشت 28 سال از آن، رسانه های آمریکایی - که همواره به عنوان حامیان سرسخت رژیم صهیونیستی عمل کرده اند - لب به اعتراف گشوده اند.
    شبکه خبری "سی.ان.ان" آمریکا، در گزارشی از بیروت - هرچند بسیار دیر - گوشه ای از آن چه در صبرا و شتیلا اتفاق افتاده، بیان می کند:

    "باشگاه گلف لبنان؛ سبزه زار یا گورستان قتل عام صبرا و شتیلا؟
    مناطق فقیر نشین حاشیه جنوبی شهر بیروت در محله ضاحیه، رازهای فراوانی را در خود پنهان دارد. اینها مناطق اصلی نفوذ گروه حزب الله هستند که درجریان جنگ 1385 (2006م) اسراییل و لبنان به شدت ویران شده و تصاویر سیدحسن نصرالله رهبر این گروه را در هر گوشه ای می توان دید.
    خبرنگار شبکه "سی.ان.ان" که از این مناطق دیدن کرده می نویسد:
    در پناه دیوارهای بتونی و یک سان ساختمان های این منطقه، تنها باشگاه گلف لبنان خود را پنهان کرده است؛ گویی از وجود خود شرمگین است.
    این باشگاه با تمام امکانات مدرن، ورزشگاه مجهز، استخر فیروزه ای و سبزه زار و گل کاری زیبایش، در میان محله ای شلوغ و متراکم از زاغه ها قرار دارد. ساختمان جدید دفتر مرکزی تلویزیون المنار شبکه حزب الله در کنار این باشگاه ساخته شده است.

    خبرنگار سی ان ان می افزاید که این باشگاه گلف مثل بسیاری از چیزهای دیگر در لبنان، از گذشته دشواری جان سالم به در برده است.
    در جریان اشغال بیروت توسط ارتش اسراییل در سال 1361 (1982م) ویران شد. اما هم زمان با احیا و بازسازی آن در سال های اخیر، شایعات و ادعاهایی مطرح شده که این زمین ها محل دفن قربانیان قتل عام در اردوگاه های فلسطینی است.
    باغچه بان این باشگاه به خبرنگار شبکه سی ان ان می گوید که در مجموع بازسازی آن، بیش از سه سال طول کشید و تعداد فراوانی مین، موشک و بمب از این زمین ها با کمک ارتش لبنان جمع آوری شده است.
    برخی از منابع مطلع و روزنامه نگاران لبنانی مدعی اند که این زمین ها محل دفن فلسطینیانی هستند که در سال1361 (1982م) توسط شبه نظامیان مسیحی فالانژ و با حمایت ارتش اسراییل در دو اردوگاه صبرا و شتیلا قتل عام شدند. در آن زمان ارتش اسراییل آمار قربانیان را 700 نفر اعلام کرد ولی هلال احمر لبنان رقم قربانیان را حدود 000/2 نفر می داند.
    دولت اسراییل پس از انجام تحقیقاتی در مورد این قتل عام، آرییل شارون، وزیر دفاع وقت و شماری از مقامات نظامی ارشد را غیرمستقیم مسئول این حادثه دانست و آنها را از مقام خود برکنار نمود. هر چند که آقای شارون بعدها به مقام نخست وزیری رسید.

    رابرت فیسک روزنامه نگار بریتانیایی که کتاب ها و مقالات متعددی در مورد جنگ داخلی لبنان نوشته است، در روزنامه ایندیپندنت چاپ لندن نوشت:
    "حداقل جسد هزار نفر از قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا توسط مسیحیان، فالانژیست و ارتش اسراییل در این اراضی نزدیک به فرودگاه بیروت دفن شده اند."
    برخی دیگر از کارشناسان هرچند رقم دفن شدگان را کم تر می دانند، ولی شکی ندارند که در زیر سبزه زارهای این باشگاه گلف، بقایای یک کشتار جمعی دفن شده است. از جمله دکتر "بیان نوحدال هوت" نویسنده کتاب "صبرا و شتیلا، سپتامبر ۱۹۸۲" به خبرنگار سی.ان.ان گفت:
    "همه می دانند که از اراضی نظیر این باشگاه گلف، برای کشتن و سر به نیست کردن اجساد قربانیان استفاده می شد."

    خبرنگار سی.ان.ان می افزاید که با توجه به بافت قوی و سیاسی پیچیده جامعه لبنان، هنوز در مورد جنایات جنگی که در دو دهه ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی اتفاق افتاده یک بررسی دقیق صورت نگرفته است.
    به گفته سازمان عفو بین الملل، باوجودی که خانواده ها خواستار روشن شدن حقایق هستند و نه اجرای عدالت، اما نیروهای سیاسی در هراس از گسترش خصومت های گروهی و قومی از تحقیق و روشنگری در مورد فجایع دوران جنگ پرهیز می کنند.
    مالک این باشگاه گلف می گوید:
    "منطقه ای که یک زمانی گورستان بوده، خارج از اراضی این باشگاه است و به خاطر پوشش گیاهی و درختان از زمین گلف نمی توان آن را مشاهده کرد."
    او با اشاره به زمین هایی که در پشت دیوار باشگاه هستند می گوید که گورهای دسته جمعی آن جا هستند. "محمد الخطیب" مالک باشگاه می گوید که با همسایگان خود یکی سازمان های تبلیغاتی و تلویزیون گروه حزب الله، هیچ مشکلی ندارد ولی از خبرنگار سی.ان.ان می خواهد که درمورد سیاست صحبت نکند چون در این منطقه همه وابسته به حزب الله هستند و او تمایل ندارد روابط خود را با آنها خدشه دار کند.

    در پایان این گزارش، خبرنگار سی.ان.ان یادآوری می کند که ورزش گلف در دهه 1920م توسط دیپلمات های غربی به بیروت آورده شد. این باشگاه از سال 1342 (1963م) فعالیت خود را آغاز کرده و هرچند حوادث سیاسی و جنگ فعالیت آن را هر از گاهی متوقف کرده است، ولی در مجموع تعداد اعضای آن رو به افزایش بوده است.
    مالک این باشگاه می گوید:
    "اکنون حدود 900/2 نفر عضو داریم ولی تمام آنها از اعضای ۹۰۰ خانواده هستند. گلف در لبنان هنوز یک ورزش کم طرف دار و کوچک است ولی بدون شک بر تعداد علاقمندان آن افزوده می شود."
    (www.radiofarda.com/content/f4_Beirut_golf_club_grave_Sabra_Shatila_massacre/2223751.html)
    بخشی از کتاب "پاره های پولاد" نوشته: حمید داودآبادی


    0 0

    بشکند دستی که جامش زهر کرد

    عاقبت ما را اسیر شهر کرد

     

    http://www.8pic.ir/images/59095177179265798048.jpg


    0 0

    به یاد هنرمند گرامی "سید ابراهیم بحرالعلومی" (نویسنده مطبوعات، هنرپیشه و استاد هنر) که روز عید فطر جان به جان آفرین تسلیم کرد و امروز، در تالار وحدت، غریبانه و بدون حضور دوستان و همکاران سینمایی و مطبوعاتی اش تشییع و تدفین شد!


    http://davodabadi.persiangig.com/1-bahrololomi.jpg
    بحرالعلومی، سالهای اول پیروزی انقلاب اسلامی در محضر حضرت امام (ره)

    http://davodabadi.persiangig.com/1-%20bahrololomi.jpg

    با او، در نشریات شلمچه و جبهه مسعود ده نمکی آشنا شدم و جالب این که در تشییع جنازه او، از آن همه دوست مطبوعاتی حزب اللهی، فقط من بودم و مسعود ده نمکی و سهیل کریمی.
    سینماگران را که نگو؛ حتما سر قرارهایشان بودند!
    روحش شاد

    0 0

    منو باش به کی ها گیر دادم سر تشییع جنازه مرحوم سیدابراهیم بحرالعلومی!
    که چی؟ چرا هنرمندان، همکاران و دوستانش حتی آقای کارگردان "سیدضیاءالدین درّی" که اتفاقا سریال کلاه گشادِ بر سر بیت المال و صدا و سیما رفته! "کلاه پهلوی" با بازیگری بحرالعلومی همچنان درحال پخش است، نیامدند تا زیر جنازه اش را بگیرند.
    چرا؟ چون سوپر استار نبود!
    چرا چون ... نبود ...
    ولش کن.

    دلم خیلی سوخت.
    نه برای کسی، که برای خودم.
    چون خودمم شدم از جنس همون جماعت بی معرفت.
    قدیما می گفتن "جماعت مُرده پرست"
    کاشکی مُرده پرست بودیم. اونم دیگه تومون پیدا نمیشه!
    اصلا دیگه همدیگر رو چال نکرده، میریم سراغ کار و زندگی خودمون.
    بعضی جماعت ها و صنوف! هرچی به سرشون بیاد حقشونه!
    میخوای هنرپیشه باش، کارگردان باش، تهیه کننده یا فوتبالیست!
    آره فوتبالیست.

    چند روز پیش، یه هنرپیشه و فوتبالیست، در غربت جان داد، ولی در کجای سینمای ما ازش خبری دیدیم جز تسلیت برنامه هفت و یه خبر کلیشه ای ناقص که همه سایتها زدن!
    هیچی در موردش نمیگم چون خودمم اونقدر بی معرفت بودم که باوجود ارتباط فامیلی و علاقه ای که بهش داشتم، شاید ده – پونزده سال از خودش و برادرش "محمدابراهیم سلطانی فر"  کارگردان "فیلم تویی که نمی شناختمت" سراغی نگرفتم که حالا تا شنیدم سعید براثر استنشاق گازهای شیمیایی شهید شده، دربدر افتادم دنبال شماره تلفنش که مثلا بهش تسلیت بگم!

    عجب. اینم از من و معرفت نداشته ام.
    آره. اتفاقا در بین ما بچه رزمنده ها هم بی معرفت زیاد پیدا میشه!
    مگه سر ماجرای سردار شهید "احمد پاریاب" ندیدید و نخوندید؟!

    جدا اگر احمد پاریاب و سعید سلطانی فر "عسل" بودند، چه می کرد ضرغامی با همه شبکه های جعبه جادوش!!!

    با همه این اوصاف، وقتی در اینترنت درباره شهید سعید سلطانی فر جستجو کردم، درکمال تعجب مطلبی در سایت "بی.بی.سی" فارسی دیدم که بدجور حالم رو گرفت.
    نه اینکه مطلب بدی باشه، که اتفاقا عالیه.
    ولی سوختم که چرا ما بی محلی و بی معرفتی کردیم، ولی بی.بی.سی که اتفاقا چندشب پیش برنامه ای داشت که می گفت "بعد از 25 سال که از پایان جنگ ایران و عراق می گذرد، سازمان سیا اسنادی منتشر کرده که اعتراف می کند آمریکا در جنگ شدیدا از عراق و صدام بخصوص در مقطع بمباران شیمیایی حمایت می کرده!"
    از سعید این گونه می نویسد.

    واقعا با دیدن این مطلب، از خودم و خودمان خجالت کشیدم.
    از رزمندگان اسلام!
    از هنرمندان، کارگردانها و هنرپیشه ها!
    از فوتبالیست ها!

    از سردارانی که سکان میلیاردی باشگاه های فوتبال کشور را در دست دارند!
    که تعدد و تنوعشون، ناخواسته آدم رو یاد عملیات خیبر می اندازه!


    حالا امروز بی.بی.سی برای شهید شیمیایی ما سعید سلطانی فر می نویسه:
    "از مجروحان شیمیایی جنگ بود زیرا ترجیح داد جای پا به توپ شدن، دو سال از بهترین دوران فوتبالش را در مناطق جنگی، دست به دوربین شود. او در بیمارستانی در کوالالامپور بر اثر سرطان درگذشته. به خاطر عوارض بمب‌های شیمیایی مدت‌ها گرفتار شیمی درمانی بوده. می‌گویند برای معالجه عازم آمریکا شده و به دلیل هزینه‌های بالای درمان، سر از مالزی درآورده و همانجا جوابش کرده‌اند. چند روزی مقاومت کرده و سرانجام، در غربت دیده از جهان فرو بسته."

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20soltanifar%20%282%29.png

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20soltanifar%20%281%29.jpg

    سعید سلطانی‌فر، نفر چهارم ایستاده از راست، یکی از بازیکنان تاثیر گذار تیم شاهین در دهه 60 بود

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20soltanifar.jpeg

    سعید سلطانی‌فر؛ "تویی که نمی‌شناختمت"
    مهدی رستم‌پور
    خبرنگار و مفسر ورزشی
     چهارشنبه 30 مرداد 1392
    هوش و حواس‌ خانواده ورزش ایران متوجه سلطانی‌فر دولتی و نحوه دفاع او در صحن علنی مجلس بود که سلطانی‌فر ورزشی در بی خبری پیگیرترین ورزشی‌ها و علاقمندان فوتبال، جان سپرد.

    از مجروحان شیمیایی جنگ بود زیرا ترجیح داد جای پا به توپ شدن، دو سال از بهترین دوران فوتبالش را در مناطق جنگی، دست به دوربین شود.
    او در بیمارستانی در کوالالامپور بر اثر سرطان درگذشته. به خاطر عوارض بمب‌های شیمیایی مدت‌ها گرفتار شیمی درمانی بوده. می‌گویند برای معالجه عازم آمریکا شده و به دلیل هزینه‌های بالای درمان، سر از مالزی درآورده و همانجا جوابش کرده‌اند. چند روزی مقاومت کرده و سرانجام، در غربت دیده از جهان فرو بسته.

    از اغلب بازیکنان مطرح دهه ۶۰ فوتبال ایران که عضو پرسپولیس و استقلال نبودند، نه در جستجوهای اینترنتی چیزی پیدا می‌شود و نه در آرشیو صداوسیما. حتی از بازیکنانی که دهه ۷۰ بازی می‌کردند و عضو تیم ملی بودند هم وقتی به برنامه ۹۰ می‌آیند، فردوسی‌پور می‌گوید هیچ تصویری پیدا نکردیم.
    شکاف بزرگی بین دهه ۶۰ و فوتبال امروز ایران وجود دارد که قابل مقایسه با حتی کشورهای حوزه خلیج فارس هم نیست. ارتباط فوتبالی‌های دیروز و امروز، محدود مانده به چهره‌هایی که قبلاً بازیکن بودند و حالا مربی. وگرنه عرصه «کسوت» در ورزش ایران یعنی فراموشی.
    نادیده‌انگاری تاریخ ورزش ایران، می‌تواند از آسیب‌های تعدد روزنامه‌های ورزشی باشد و جای خالی هفته‌ نامه‌ها. همچنین تغییر شگفت‌آور ذائقه مخاطبان فوتبال طی دو دهه اخیر که به مصاحبه‌های جنجالی قبل و بعد از بازی و تردد مدیرعامل باشگاه‌ محبوب‌شان در شبکه‌های تلویزیونی خو گرفته‌اند.
    اغلب باشگاه‌ها و فدراسیون‌ها در سایت‌شان به تاریخ خود بی اعتنا هستند و همچنان باید به علاقه شخصی و خاطرات چند روزنامه‌نگار، همچنین آرشیویست‌هایی که خاطرات دهه‌های پیشین فوتبال را در فیسبوک تدوین می‌کنند، اکتفا کرد.

    اما سعید سلطانی‌فر، بال راست شاهین تیز پرواز (لقب کلیشه‌ای رسانه‌های آن روز) دهه ۶۰ فوتبال جنگ زده که سابقه گلزنی به پرسپولیس را هم دارد، کیست؟
    برای شناخت او باید بازگردیم به سال ۱۳۶۵ و چون گمنام است، هم‌تیمی‌هایش را نیز یادآوری کنیم. مجتبی محرمی که برای سربازی، ناگزیر از شاهین جدا شده و رفته نیروی زمینی. اما این تیم با پیراهن و ساق سفید و شورت مشکی در سال ۱۳۶۶ با پیشکسوتان دلسوزش جعفر کاشانی و همایون بهزادی، مثل تمام آن سال‌ها کابوس پرسپولیس و استقلال در فوتبال تهران شده.
    حجت شاه‌نباتی درون دروازه است. محمد آینه‌چی و محمود معمار، ستون‌های محکم خط دفاعی. در خط میانی محمدحسین ضیایی که بعداً راهی مجارستان و باشگاه واشاش شد بازی می‌کند و امیر قلعه‌نویی هم هست که به اتفاق سعید سلطانی‌فر، وظیفه تغذیه کریم باوی مهاجم اول تیم ملی ایران را برعهده دارند.
    استقلال را بدون گل متوقف می‌کنند و پرسپولیس را ۲-۰ شکست می‌دهند، مسابقه‌ای همواره جنجالی که این بار ختم به خیر می‌شود.
    البته فقط در ۹۰ دقیقه! زیرا پس از سوت داور، قلعه‌نویی با رحیم یوسفی که اتفاقاً در شاهین سال ۶۲ همبازی بودند درگیر می‌شوند. بهروز سلطانی سنگربان پرسپولیس هم یک پای دعواست.
    سال ۶۷ که اکبر مالکی مربی این تیم شده، جوان‌ترهایی مثل محمد خاکپور، میرشاد ماجدی، علیرضا مجاوری هم هستند و سلطانی‌فر همچنان شاهینی مانده.
    سال ۶۸ ناصر ابراهیمی روی نیمکت می‌نشیند و او چهارمین سال حضورش را در این تیم سپری می‌کند. فصلی که شاهین باز هم با استقلال ۰-۰ شد.
    محمدعلی یحیوی در بهترین فصل فوتبالی‌اش مقابل پاس، بنیاد شهید، ژاندارمری، عقاب، گسترش، راه آهن، بانک سپه و ... هم دروازه‌اش را بسته نگه داشت.
    آن سال منوچهر عبدالله‌نژاد که بعداً به پرسپولیس پیوست و فریدون برقی هم در شاهین بودند و غلامرضا فتح‌آبادی نیز در آخرین روزهای فوتبالی‌اش در خط حمله. روزهایی که ستارگان فوتبال با مینی‌بوس شهری خودشان را به ورزشگاه شیرودی می‌رساندند تا آخرین پرده از نمایش فوتبال بدون پول در ایران را اجرا کنند.

    مرحوم سعید سلطانی‌فر یکی از همان‌ها بود. همو که بعداً نه یک خط مصاحبه کرد، نه از بی پولی آن مقطع زمانی نالید، نه به مال و مکنت فوتبالیست‌های امروز گیر داد، نه از همبازیانی که میلیاردر شده‌اند و فراموشش کرده‌اند، گله کرد.

    او که جنگ را از نزدیک دیده بود، فیلم جنگی هم بازی کرد. «تویی که نمی‌شناختمت» در سه اپیزود که ایفاگر نقش اصلی‌اش شد.
    در اپیزود اول دو برادر که به فاصله یک ساعت متولد شده‌اند، رضایت پدرشان را جلب می‌کنند تا راهی جبهه شوند. برادری که زودتر متولد شده هدف گلوله قرار می‌گیرد و از پا درمی‌آید. برادر دوم هم موقعی که پیکر برادرش را به پشت جبهه منتقل می‌کند، با هدف قرار گرفتن آمبولانس کشته می‌شود.
    این فیلم که عنوان اصلی‌اش روی اپیزود سوم بود، سال ۱۳۶۹ دیپلم افتخار بخش مسابقه فیلم‌های اول و دوم جشنواره فجر را گرفت و دو سال بعد هم چهار جایزه از جشنواره فیلم های دفاع مقدس دریافت کرد.

    از سال ۶۸ به بعد بود که با پایان جنگ و تغییر آرایش سیاسی و اقتصادی کشور باشگاه‌های پورا، بانک تجارت، کشاورز و در ادامه هم تیم‌هایی مثل سایپا و بهمن تعریف جدیدی از اقتصاد و فوتبال ارائه کردند.
    دیگر نیازی نبود بازیکنان هم در کارخانه کارگری کنند و هم برای تیم‌شان بدوند و گل بزنند.

    اما دوران فوتبال سعید، به خاطر آثار بمب‌های شیمیایی و ضرورت پیگیری درمان، تمام شده بود. پس از مرگ فوتبال آماتور دهه ۶۰، از سعید سلطانی‌فر هم تا ۲۵ سال دیگر خبری نیامد تا انتشار خبر مرگ غم‌انگیزش.
    بی.بی.سی فارسی

    0 0

     

    زمان جنگ، یک عده بودن که می گفتند:
    "خدایا کی جنگ تموم میشه ما اعزام بزنیم بریم جبهه!"

    و حکایت امروز زینبیه شام و ما، همین است.
    آنان که غیرت دینی شان دستخوش بازیهای روزگار نشده، خودشان به هر سختی و مشقت که باشد، به آن سامان می شتابند و جان خویش فدای اهلبیت (ع) و عمه سادات می کنند.
    آنان که رگ غیرتشان خشکیده، چون من و ما! فقط راه به راه هیئت و جلسه می ذاریم، بر سر و سینه می کوبیم و زار می زنیم!
    واقعا ما بچه شیعه ها که زیارت عاشوراهای صنف لباس فروشهامون ترک نمیشه، ماه رمضون و محرم پای ثابت مسجد ارک هستیم، یه بار از خودمون سوال کردیم که این اساتید معظم چرا یک بار از جانشان برای آرمانها و اعتقاداتشون مایه نمی گذارند؟

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%283%29.jpg

    حتی همون زمان جنگ، بغیر از سعید حدادیان، محمد طاهری، یونس حبیبی، رضا پوراحمد و محمود ژولیده، بقیه اگر خدایی ناکرده باد می زد و می آوردشون جنوب، از دوکوهه جلوتر نمی رفتند.
    چهارتا عکس با فلانی که بعدا شهید شد و امروز هم پز اون عکسها و ... خلاص.
    بازم دم "بایرام لودر" اخراجیها گرم که حداقل جوگیر شد و دنبال "مجید سوزوکی" توی صحنه نبرد رفت!
    که اگر امروز امثال اونا بودن، مثل ما فقط جلسه و هیئت و شعاری نبودند. مردونه کار خودشونو می کردن. بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه.
    مثل همه دلاورمردا و غیرتمندایی که این روزها پیکر پاکشون از زینبیه به کشور برمی گرده!

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%281%29.jpg

    واقعا ما چیمون از سلفی ها و وهابی های هلندی، بلژیکی، چچنی، عربستانی، قطری، ترکیه ای، لیبیایی، انگلیسی و افغانی کمتره که دارن خودشون توی سوریه تیکه پاره می کنن برای اعتقاداتشون؟!

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%282%29.jpg

    همونایی که توی این سی سال، باوجود بزرگترین دشمن اسلام یعنی اسرائیل، یک بار حاضر نشدند از جانشون برای نبرد با اسرائیل بگذرند ولی امروز برای جنگ با شیعیان و تخریب مراقد اهلبیت (ع) در سوریه، سلاح به دست گرفتند و وحشتناک و وحشیانه می کشند و غارت می کنند و سر می برند!

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh.jpg
    خدا ما محبین زبانی اهلبیت (ع) را عاقبت بخیر کند و اهلبیت (ع) را از دشمنان وحشی سلفی و وهابی و دوستان شعاری بی عمل! مصون بدارد.

    0 0

    زمان جنگ، یک عده که در شهر و در مساجد، جاخوش کرده بودند و یا در صفوف اول نماز جمعه تهران فریاد می زدند : "جنگ جنگ تا پیروزی"، یک بار هم عملا در جنگ شرکت نکردند! چرا که می گفتند:

    "خب بسیجی ها و ارتشیها هستند دیگه. وظیفه اوناست که از مرزهای کشور دفاع کنند."
    سن و سالشان زیر 16 سال نبود. وضع روحی و جسمیشان هم عالی بود. هیچ دلیل و بهانه ای برای جبهه نرفتن نداشتند.
    ولی نرفتند.
    و امروز، همانان مدعی بسیاری شده اند!
    و چه بسا روز عاشورا و در صحنه کربلا، نه فقط 72 تن، که بسیاری مثلا حزب اللهیِ نمازشب خونِ مومن وجود داشتند و حاضر بودند، ولی فقط تماشاچی بودند. شاید آنها همان هنگام که شاهد شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و یا سوختن خیمه ها و آوارگی و اسارت اهل حرم بودند، زیر لب با خود می گفتند:
    "خب وظیفه اوناییست که در میدان نبرد حضور دارند، دفاع کنند ..."
    و به سادگی از کنار خیلی چیزها گذشتند.

    جالبه وقتی تابستان سال 1385 جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان شد، خیلی از بچه ها داغ کردند که بروند لبنان.
    چند سال بعد وقتی جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه برپا شد، در میادین اصلی شهر چادرهای جمع آوری کمک و تبلیغات برپا شد.
    عده ای دانشجو که حتی سربازی نرفته بودند و پاسپورت هم نداشتند! راه افتادند رفتند لب مرز که مثلا از آنجا بروند ترکیه، بعد سوریه، بعد لبنان و مثلا از آنجا بروند غزه! برای جنگیدن علیه اسرائیل.
    عده ای هم در فرودگاه مهرآباد تهران (ترمینال پروازهای داخلی، چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی (ره) انجام می شود!) تجمع کردند و از مسئولین مملکتی درخواست کردند تا ترتیب اعزام آنان به غزه را بدهند!

    و امروز ...
    وهابیون و سلفیون وحشی، خانه های مسلمانان، مسیحیان و بخصوص شیعیان را در سوریه بر سر اهالیش ویران می کنند، به نوامیس مسلمین تجاوز می کنند، نوجوانان و مردان را به جرم عدم همکاری وحشیانه سر می برند، در کوچه و خیابان گروه گروه مسلمانان را اعدام می کنند، قلب کشته ها را از سینه درآورده و همچون هنده جگرخوار می بلعند! بمب شیمیایی علیه زن و بچه ها استفاده می کنند، مرقد صحابی گرامی پیامبر، حجربن عدی را ویران کرده و نبش قبر می کنند، حرم دختر سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) رقیه (س) را هدف بمب و خمپاره قرار می دهند، حرم عمه سادات حضرت زینب (س) را محاصره کرده و برای ویرانی و نبش قبر آن تهدید می کنند و ...
    آن وقت نه کسی تجمع می کند، نه کسی کاروان راه می اندازد، نه کسی شعار می دهد، حتی در بازگشت از نمازجمعه در خیابان طالقانی تا میدان فلسطین! و ...

    سلفیون از سراسر دنیا هواداران خود را جمع کرده اند، بی شرف های مصری و تونسی و ... به نام "جهاد النکاح" با افتخار زنان و دختران خود را در اختیار جنگجویان سلفی در سوریه قرار می دهند ...
    و ما ...!

    همه جنایاتی که این بی شرفها می آفرینند، فقط و فقط:
    انتقام از فرزندان خمینی است و بس!
    بغضی که 35 سال در گلوی آمریکا، صهیونیسم، انگلیس، سردمداران کثیف مرتجع عرب و همه پیروان اسلام آمریکایی داشت خفه شان می کرد، امروز سر باز کرده و دارند تلافی 35 سال ناکامی و شکست را سر مدافعان اسلام ناب محمدی (ص) درمی آورند.
    و این جنگ مرز ندارد.
    سوریه و لبنان و فلسطین و حتی ایران نمی شناسد!
    امروز خبری نشد، شاید فردا ...!


    0 0

    اواخر فرودین سال 1367 بود . چیزی به آخرای جنگ نمونده بود. سه چهارسالی بود که با "مسعود دهنمکی" توی جبهه رفیق شده بودم. از والفجر هشت و کربلای پنج و ...

    http://davodabadi.persiangig.com/1%20dehnamaki%20-%2018.JPG

    زمستان 1365 اندیمشک - قبل از عملیات کربلای 5 - دهنمکی و داودآبادی

    مسعود واسه خودش داستانی داشت!
    اون موقعا، باباش برای اینکه خرش کنه که نره جبهه، یه موتور "یاماها 100" براش خریده بود. مسعود که ظاهرا تا اون روزا دوچرخه هم سوار نشده بود، یکدفعه شد موتورسوار! اونم چه موتورسواری!
    وقتی فرمون موتور رو می چرخوند، فکر می کرد فرمونش لقه و خرابه که این ور اونور میشه! واسه همین وقتی یه شب با بچه های مسجد محل شون رفته بودن گشت، بچه ها یه مورد گرفتن، مسعود گفت:
    - من با موتورم میرم مسجد و نیروی کمکی میارم.
    گازش رو گرفت که بره نیرو کمکی بیاره. یکی دوساعتی گذشت و کار بچه ها با اون مورد تموم شده و ختم بخیر گشت، ولی از مسعود خان خبری نشد.
    بعدا بچه ها فهمیدند آقا مسعود گاز موتور رو گرفته بره کمک بیاره، به میدون که رسیده چون نمیدونسته باید فرمون رو بگردونه تا دور میدون بچرخه، صاف رفته بود توی زنجیرای وسط میدون و ولو شد!
    یه بار هم که اومد دم خونه ما، صداش که کردم، خواست دور بزنه بیاد طرفمون، که صاف رفت توی جوی آب.

    خلاصه کاری کرد که باباش موتور رو فروخت و بهش گفت:
    بابای مسعود: ببین مسعود جون! (البته بعید می دونم باباش این جوری گفته باشه!) من برات موتور خریدم که نری جبهه تا کشته نشی و خیالم راحت باشه این جا پیش خودمی. ولی با این اوضاعی که تو درست کردی، اگه بری جبهه سالم تری و خیالم از سلامتیت راحته. برو همونجا.

    مسعود یه عادت جالب هم داشت. پنجشنبه ها پاتوقش بهشت زهرا (س) بود و سر قبر شهدا. نه که دلش واسه رفیقاش تنگ بشه. نه! سر قبر همه شهدا می رفت. هر چندهزارتا که اونجا خوابیدن. البته بیشتر قبر شهدایی مدنظرش بود که شیرینی و شکلات و میوه بیشتری می دادن!
    یه بادگیر سرمه ای از اونایی که جلوشون عین کانگورو یه جیب گنده داره، داشت. وقتی از بهشت زهرا (س) برمی گشت، اول می اومد دم خونه ما. جیب جلوش (عین همون که گفتم) باد کرده بود. زیپش رو که باز می کرد، پر بود از انواع شیرینی، شکلات و میوه. حساب کن: انگور، هلو، خیار، خربزه و هندونه، با شیرینی زبون قاطی شده بودن.
    چه حالی می کرد وقتی می خورد. البته به ما هم تعارف می کرد!
    بعضی وقتا هم که جیبش باد نداشت، شاکی بود و عصبانی. می گفت:
    - خونواده شهدا هم خسیس شدن. از صبح رفتم بهشت زهرا (س) سر مزار شهداشون فاتحه خوندم، فقط همین چهارتا خیار و شیرینی گیرم اومده!"
    و یک بار کلی شنگول بود و تعریف میکرد. چون سر قبر یه شهید موز داده بودن! به قول خودش خونواده اون شهید خیلی واسه بچشون ارزش قائل بودن!

    وای کجا رفتم! داشتم چی می گفتم؟
    آهان داشتم از شلواری که ... می گفتم:

    اون روز با یکی از بچه ها رفتیم خونه بابای مسعود در یکی از کوچه های تنگ و شلوغ شمیران نو. مسعود اون قدر عشق می کرد با ما رفیقه! که تا داداش کوچیکش داد میزد:
    - داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن.
    می پرید دم در و یاالله گویان می رفتیم طبقه بالا.
    اون روز مسعود با یه ذوق و شوقی رفت اتاق بغلی و درحالی که یه شلوار سبز شیش جیب مدل آمریکایی پاش بود، اومد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یه دونه عین اونو داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یه شلوار شیش جیب توی سنگرای عراقی پیدا نکردم. لامصبا انگار همشون ... برهنه بودن!

    شلوار به پای مسعود گریه می کرد. با دست نگه داشته بود که از پاش نیفته. می گفت توی "شاخ شمیران" غنیمت گرفته.
    هرچی بهش گفتم این شلوار برات گشاده قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازه من بود. مسعود که این رو دید، با عصبانیت گفت شلوار را دربیارم. بدجوری ترسید که دید اندازه منه.
    هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگه پامو خونتون نمیذارم، نداد. فحش دادم، صدامو بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردن. واسش از جهاد نفس و بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت:
    - خودم همه اینارو بلدم و شلوار رو بهت نمی دم.
    خداوکیلی نمی شد از اون شلوار دل کن. لامصب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زمخت عراقی توش نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش.

    ناگهان فکری به ذهنم رسید.
    هر وقت می رفتیم خونشون، همه عشقش این بود که ما رو تحویل بگیره.  فقط کافی بود لب تر کنیم. تا گفتم:
    - مسعود، نونوایی بربری پخت می کنه؟
    گفت: "آره. چَشم الان میرم."
    و رفت. هر وقت خونشون بودیم، بساط نون بربری که روبروی خونشون بود با پنیز تبریزی و چایی داغ که مادر مهربانش لطف می کرد و می آورد، به راه بود. خیلی حال می داد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یه تیکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و اومد.
    سریع نون بربری رو خوردم و به رفیقم گفتم:
    - آخ آخ بدو من باید برم جایی، داره دیر میشه.
    و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم.

    فردا صبح اول صبح، یه نفر تند و تند زنگ خونمونو فشار می داد. می دونستم کیه که این قدر بهش فشار اومده!
    در رو که باز کردم، مسعود با قیافه برافروخته گفت:
    - بی وجدان شلوارمو بده.
    - کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت میشه، بهت بدم.
    عصبانیاتش بیشتر شد.
    - شلوار شیش جیبمو می گم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارمو بده.
    زدم زیر خنده و گفتم: "آهان اونو میگی؟ اون که غنیمتی بود، یکی دیگه به غنیمت بردش."
    - نه اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونمون می دزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی می کنید؟
    - ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟
    - نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم.
    - خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم.
    خلاصه هرچی التماس کرد، (تهدید؟ نخیر. جرات تهدید کردن نداشت!) شلوار رو بهش ندادم. وقتی که یه لیوان آب خنک براش آوردم و آروم شد و رضایت داد شلوار دست من بمونه، پرسید:
    - باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چه جوری بردیش که من ندیدم؟
    - خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودمو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودمو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم.
    مسعود با قیافه گرفته و عصبانی خواست یه چیز بد بگه، که جرات نکرد! خنده تلخی کرد و گفت:
    - من که راضی نیستم حلالت هم نمی کنم. ایشالله کوفتت بشه.
    که زدم زیر خنده و گفتم:
    - اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که حالا چه مزه ای میده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم!

    0 0

    کافه کتاب نامی جدید در اخبار 21 شبکه یک سیماست. این بسته ی خبری که هر هفته پنج شنبه شب ها به روی آنتن می رود، به معرفی کتاب های ارزشمند و خواندنی و آنچه شما به دنبال آن هستید، می پردازد.
    کافه کتاب هر هفته سراغ کتابهایی میره که شما دنبالش هستید.

    کتابی که براساس زندگینامه خودگفته‌ی سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان نگاشته شده است.
    محمدمسعود مصدرالامور این هفته میزبان حمید داودآبادی در کافه کتاب بود.
    حمید داودآبادی چهره‌ی نام آشنایی نیست و آثار ارزشمندی در جامعه امروز به یادگار گذاشته است.
    آثاری همچون: یاد ایام، کمین در جولای 82، یاد یاران، سید عزیز، خاطرات شکنجه، فرات در انتظار عباس، ناگفته های تلخ جنگ و ... و معروف‌ترین کتاب او "از معراج برگشتگان" می‌باشد.
    این هفته کافه کتاب به بررسی و معرفی کتاب سید عزیز پرداخته است. کتابی که حاصل ساعت‌ها مصاحبه و گپ و گفت با سید حسن نصرالله هست.
    در این کتاب از زندگی سیدحسن نصرالله چیزهایی می خوانید که تا به حال نخوانده‌اید. مصاحبه‌هایی بکر و ناگفته که حالا تبدیل به کتابی ارزشمند شده است.
    کتاب شامل مقدمه‌ای از داودآبادی و از ابتدا تا امروز زندگی سیدحسن نصرالله است که خاطراتی شنیدنی و جالب از زندگی او و خانواده‌اش و نحوه فعالیت او در حزب الله لبنان و سرگذشتش می‌خوانید.
    از ویژگی‌های کتاب می‌توان به پی نوشت‌ها و پاورقی‌های کامل و مختصر اشاره داشت که هر نوع الهامی را از متن می‌زداید.
    در انتهای کتاب هم، عکس‌هایی دیدنی از دبیرکل حزب الله در مقاطع مختلف زندگی مشاهده می‌کنید.
    این برنامه جمعه 8 شهریور در اخبار ساعت 14 شبکه او سیما پخش شد.

    نمایش فیلم


older | 1 | .... | 6 | 7 | (Page 8) | 9 | 10 | .... | 19 | newer